تبلیغات
Krystal Universe - Resident Evil 8: The War Ends Now Chapter 29




Chapter 29


The War Ends Now


جنگ حالا پایان میگیرد



بری و مویرا درحال نبرد با تاگوریس بودند اما هرچی تیر میزدند فایده نداشت و تیر در بدن او اثر نمیکرد.
بری و مویرا همچنان که تیر میزدند عقب عقب میرفتند.
مویرا رو به بری کرد و گفت: هیچ راهی نداره؟

بری جواب داد: نمیدونم، فکرنکنم به همین راحتی ها از پا در بیاد!
سپس شروع به تیر اندازی به سر او  کرد،اما واقعا بی فایده بود!
آن دو همچنان دویدند و از تاگوریس فاصله گرفتند در همین حین بری بمبی در آورد و جلوی پای تاگوریس انداخت و  پس از اندکی ثانیه منفجرشد!
بری و مویرا کنار هم ایستادند  و تفنگ به دست منتظر ماندند!
دود ناشی از بمب فضا را مه آلود کرده بود که مویرا رویش را به بری کرد و پرسید: بابا،بنظرت دیگه کارش تموم شد؟
بری سرش را چرخاند و گفت: احتمالا!باید دیگه مرده باشه!
ناگهان از داخل دود ها صدا های گوم گومی شنیده شد و تاگوریس دوان دوان از دودها بیرون امد و ضربه ای محکم به بری و مویرا زد و آن دو را پرت کرد!
بری به گوشه ای راست و مویرا به سمت چپ با فاصله ی زیاد از هم افتاده بودند.
بری به سختی بلند شد و به سمت مویرارفت و کنار او نشست و مویرارا تکان داد:مویرا مویرا دخترم چشماتو باز کن!
مویرا با بی حالی چشمانش را باز کرد و چهره ی بری را دید سپس با حالت بی جان گفت: بابا، پشت سرت!!
بری برگشت و تاگوریس بود که به آن ها رسیده بود و پای خود را بالا اورده بود تا آن ها را له کند!
بری به سرعت مویرا و خود را از زیر پای تاگوریس بیرون کشید و هر دو گوشه ای دیگر افتادند.
از تجهیزات بری فقط یک نارنجک و یک بمب دود زا باقی مانده بود!
بری به ناچار بمب دود را را زیر پای تاگوریس انداخت و هنگامی که تاگوریس آن را لقد کرد از بمب دودی حاصل شد و بری در این فرصت به همراه مویرا به گوشه ای دور از چشم تا گوریس مخفی شدند.
مویرا به بری گفت: بابا ما که نمیتونیم تا ابد از دست این غول لعنتی قایم بشیم!
بری با نارحتی گفت: ما هر روشی بود برای شکست دادن اون انجام دادیم.
مویرا اندکی فکر کرد و گفت:بابا، تو جهیزات داری؟
بری جواب داد: فقط همین یه بمب برامون مونده.
مویرا جواب داد: عاللیه، میتونیم با همین بکشیمش!
بری ابرویی بالا آنداخت و گفت:چی؟چی میگی؟ مگه ندیدی همین الان اینکارو کردیم حتی یه خراش و سوخنپتگی ور نداشت اون پوستش خیلی کلفته!
مویرا گفت ما اونو از درون نابود میکنیم!ببین من یه نقشه دارم و مطمئنم عملی میشه!
تو میری جلو و دستت رو قلاب میکنی و من اون درخته هست......
سپس مویرا نقشه اش را به بری گفت و اوبه ناچار قبول کرد.
اثر بمب اندکی از بین رفته بود و تاگوریس همچنان به دنبال آنها میگشت.
ناگهان بری جلو آمد و گفت: هی گنده بک!!!
تاگوریس به طرف صدا برگشت و با دیدن بری به سمت او آمد و به اون نزدیک شد و سلاح خود را بالا آورد که ناگهان مویرا دوید و از  بالای درختی بلند که در کنار جاده قرار داشت پرید و بر سر تاگوریس فرود امد مویرا چاقویی به صورت و فک تاگوریس زد و نارنج را به زور در دهان تاگوریس فرو کرد و سریعا از پشت  او پایین پرید و دوید و هردو از تاگوریس فاصله گرفتند.
