تبلیغات
Krystal Universe - Resident Evil 8: The War Ends Now Chapter 24




Chapter 24

An Unexpected Attack


یک حمله ناگهانی




ربکا وارد اتاق شد و مثل همیشه لباس سبز و سفید با شلوار کتان مشکی پوشیده بود او کنار سولین نشست و کیف و ابزارش را روی میز گزاشت و گفت: خب! پس بقیه کجا رفتن؟
کلر گفت: داستانش مفصله ربکا،رفتن ماموریت چیزای واجب تری داریم که باید راجبش حرف بزنیم!
ربکا آرنجش را رو ی میز گزاشت و با چشم تایید کرد!


سپس سرش را سمت سولین چرخاند و گفت: خب! مثل اینکه باید با شما کار کنیم مطمنی که کشش درس رو داری؟ سپس لبخندی زد ادامه داد: خب دفترت در بیار!
کلر که متوجه اشتباه ربکا شده بود کمی خندید و گفت: ربکا! این یه شاگرد نیس!
ربکا به کلر نگاه کرد و گفت: چی؟ شاگرد نیس؟ پس چیه؟
کلر لبخندی زد و دستش را روی شونه سولین گزاشت و گفت: این پسر همکاره اندازه خودت میدونه!!!
ربکا از تعجب عینکش را از چشمش درآورد و گفت: بگو ببینم! تو یه کار آموز نیستی؟ تو یه دکتری؟؟
سولین سرش را تکان داد و گفت: بله! من مدرک شیمی و دارو شناسی از مدرسه بین المللی مارهاوا دارم و اسم من سولینه!
کلر دستی به پشت ربکا زد و گفت: خب باهم آشنا بشین من میرم پیش جیل  ما کلی کار داریم!
ربکا با سر تایید  کرد و دوباره رویش رو طرف سولین کرد و گفت: تو واقعا یه... اما تو خیلی جوونی!
چجوری تونستی چنین اطلاعاتی رو کسب کنی؟ هیچ راهی نداره..جز....اینکه تو ذاتت باشه؟؟
سولین لبخندی زد و گفت: به قول خودت تو ذاتمه!
ربکا از تعجب چشمانش گشاد شد و گفت: واااو فوق العادس! چس قراره با یه نابغه همفکری و همکاری کنم؟
سپس لبخند زد و دستش رو جلو آورد و گفت: خب سولین از اینکه قراره همکاری کنیم خیلی خوشحالم!!
سولین نیز دست ربکا را فشرد و گفت: برای منم افتخاره خانم چمبرز!
ربکا مکثی کرد و لبخند کوچکی کرد و گفت: آمم ربکا! ربکا صدام کن!
 از آنطرف کریس و لیان و جیک در هلی کوپتر نشسته بودن و منتظر بودن به مقصد برسن!
شهر تقریبا در امن و امان بود و اثر زیادی از زامبی ها نبود!
کریس فقط در هلی کوپتر نشسته بود ودر حالی که دستانش رو در هم فرو برده بود نگاهش به پایین بود!
لیان  از پنجذه هلی کوپتر بیرون را نگاه میکرد سپس نگاهی به کریس کرد و گفت: هی!
کریس به آرامی رویش را سمت لیان کرد و به او نگاه کرد!
لیان پرسید: چت شده؟ چرا انقدر بی روحیه ای؟
کریس پس از مکثی نگاهش رو از لیان برداشت و گفت: خدا به من یه شانس دیگه داده که خودمو بهش ثابت کنم، باید بتونم سربلند بمونم!
جیک نیز نگاهی به لیان کرد و گفت:شاید باورت نشه منم دلم برا اون جوجه اخمو تنگ شده!
و چشمانش رو به کریس گرفت و گفت: بیخیال مرد ما کار درست رو انجام میدیم.مثل همیشه!
کریس تایید کرد و گفت: میدونم بچه ها ولی نمیدونم چی در انتظار ماست!
لیان بلند شد و سمت کریس آمد و گفت: کریس، تو اشتباه نکردی!خودت میدونی که هممون عزیزانمون رو از دست دادیم! ولی خودت بودی که اون زمان بهم گفتی نباید خودمون رو ببازیم!
