تبلیغات
Krystal Universe - Resident Evil 8: The War Ends Now Chapter 28




Chapter 28


The War goes High


جنگ اوج میگیرد




بری و مویرا در ماشین  نشسته بودند و  بری مشغول رانندگی بود!
مویرا سر خود را از ماشین بیرون آورد و به جلو نگاه کرد سپس پس از نگاه به جاده نقشه ای را که ایدا به آن ها داده بود را دید و گفت: بابا چیزی به  آزمایشگاه نمونده برسیم!
بری همانطورکه در حال رانندگی بود از مویرا پرسید: خوبه، راستی تو هیچ استرسی در این رابطه نداری؟

مویرا لبخندی زد و با هیجان گفت: نه، امروز قراره همه بترکونیم!!!
بری نیز لبخند زد و گفت: اوه جدا؟ پس مواظب باش ساندویچ مویرا نشی!هاهاها
مویرا اندکی خندید و گفت: بابا، میشه یه خواهشی کنم؟
بری با مهربانی گفت: بگو دخترم!
مویرا نگاهی به بری کرد و گفت:خواهش میکنم،دیگه این جوک و جایی نگو باور کن هیشکی نمیخنده، سپس ادامه داد:آم تازه خیلیم خزوخیل شده!
بری رویش را سمت مویرا چرخاند و تایید کرد: بسیار خب،بچه ولی تو نمیدونی این مثال 20 سال پیش چه دورانی داشت!
مویرا نگاهش را از بری برداشت و به جلو نگاه کرد و ناگهان فریاد زد:اوه جلوتووو نیگااااا کن!!!
بری با شنیدن حرف مویرا سریعا جفت پا روی ترمز زد!!!
سپس مویرا در حالی که وحشت زده بود به صندلی چسبیده بود و انگشت خود را به جلو اشاره کرد.
بری و مویرا هردو به مستقیم نگاه کردند.
تاگوریس بود که در فاصله چند متری روبروی آن ها قرار داشت!
تاگوریس ماشینی بزرگ را از زمین برداشت و به سمت  آن ها پرتاب کرد.
بری با دیدن این صحنه فریاد زد: لعنتی!! مویررااا فراار کن، از ماشین پیاده شو!
بری و مویرا به سرعت از ماشین پیاده شدند و  هردو به سرعت دویدند؛ ماشینی که تاگوریس پرت کرده بود به ماشین آن ها برخورد کرد و منجر به انفجار شد.
بری و مویرا هم دیگرا محکم گرفتند و به خاطر شدت انفجار روی زمین پرت شدند.
آن دو در حالی که رو زمین بودند به عقب نگاه کردند و تاگوریس را درحالی که دیوانه وار همه چیز را بهم میریخت را مشاهده کردند.
از طرفی دیگر سولین به سختی پیرز را از آزمایشگاه بیرون آورده بود سعی در مراقبت از آن داشت.
پیرز گوشه ای افتاده بود درحالی که میلرزید میگفت: آ..آب
سولین سریعا زیپ لباس سبز رنگ رویی خود را باز کرد و آنرا دور پیرز پیچید و خود با لباسی آستین کوتاه مشکی بود.
اوزیپ  کیف کوچکی که همراه داشت را باز کرد و شروع به گشتن کرد و با التماس زیر لب میگفت: آب..آب باش.. خواهش میکنم...سپس در هنگام گشتن متوجه بطری آبی شد!
او از خوشحالی لبخند زد و خداروشکر کرد سپس بطری را درآورد و گفت: خیلی کمه ولی عوضش آبش هنوز خنکه!!!
سپس در بطری را باز کرد و دست خود را زیر سر پیرز گزاشت و با دستی دیگر با دقت آب را در دهان پیرز ریخت!
پیرز پس از خوردن آب چند سرفه کوچک کرد و  سولین سریعا پرسید: پیرز،حالت خوبه؟
پیرز پس از اندکی مکث کرد و به آرامی گفت: اره،متشکرم!
سولین به پیرز نگاه کرد و دستانش را گرفت و با التماس گفت: پیرز، خواهش میکنم طاقت بیار، من تو رو از این حالت در میارم!