بمب منفجر شد و دود و آتشی دیگر آن فضا را پوشاند.
مویرا درحالی که در دل دعا دعا میکرد به شعله آتش چشم دوخته بود.
وقتی شعله ها  و دود هاکنار رفت تاگوریس در حالی که ایستاده بود نمایان شد!
مویرا بادیدن هیکل او متعجب شد اما ناگهان وقتی واضح تر شد تاگوریس سری رو بدن نداشت و هیکل بی جان و سیاهش روی زمین افتاد!
مویرا پرشی کرد و جیغی زد: اوه یاااا we did it we did it
بری  و مویرا همدیگر را بغل کردند و بری دستی روی سر مویرا کشید و گفت: دختر خوب و باهوش من!
مویرا نیز لبخند زد و گفت: بعلله دیدی از اینکه باهات اومدم پشیمونت نکردم!
بری جواب داد: تو هرگز منو پشمون نمیکنی چون تو سپس همصدا: یک بارتون لعنتی هستی!
سپس مویرا گفت: خب پدر بهتره به راهمون ادامه بدیم نباید وقتمون رو از دست بدیم.
بری تایید کرد و هردو به راه افتادند.
از طرفی دیگر استیو و کلر در حال مبارزه بودند و استیو موفق شده بود شری را تقریبا شکست بدهد و شری گوشه ای افتاده بود!
استیو به سرعت سمت کلر رفت و مشتی به او زد و او را پرت کردو کلر از شدت ضربه های پشت سرهم به سختی پا میشد.
کلر برخاست و گفت: چرا داری اینکارو میکنی همش به خاطر وسکر؟ چه هدفی داری؟
استیو جواب داد: اینجوری نگو فکر کردم باهوش تر از این حرفا باشی،میدونی خورده حساب ما هیچ ربطی به وسکر نداره!
کلر با تعجب پرسید: پس برای چی داری با من میجنگی؟
استیو پرسید: یعنی نمیدونی؟ تو قلب منو شکستی کلر و حالا باید تاوان اشتباهت رو هم پس بدی و سپس ضربه ی محکم دیگری به کلر زد!
کلر باز به سختی برخاست و با ناله گفت: راجب چی حرف میزنی استیو؟ مگه من با تو چیکار کردم؟
استیو جواب داد: من عاشق تو بودم کلر! ولی تو اصلا به من اهمیت ندادی!مثل بچه ها بامن رفتار کردی؟
کلر با تعجب گفت: استیو!!!بس کن این چرندیاتت رو! مگه یادت نمیاد من و تو با هم از اون جزیزه لعنتی فرار کردیم من و تو در کنار هم  با اون آشفوردا جنگیدیم ما دوستای خوبی بودیم!
استیو خنده ای از تمسخر زد و گفت:میبینی من دوست تو نبودم من عاشق تو بودم و قبل اینکه جون بدم عشق خودمو نسبت بهت ابراز کردم ولی تو منو ول کردی و رفتی!تو منوو ول کردی!
کلر فریاد زد: کی این چرندیاتو به تو گفته احمقق؟ واقعا چی فکر کردی فکر کردی وقتی اونجا جون دادی من آروم نشستم من چشمام خیس شد و به خاطر تو با وسکر جنگیدم! من و برادرم حاضر بودیم هرکاری برای برگشت تو کنیم!ولی چیکار میتونستیم بکنیم؟
استیو گفت: چطور؟؟؟ وقتی اسم اون پسره میاد هرکاری براش میکنی؟ با اشتیاق  داشتی دربارش میگفتی که دوستته در واقع دوست پسزته فکر میکنی من هالو ام؟
کلر جواب داد: لیان دوست منه و به من بهش علاقه دارم چون هرگز کمک هایی که به من کرد رو فراموش نمیکنم، تو بد  متوجه لیان شدی اون مرد خوبیه!اون مقل برادرم یه قهرمانه که میجنگه و حاضره خودشو برای هرکسی فداکنه!