روحیت رو قوی کن!
سپس دست خود را دراز کرد تا دست کریس را بگیرد!
کریس نیز دست لیان را گرفت!
جیک لبخند زد و نگاهی به بیرون کرد و خیلی ناگهانی متوجه زنی شد که تفنگ بزرگی دارد و به سمت هلی کوپتر نشانه گرفته است!
آن زن که در پایین ایستاده بود کسی نبود جز جسیکا که با لبخند گفت: خب خب دیگه غزل خداحافظیتونو بخونین خوش تیپا آهه هاهاها... سپس شلیک کرد!
جیک فریاد زد: الان منفجر میشه بپرید بیرون!
کریس و جیک و لیان بی هیچ درنگی از هلی کوپتر پایین پریدند و هلی کوپتر منفجر شد!
جسیکا تفنگ رو از جلو صورتش کنار برد و روی شونه اش گزاشت و لبخند پیروزمندانه ای زد!
از آنطرف جیل متوجه شد که دیگر مسیر هلی کوپتر ردیابی نمیشود!
جیل با استرس و نگرانی رو به بری کرد و گفت: اوه خدای من! دیگه ردی ازشون نیس ینی چجه اتفاقی براشون افتاده؟
بری به سرعت سمت جیل آمد و نگاهی به مانیتور کرد!
سولین و ربکا نیز توجهشان به سمت ان دو جلب شده بود!
بری سریع رادار ار ریکانکت کرد اما هیچی رد و سیگنالی از هلی کوپتر وجود نداشت.
جیل گفت: من باید به بی سیمش کانکت شم وای ینی چی؟... ... اه لعنیی چرا کار نمیکنه!
.. بری آخرین موقعیتشونو نگاه بنداز من میرم پیششون پشتیبانی نیاز داریم!
کلر دوید و دست جیل را گرفت و گفت: جیل!! چی داری میگی؟ مگه کریس نگفت اینجا بمونی و مراقب اوضاع باشی؟ اگه بری پس کی مواظب اوضاع باشه؟
جیل ثانیه ای چشمانش را بست و با حالت استرس و اخم به کلر نگاه کرد و جواب داد: کلرر!
چی داری میگی؟؟ برادرت و دوستات الان وضعیتشون مشخص نیس! ممکنه تو خطر باشن! خطرر مررگ! اصلا جون برادرت برات مهم نیس؟؟
کلر با جدیدت دست جیل را فشرد و گفت: جیل!عجله نکن، نیرومون آماده باش هستش!
اگه به پشتیبانی نیازی باشه من میرم! اینجا خیلی خطرناکه.. و فقط به تو نیاز داره ممکنه من نتونم از پسش بر بیام!
بری همچنان مشغول ارتباط بود که ناگهان گفت: بچه ها صدای پارازیتش میاد این ینی وضعیتشون اوکیه! اما کریس جواب نمیده، لیان و جیک هم همینطور اتصال دارن!خوش شانسی. جیل و کلر توجهشان سمت بری جلب شد و چیزی نگفتند.
کریس همانطور که در حال سقوط بود تلاش میکرد تا بندی از کمرش را دربیارد  و به دیواره ای گیر دهد!
در نزدیکی زمین کریس توانست بند خود را به گوشه ای گیر دهد و از سقوط متوقف شود!
کریس در حالی که نفس نفس میزد به آسمون نگاه میکرد،سپس نگاهی به پایین کرد و ارتفاعش تا زمین حدود 8 متر بود!
او به ناچار بند را آزاد کرد و خود را به زمین انداخت ولی زیاد آسیب ندید و همچنان نفس نفس میزد، سرش را بلند کرد و به دنبال لیان و جیک گشت!
آنجا شبیه یک جاده کوهی خلوت که کمی سر پایینی داشت بود اما اندکی سرد بود!
لیان نیز همانند کریس به سختی از خود محافظت کرده بود و زنده به زمین رسیده بود اما هردو کمی درد داشتند و خسته!
لیان متوجه کریس شد که آنطرف سر بالایی افتاده بود،فریاد زد کریس! حالت خوبه(are you alright?)؟؟؟
کریس نگاهش به لیان جلب شد و گفت: لیاان! من خوبم تو چی؟(yeah i,m ok and u?)