پیرز به سولین نگاهی کرد و آرام گفت: تو..چرا منو نجات دادی؟ من به زودی میمیرم!
سولین با ناراحتی گفت: نهههه تو نمیتونی این حرفو بزنی!!! تو زنده میمونی!
پیرز به سولین نگاه کرد و گفت: امکان نداره، من خیلی وقته تحت تاثیر ویروس هستم ویروس هر لحظه در بدن من تاثیر میپذیره! ببین، من نمیدونم تو کی هستی ولی خیلی برام اشنایی!پس... هروقت دیدی من  از حالت نرمالم خارج شدم خواهش میکنم از اینجا برو...
سولین چیزی نگفت و تنها دست پیرز را فشرد.
جیل و ربکا نیز نزدیک به آزمایشگاه وسکر بودند و چیزی به رسیدنشان نمانده بود!
ربکا داخل هلی کوپتر تعدادی زیادی از فرمولی که سولین به او یاد داده بود را درست کرده بود و با دقت از آن ها محافظت میکرد!
جیل به ساعت خود نگاهی کرد و سپس به شری  با بی سیم کانکت شد!
کلر و شری سوار موتور بودند که شری درحالی که پشت کلر نشسته بود جواب داد: بله به گوشم جیل!
_ بچه ها حالتون خوبه؟ کجایین؟ نزدیکین؟
_ آره ما دیگه رسیدیم  و آماده ایم!
_ خب، عالیه! نیروهای کمکی هم دارن میان اینجا، موفق باشین!
شری قطع کرد و به کلر گفت: خب، شانس خوبی آوردیم کلر، جیل هم دیگه داره  میرسه!
کلر گفت: عالیه،ما باید سریع بریم کمک لیان و جیک، جیل کریس رو ساپورت میکنه!
کلر اندکی جلوتر رفت و تقریبا به محل آزمایشگاه رسیده بودند کلر متوجه شخصی شد که آن جلو ایستاده است!
کلر با شک و تردید به شری گفت: هی،بنظرت اون کیه اون جا وایساده؟
شری چشمانش را تیز کرد و با حالت بدی گفت: امم نمیدونم ولی اسلحمونو بهتره آماده کنیم چون من هیچ حس خوبی نسبت بهش ندارم!
کلر سرعتش را زیاد کرد و شری نیز تفنگش را آماده نگه داشته بود!
شخصی که آن جا ایستاده بود کسی جز استیو نبود!!
او متمرکز روی کلر بود و با حالت هیجان و  شیطانی گفت: خیلی خوب موتور میرونی عشق من، ببینم با این چی میکنی؟
سپس منتظر شد کلرو شری نزدیک تر بیاایند و وقتی کلرو شری نزدیک او رسیدند قبل اینکه چهره هم را ببینند استیو از قدرت ماورایی خود استفاده کرد و با اشاره ای محکم ان دو را پرت کرد.
کلر و شری به شدت پرتش دند و به به دیواره ای خوردند.
آن دو هردو آسیب دیده بودند و شری زیاد جون نداشت،
کلر در حالی که کتفش را گرفته بود به سختی رو زمین نشست و به شری نگاه کرد و گفت: تو حالت خوبه؟میتونی تکون بخوری؟؟
شری در حالی که رو زمین بود سمت کلر برگشت و گفـت: آ...ره چیزی نیس،آسیب جدی نیس!
کلر هنوز سرش پایین بود و روی زمین بود که استیو توسط قدرتش سریعا به او نزدیک شد و جلوی کلر ایستاد و گفت:بلند شو ..عزیزم! میخوام بعد این همه مدت چهره ی زیباتو ببینم!
کلر با شنیدن تن این صدا اندکی شک و تردید بهش وارد شد و  آرام آرام سرش را بالا گرفت و به چشم های استیو نگاه کرد!
کلر درحالی که مات و شوکه بود خیلی آهسته گفت: استیو؟؟؟؟؟
و با لبخند استیو مواجه شد!!