استیو عصبانی شد و  به سرعت سمت کلر حمله ور شد!
کلر شات گانش را در آورد و مدام به استیو تیر میزد که دوت از تیرهایش به استیو اصابت کرد و استیو متوقف شد کلر به سرعت دوید و لگدی محکم به صورت استیو زد و استیو را بر زمین انداخت.
استیو با عصبانیت رویش را به کلر کرد و گفت: ای دختره ی عوضی،تو سر اون پسره ی لعنتی اینجوری به من حمله کردی؟؟
سپس به سرعت مثل وسکر بلند شد و تفنگ اورا زمین انداخت و درحالی که گردن کلر را گرفته بود او را بالا گرفت و به دیوار کوبوند و گفت: خب، خانم کلرر، ببینم قهرمانی که میگی حاضره برای تو چیکار کنه؟سپس گردن کلر را بیشتر فشار داد و سعی در خفه کردن کلر داشت و با نگاهی نفرت امگیز به کلر چشم دوخت و ادامه داد: پس گفتی بهش علاقه داری و فداکاره بزار ببینم انقدر مهمی که الان بیاد و نجاتت بده؟ سپس بیشتر به فشردن گلوی کلر ادامه داد که ناگهان از دور شلیک هایی سریع و قوی به طرف دت و بدن استیو خورد و کلر از دست استیو افتاد پایین!
لیان پدیدار شد و درحالی که دو تفنگ در دست داشت و شلیک میکرد جلو آمد و گفت: درسته،هرکاری براش میکنم و حتی اگه شده باشه براش میمیرم!
استیو از شلیک های پیاپی لیان به زمین افتاد و کلر از استیو فاصله گرفت و لیان سمت شری رفت!
لیان شری را از زمین بلند کرد و نگاهی به او کرد و گفت: شری؟ حالت خوبه؟
شری به سختی از جاش بلند شد و گفت: لیاان، بلاخره رسیدی؟
لیان تایید کرد: نگران نباش، جیک به کمکت نیاز داره سعی کن بری پیش اون من هوای کلر رو دارم!
شری نگاهی به لیان و کلر کرد و سپس دوید و رفت!
لیان و کلر خواستند سمت هم بروند که ناگهان استیو دوباره بلند شد و نگاهی به لیان کرد و گفت: پس تو، اون لعنتی که کلر حرفشو میزد تو بودی؟لیان جواب داد: درسته،ببینم میخوای چیکار کنی؟ استیو اخمی کرد و سپس به سرعت به لیان حمله کرد و محکم او را پرت کرد، کلر نیزبه استیو شلیک کرد ولی استیو کلر را هم گرفت و زد!
لیان و کلر دوباره بلند شدندو به استیو شلیک کردند و اینبار به استیو شلیک هایشان به اسیتو اصابت کرد و پس از اینکه استیو تعادلشان را از دست داد!
هردو دویدند و مشت ولگد های محکم به سر و گردن او را به زمین انداختند و مشتی محکم به او زدند که استیو جفت پای خود را بالا آورد و بر سینه جفتشان زد و آن ها را پرت کرد و با عصبانیت فریاد زد: کااافیه!
سپس هنگامی کلر روی زمین بود باحرکت سرعتی سمت کلر آمد و پای او را گرفت و گقت: صحبتمون تموم شد بهتره بمیری!!
سپس کلر را از یک پایش بلند کرد و او را محکم به زمین کوبید و چند بار به آن طرف ازد که لیان به سرعت بلند شد و استیو را از پشت گرفت و مشتی به صورت او و کله ای بهش زد!
اما استیو پس از خوردن ضربه گلوی لیان را گرفت و انرا محکم به دیوار کوبوند و شروع به فشردن گلوی او کرد و گفت: برو به جهنم لعنتی! تووو به اندازه کافی زندگی منو نابود کردی وقتشه بمیری لعنتی! کلررر ببین ببین چجوری قهرمانت جلو چشمت کشته میشه!هاها
لیان نیز د از درد دست و پا میزد و کلر با فاصله ی کمی روی زمین قرار داشت و اسلحه اش پرت شده بود و دست خالی بود!