لیان جواب داد:yeah جیک کجاست...؟
کریس جواب داد: نمیدونم...؟لیاان! میتونی تکون بخوری؟
لیان جواب داد: فک کنم، ولی اگه پاشیم سر میخوریم اون پایین... کریس.. محکم بگیر من سعی میکنم بیام پیش تو!
کریس تایید کرد و لیان شروع به حرکت کرد.
لیان با دقت شروع به پیش روی سمت کریس کرد و چاقویی از کنار کمرش در اورد و در زمین فرو کرد و در میاورد سپس کم کم به کریس نزدیک میشد.
سپس به کریس رسید و کریس دست خود را دراز کرد و دست لیان را محکم گرفت و خود چاقوی درآورد سپس گفت: عالی، خب باید هم دیگرو محکم بگیریم بریم بالا!
لیان تایید کرد و هر دو دست هم را محکم کردند و بالا رفتند و رفتند تابه بالای سر بالایی و زمین صاف رسیدند!
لیان و کریس روی زمین کنار هم دراز کشیدند و نفسی کشیدند.
لیان با خستگی گفت: اتون دیگه چه کوفتی بود؟
کریس هم با حالت خسته جواب داد: ه ه ه نمیدونم!!!
ناگهان  بی سیم لیان صدا خورد و لیان جواب داد: کلر!
کلر نفس عمیقی کشید و گفت: لیان حالت خوبه؟ کریس و جیک خوبن؟ چه اتفاقی براتون افتاده؟
لیان جواب داد: هه هیچی! منو داداشت به این راحتی ها از پا در نمیاییم، یه حمله کوچیک بهمون شد!
کلر لبخند زد و گفت: اوکی مرسی از روحیتون، راستی به کریس بگو بی سیمشو جواب بده جیل داره خودشو تیکه تیکه میکنه!
سپس کریس شروع به صحبت با جیل کرد.
در کنار جیل و کلر ربکا و سولین درحال آزمایش و کار بودند که ربکا گفت: هی هی نباید این ترکیب رو انجام بدی مگه میخوای هیولا درست کنی؟
سولین گفت: نه، درستش همینه این یکی از مراحل پادزهره ویروس c
اصلش هم همینه، ربکا دست به سینه شد و گفت: خب باشه، ولیی باید آزمایشش کنمی اگکه ترکیبمون رنگش پس شد ینی فاسده و اثر ناپذیره و سولین حرفش را ادامه داد و اگر رنگش شفاف بشه یعنی ترکیب جنس رو پذیرفته!
سپس ترکیب پذیرفته شد، ربکا با تعجب گفت: وااو چجوری؟ پس چرات به ذهن من نرسیده بود؟
سولین مایع نارنجی رو نشون داد و گفت: نه درست میگی سپس مایع نارنجی رو نشان داد و گفت: حتما این رو اندازه نمیریختی!
ربکا گفت: واو یه چیزایی یاد گرفتم چه جاالب.
سپس به بحث خود ادامه دادند!
از انور کریس و لیان از جای خود بلند شدند و شروع به حرکت کردند که ناگهان سگ های آلوده و موجوداتی از T-Abyus دو رآن ها را احاطه کردند و جسیکا وارد شد و گفت: خب خب بچه ها مهمونامون رو اذیت نکنین! سپس لبخندی زد
کریس اسلحه خود را طرف جسیکا گرفت و محکم گفت: تو کی هستی؟؟؟
جسیکا با جدیت گفت: همونی که میخواستم مال من باشی!!!
کریس نگاهی به موجودات T-Abyus کرد و نگاهی به چهره جسیکا کرد و با حالت شکی دار گفت: ج..جسیکا؟؟؟

The End Of Chapter 24







طبقه بندی: (Resident Evil 8 : The War Ends Now (Complete،
برچسب ها: Resident Evil، Resident Evil 8: The War Ends Now،

تاریخ : چهارشنبه 28 تیر 1396 | 07:41 ب.ظ | نویسنده : Fabulous Solinar | نظرات
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.