کلر درحالی که رو زمین بود عقب عقب رفت و همانطور که بانابوری به استیو نگاه میکرد گفت: نه نه، این امکان نداره، استیو تو ؟تو زنده ای؟
استیو خندید و دست به سینه شد و به سمت کلر حرکت کرد و گفت: چرا از من فرار میکنی کلر عزیزم؟ بگو ببینم از دیدن من خوشحال نشدی؟
کلر از شوک در آمد و همانطور که سعی در تمرکز و خونسردی خود داشت اسلحه خود را محکم گرفت و با اکراه گفت: استیو؟.... تو چرا این جوری شدی؟... وسکر لعنتی چه بلایی سر تو آورده..؟
ناگهان شری از جایش بلند شد و به اسلحه خود را سمت استیو گرفت!
استیو سریعا مشتی به شری زد و شری آهی کشید سپس گردن شری را گرفت و  او را بلند کرد  و شروع به فشردن گلوی شری کرد که کلر سریعا تیری به پشت دست استیو زد و باعث شد شری رها شود!
استیو به پشت دست خود نگاهی کرد و لبخندی زد و رو به کلر گفت: هنوز هم مثل اون زمان دقیق و حرفه ای تیر اندازی میکنی عزیزم، این مهارت ها رو از برادرت یاد گرفتی نه؟اسمش چی بود؟کراتوس؟ کریستوفر؟....آوو یادم اومد کریس، منم مهارت های خیلی خوبی پیدا کردم بزار نشونت بدم!
ناگهان استیو به سرعت بالا سمت کلر رفت و گارد او را شکست و با مشتی بر شکمش او را پرت کرد و کلر محکم به زمین افتاد.
کلر  در حالی که خیلی درد داشت دست خود را دراز کرد و تفنگش را گرفت  و سعی در بلند شدن داشت.
در همین حال که استیو سمت کلر رفت شری به سرعت برای جیل یک پیغام SOS(کمک بحرانی) فرستاد.
درون آزمایشگاه ایدا همچنان دنبال نمونه ای که در دست وسکر بود میگشت تا ان را پیداکند.
ایدا وارد اتاقی شد و نگاهی به شیشه ای که در آن نمونه مورد نظر بود افتاد!
او به ارامی سمت شیشه رفت و چاقویش شیشه را شکوند  نمونه را برداشت سپس زیر لب گفت: بعلله، ایدا وانگ همیشه تو کارش موفق میشه!
ناگهان ریموند در حالی که تبدیل شده بود وارد آزمکایشگاه شد!
ایدا با خونسردی نگاهی به ریموند کرد و گفت: میدونی؟هرگز
 نباید دنبال یه خانم راه بیفتی و تعقیبش کنی،اصولا ما از این کارا خوشمون نمیاد.
ریموند با صدای خشدار گفت: اون نمونه رو بده به من و ولت میکنم!
ایدا خندید و گفت:چرت نگوو، این به چه دردت میخوره؟ من اینو برای خودم نمیخام، وسکر ها دیگه الان به قدرت رسیدن دیگه راهی وجود نداره که بشه متوقفشون کرد!
ریموند جواب داد: اون نمونه از این جا خرج نمیشه،دزد کثیف!!
سپس با سرعت سمت ایدا آمد و میزهای آزمایش را کنار زد!
ایدا به سرعت هوک شات را به سقف زد و در حالی که از بالی سر ریموند میرفت پند تبیر به سر او زد!
سپس به پشت او آمد و لگدی به او زد و آنرا انداخت.
ریموند درحالی که افتاد پاهای خود را بهس ینه ایدا زد و او را سمت میز پرت کرد و نمونه به هوا پرتاب شد!
ایدا درحالی که سینه خود را گرفته بود به ناچار سریعا جستی زد و ریموند نیز جستی به بالا برای گرفتن ویروس کرد!
اما ایدا سرسخت تر از اینا بود او درحالی که درد داشت لگدی به صورت ریموند زد و وقتی که نمونه نزدی به زمین شد او را گرفت و سمت کمر خود بست.
سپس با تمام نیرو و جدیت شروع به تیراندازی به ریموند کرد و به صورت و غده های بدنی تیر میزد ریمکوند هی تلو تلو میخورد اما به طرف ایدا میومد ایدابالای میز رفت و شروع به تیراندازی کرد.