کلر نگاهی به خود کرد و تنها چیزی که داشت یک چاقوی قدیمی به مارک
s.t.a.r.s بود کلر به چاقو نگاه کرد و سپس به لیان و تمرکز خود را برای مدتی جمع کرد و چاقو را بالا آورد و یاد گذشته افتاد که برای اولین بار برای حفاظت از لیان چاقویی پرت کرده بود!
کلر نفس عمیقی کشید و در دل گفت: این آخرین امیده من باید تصور کنم فقط یه زامبی سادس، خدایا این تنها راه برای نجات دوسته کمکمک کن!!
سپس کلر چاقو رو پرت کرد!!!
چاقو چرخید و چرخید و چرخید و چرخید و وقتی استیو سر خود را برگرداند مستقیم به پیشونی او فرو رفت!!!!
استیو ناگهان بدنش سیخ شد و لیان از دست استیو رها شد و هردو به زمین افتادند.
لیا ننفس نفس میزد و استیو درحال درد و  جان دادن بود که کلر تفنگ خود را برداشت و بهس رعت سمت استیو آمد.
استیو تنها قادر بود مردمک چشمانش را تکان دهد که کلر درحالی که با عصبانیت به استیو نگاه میکرد چاقو رو گرفت و تا پایین فک او محکم کشید و صورتشی را دو تکه کرد  و سپس تفنگ خود را که برداشته بود روی قلب استنیو گرفت و مدام شلیک کرد و قلب او را سوراخ کرد و خون بسیاری زیر پایش ریخت و بلاخره استیو برای همیشه کشته شد.
کلر پس از زدن ضربات بر وری زانوهایش به زمین نشست.
لیان آهسته به سمت کلر آمد و دست خود را روی شونه کلر گزاشت، کلر آهسته سرش را بالا آورد و به لیان نگاه کرد و لیان بهش با لحن ملایمی گفت: موفق شدی کلر!
کلر درحالی که چشمانش از اضطراب و خوشحالی خیس شده بود جواب داد: نه لیان، ما موفق شدیم!!... ممنون... که زنده موندی لیاان!!!
سپس لیان و کلر هم دیگر را بغل کردند و پس از چند ثانیه کلر گفت: بهتره بریم کمک دوستامون اونا به ما نیاز دارن!
سپس لیان تایید کرد و هردو راه افتادند.
در بیرون آزمایشگاه پس از رسیدن جیل،سولین به سرعت ربکا را پیدا کرده بود و باهم نشستند و به ساخت نهایی فرمول  پرداختند.
سولین نگاهی به پیرز که حالش اصلا خوب نبود و هر لحظه تعادلش را از دست میداد کرد و سپس ویروس هایی که ساخته بودند را همه را به نمونه ی مورد نظر آغشته کرد و منتظر بودند ویروس فعال شود.
کریس و جیل به سختی در حال نبرد با الکس بودند و تیر میزدند.
الکس و البرت بسیار بزرگ شده بودند و به هرشکل که میخواستند به راحتی در میامدند.
آلبرت و جیک نیز  درحال نبرد با یک دیگر بودند.آلبرت درحالی که پس از مبتلا صدایش خش دار شده بود به جیک گفت:توو به چه جراتی با من میجنگی؟ من پدر تو هستم،سپس به حالت نرمال خود درآمد و ادامه داد: پسرم، تو تیم ما هستی! اون ردفیلد رو فراموش کن اون کسی بود که منو از تو دور کرد!
جیک با عصبانیت گفت: ای دروغ گو بس کن، همه چیو میدوونم و وانمود نکن که چیزایی که من میگم حقیقت نداره! توو منو مادرم رو ترک کردی مادرم مریض بود و ما بیشتر از همه وقت به تو نیاز داشتیم ولی تو ما رو ترک کردی تا به اهداف پلیدت برسی!
البرت خنده ای از تمسخر زد و گفت: بنظر میاد کریس مغز توشتشو داده و باعث شده پدرت رو فراموش کنی!
جیک اسلحه خود را بالا آورد و گفت: من خیلی تو رو دوست داشتم ولی همون موقع که ولمون کردی و مادر مرد تو هم برای من مردی و من دیگه پسر تو نیستم تو هم اگه واقعا منو دوست داشتی و به من اهمیت میدادی هیچ وقت سعی در ربودن من نداشتی!
وسکر پاسخ داد: پسرم من تو رو ندزدیم من میخواستم تو رو از شر اون کریس نجات بدم تا هرگز به پدرت پشت نکنی الان هم میتونیم باهم باشیم فقط به من  اعتماد کن!
جیک با نارحتی و خشم جواب داد:درسته! من اول از دست کریس عصبی بودم فکر میکردم تو رو به ناحق کشته ولی الان بیشتر عصبانیم که چرا از مزک تو مطمئن نشده بود!! سپس شلیک کرد.
چند تیر به دست  آلبرت خورد و آلبرت نگاهی به جیک کرد و گفت: بسیار خب پسر،خودت خواستی!
سپس عینک خود را پرت کرد وشروع به نبرد با جیک کرد که ناگهان شری از دور به آلبرت شروع به تیر اندازی کرد و جلو آمد و  رو به جیک کرد و گفت:با هم از پسش برمیاییم.
آلبرت به موجودی بزرگ تبدیل شد و به سمت آنها حمله کرد و در همان اول شری را پرت کرد که جیک او رو هل داد و خودش پرت شد.
شری فریااد زد:جیک! که آلبرت به سراغ او آمد و او را از پشت گرفت و او را به دیوار کوبوند. جیک به سرعت دوید و مشتی محکم به آلبرت زد و  اورا به زمین انداخت و دست شری را گرفت و بلند کرد: شری!حالت خوبه؟
شری بلند شد و موهای خود را کنار زد  و تفنگش را بالا گرفت و گفت: نگران نباش من از پسش بر میام.
آلبرت بلند شد و لبخندی زد: به به میبینم قدرتت به خودم رفته! دست کم گرفتمت پسر ولی کجاشو دیدی؟
سپس با قدرتش به مار یبزرگ در آمد و با دمش ضربه ای محکم به آن دو زد و پس از شدت ضربه  هر دو محکم به زمین پرت شدند.
جیک پس از اندکی ثانیه از جایش برخاست ولی شری نمیتوانست برخیزد چون پایش به شدت آسیب دیده بود.
جیک شری را بلند کرد و به سرعت دوید.
آلبرت به سرعت خزید و سمت آن ها آمد و شری درحالی که روی دست جیک بود از پشت به آلبرت تیر اندازی میکرد.
اما آلبرت خندید و گفت: هرچه قدر دوست داری ه من تیر بزن بچه من دیگه قدرت آخرمو به دست آو ردم و سپس  ضربه ای محکمی دیگر به آن ها زد  و آن دو را پرت کرد.
ایدا از گوشه ای شاهد ماجرا بود و سپس به تایمر خود نگاه کرد و زیرلب گفت: حالا وقتشه!
سپس به سرعت از آن جا دور شد.
کریس و جیل نیز درحال نبرد با الکس بودند!
الکس در حالی که به شکل  خفاشی بزرگ در آمده بود قهقه ای زد و با صدای تغییر داده شده ای گفت: الحق که جفتتون خیلی به هم میان، هردوتاتونم خشنید.
جیل جواب داد: خفه شو لعنتی! تو یه دیوانه اییی!تو حتی به ناتالیا هم رحم نکردی میخاستی با تصاحب به اون به چی برسی؟ احمق!
الکس جواب داد: خفه شو زنیکه مزاحم اگه تو اون و کلر لعنتی نبودین من میتونستم زودتر از تو ناتالیا مستقیم به قدرت والام برسم ولی اشکال نداره الان انقدر قدرت دارم که شما ها رو بکشم!