ریموند به میز رسید و مشتی محکم به میز زد و آنرا از پای ایدا پرت کرد  اما ایدا قبل این از روی میز پرید و با جستی دقیق چاقویی درا ورد و روی سر ریموند فرود آمد و سریعا چاقو را در جمجمه او فرو کرد و وبا زور شکافت!
ریموند درحالی که سر خود خون ریزی میکرد به زمین افتاد و مرد.
ایدا نمونه را برداشت و لبخند زد و به ریموند بی جان گفت: گفته بودم این ویروسا به کسی وفا نکرده!سپس به سرعت از اتاق داروها خارج شد.
ایدا به سرعت از آزمایشگاه خارج شد و سولین را پیدا کرد و به سمت او دوید.
او نموه دزددیده شده را به سولین داد و گفت: بیا اینم همون چیزی که نیاز داشتی!
سولین خوشحال شد و گفت: اوه تو چجوری اینو پیدا کردی؟
ایدا لبخندی زد و گفت: مگه یادت رفته من یه عمر تخصصم تو نمونه جمع کردن بوده!
سولین تایید کرد: متشکرم، ولی هواهش میکنم به دوستامون کمک کن تا بیتونن اونارا بکشن. درسته که اونا لاان فانین ولی خیلی خطرناکن!
ایدا تایید کرد : میدونم؛ من کار درست رو انجام میدم...مثل تو!
سپس درحالی که بهم لبخند از روی تایید زدند از هم دور شدند.
 کریس و لیان به همراه جیک  نیز به دنبال الکس و آلبرت بودند!
آن سه اسلحه به دست همه جارا میگشتند که ناگهان آسانسور به پایین آمد و در آن باز شد!
هر سه تای آنان سریعا اسلحه خود را سمت در آسانسور بردند که جسیکا از در بیرون امد و روبه روی کریس ایستاد.
جسیکا با ناراحتی سمت کریس آمد و گفت: کریس!! من...
وقتی که  جسیکا جلو آمد کریس تفنگ خود را بیشتر و محکم تر سمت جسیکا گرفت و گفت: از جات تکون نخور وگرنه میکشمت!
جسیکا با چهره آشفته گفت: چرا؟چرا با من اینکارو میکنی؟ من که تو رو از خطر نجات دادم!
کریس جواب داد: که چی؟ تو با وسکر همدستی ، حتما  باهم دستتون تو یه کاسس! بعدشم تو سعی داشتی ما رو بکشی!یادت نمیاد با اون حیوون کثیفت به ما حمله کردی!
جسیکا از ناراحتی سرش را پایین انداخت و گفت: متاسفم من خیلی عصبانی بودم.. ولی.. باور کن کریس من نمیتونم... نمیتونم به تو صدمه بزنم!
جیک جلو آمد و گفت: اگه واقعا اینطوره، بگو ببینم پدرم و الکس کجا قایم شدن؟
جسیکا سریعا گفت: نمیدونم، ولی اونا میخوان با وجوویروسشون قوی بشن! کریس اونا تزریق کردن!
کریس و لیان گفتن : چی؟؟؟
ناگهان از پشت و مخفبانه الکس به جسیکا تیری آلوده به ویروس زد.
جسیکا اهی کشید و به زمین افتاد.
کریس سمت جسیکا رفت و گفت: جسیکااا حالت خوبه؟
جسیکا درحالی که پشت خود را به  کریس نشان داد با نارحتی گفت: وااای نه، من آلوده شدم!
لیان و جیک سریعا به مستقیم نگاه کردند و متوجه حضور الکس شدند!
آن دو به سرعت تفنگ آماده سمت الکس رفتند و او را دنبال کردند.
کریس درحالی که سمت جسیکا نشسته بود با نگرانی به او نگاه  میکرد!
جسیکا تفنگی را در اورد و به سمت سر خود گرفت.
کریس با تعجب گفت: جسیکا!داری چیکار میکنی؟
جسیکا درحالی که نایی نداشت گفت! نمیبینی؟ من دیگه آلوده شدم! من نمیخوام به تو حمله کنم. من به خاطر تو خودمو میکشم تا ویروس دیگه به من اثر نکنه!
سپس با کمی مکث ادامه داد: من..من همیشه تو رو دوست داشتم.. اما تو ناراحتم کردی! من هنوزم دوست دارم کریس، پس میخوام به دست تو بمیرم که حداقل خیالم راحت باشه به دست کسی که دوسش دارم میمیمرم، خواهش میکنم کریس! وقت نیست، به سر من شلیک کن!
کریس درحالی که از روی احساسات و موقعیت بحرانی صورتش عرق کرده بود تفنگ خود را در آورد و رو به روی صورت جسیکا گرفت و با ناراحتی گفت: متاسفم که کارت به اینجا کشیده شد ولی دوست نداشتم ناراحتت کنم، منو بببخش.
سپس چشمان خود را بست و به پیشانی جسیکا شلیک کرد.!!!
جسیکا با چشمان باز درحالی که خون بسیاری از سرش میریخت به زمین افتاد و مرد.
کریس بلند شد و درحالی که اندکی با تاسف به جسیکا نگاه میکرد بلند شد و سپس به سرعت به سمت کریس و لیان رفت.
همه در مکانی بزرگ که بالی آن پله دوراهه قرار داشت جمع شدند!
الکس نیز دیگر بعد مدت معین به ویروس مبطلا شده بود و قدرتمند شده بود!
او  بیرون آمد و گفت: هاهاها، فکر کردین دیگه میتوننین منو شکست بدین؟ من با تکمیل شدن این ویروس به تمام خواسته هام رسیدم و دیگر هیچ چیزی در مقاابل من اثر نداره!
کریس و لیان و جیک همچنان آماده برای تیر اندازی بودند که الکس شروع به لیزر کردن با چشم شد و هر سه تای آنان ملق زدند.
الکس خندید و گفت: موشای ترسو شما هیچ شانسی ندارین!!!
ناگهان ایدا وارد شد و بهس رغت از بالا  طنابیبرنده دور گردن الکس انداخت و جیل نیز به ازمایشگاه رسیده بود با تیر به صورت الکس شلیک میکرد. الکس با زور آن طناب را کشید و تعادل ایدا را برهم زد و او را از آن بالا انداخت.
لیان سریعا جستی زدو یک پای خود را محکم به دیواره ای زدو پرید هوا و ایدا را درحالی که درحال سقوط بود گرفت و فرود آمد!
لیان و ایدا در چشم های هم نگاه کردند و اسم هم را صدا زند!
لیان پس از نگاهی ایدا را زمین گزاشت و گفت: خوشحالم که دیدمت!
کریس در این حال جیل را دید و گفت: جیل! حالت خوبه ممنونم که اومدی!!
جیل نیز با هول کریس را ب؛ل کرد و گفت: عزیزم، خوشحالم که حالت خوبه همانطور  شماها!
سپس با جدیت گفت: ولی کلر و شری!!!
جیک سریعا وسط پرید و گفت: شری چی شده؟؟؟
جیل پیام آن را نشان داد  و گفت: مثل اینکه کلر در خطره، اون داره با  یه موجود که  تی ورونیکاس مقبله میکنه!!
کریس با تعجب گفت: تی ورونیکا؟؟؟؟ اون نه خیلی بده جیل همینجا بمون من باید برم به کلر کمک کنم!!!
ناگهان لیان کریس را متوقف کرد و گفت: نه من میرم! تو اینجا بمون من به کلر کمک میکنم!
سپس نگاهی به هم کردند و نگاهی به الکس که داشت دوباره پا میشد!
کریس گفت: بسیارخب لیان پس لطفا عجله کن!
لیان تایید کرد و سپس نگاهی به ایدا کرد و سر خود را تکان داد.
ایدا نیز برای تایید کار او سر خود را تکان داد.

The End OF Chapter 28








طبقه بندی: (Resident Evil 8 : The War Ends Now (Complete،
برچسب ها: Resident Evil، Resident Evil 8: The War Ends Now،

تاریخ : دوشنبه 2 مرداد 1396 | 12:05 ب.ظ | نویسنده : Fabulous Solinar | نظرات
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.