کریس فریاد زد: ولی تو زودتر میمیری!
کریس به سمت بال های الکس شلیک کرد و جیل نیز همراهیش کرد.
الکس تند تند چرخید و به طرف آن دو آمد ولی کریس و جیل جاخالی دادند و تلکس بالاهایش سوراخ شد و به شکل عادی خوددر امد کهناگهان جیل به سرعت از پشتش پرید و  او را هل داد و روی سینه او نشست و محکم شروهع به مشت زدن به صورتش کرد که ناگهان الکس مشت جیل را گرفت و شروع به پیچوندن کرد که کریس سریعا به الکس تیر زد و  با لگد محکم او را پرت کرد.
الکس بلند شد و به شکل هیولایی گنده در اومد و مشتی به جیل زد و او را پرت کرد.
کریس جلو آمد تا لگدی به الکس بزند که الکس پای او را گرفت و اورا چرخاند و پرت کرد!
الکس دوباره به شکل قبلی خود شکل خفاش شدو  به سمت  جیل امد و آن را از زمین برداشت و به بالا برد.
کریس درحالی که روی زمین افتاده بود دراز کش تند تند به الکس تیر زد و جیل  چاقویی دراورد و در بدن الکس فرو کرد  و درحالی که از الکس آویزون بود پاهای خود را جمع کرد و تاب داد و از دست او رها شد و به پشت الکس که درحال پرواز بود انداخت و با چاقو محکم  به سر الکش زد و الکس مجبور شدجیل را از پشت بیندازد.
جیل از ارتفاع زیاد درحال سقوس بود که کریسی به سرعت دوید و او را گرفت که الکس به سرعت شیرجه ای زد و بلافاصله بعد اینکه کریس جیل را گرفت  الکس آن ها را پرت کرد و کریس خود را سپر جیل کرد.
ایدا به سرعت از آزمایشگاه بیرون آمد و به سمت هلی کوپتر سولین و ربکا آمد.
سولین با دیدن ایدا خوشحال شد و گفت: افریین، ایدا آنتایم آنتایم بودی و سپس دوتا آنتی ویروس ها را به ایدا داد و ادامه داد: ایدا خیلی وقت نداری سعی کن بهئسرعت هرچه تمام تر این ها رو به کریس و جیک برسونی و جنگ همین الان تموم شه!
ایدا تایید کرد و راه افتاد اما پس از اندکی راه رفتتن ایستاد و برگشت و به سولین نگاه کرد و گفت:سولین!
سولین به ایدا نگاه کرد و ایدا ادامه داد: تو..دیگه از دستم به خاطر اینکه فریبت دادم ناراحت نیستی؟
سولین با قاطعیت جواب داد: دیگه نه! سپس هردو لبخند زدند و ایدا به سرعت هوک شات خود ار دراورد و وارد آزمایشگاه شد!
سولین با خوشحالی دور شدن ایدا را نگاه کرد و به ربکا لبخندی زد و گفت: ربکاا، ما موفق شدیم موفق شدیم دنیا رو نجات بدیم! سپس ربکا نیز از خوشحالی خندید.
سولین به اطراف نگاه کرد و متوجه نبودن پیرز شد!
او به سرعت آنمتی ویروس را برداشت و فریاد زد: پیرز!! پیرز!!!
ربکا نیز پشت سر سولین بیرون آ»د و گفت: سولین! اون رفته!
سولین به طرف ربکا برگشت و گفت: یعنی چی؟
ربکا با نارحتی جواب داد: متاسفان هاون دیگه تبدیل به یه موجود وحشی و غیرقابل کنترل شده!
سولین با وحشت گفت: وااای نه! من بااید پیداش کنم و هرجور که شده اونو بهش تزریق کنم فرصت دیگه ای ندرام!
ربکا دوید و دست سولین را گرفت و گفت: کم عقلی نکن!!! اون الان تو رو نمیشناسه دیگه خیلی دیر شده!
سولین دست ربکا را کنار زد و گفت: من وقت ندارم من باااید انجامش بدم! فقط یه آنتی ویروس برامون مونده مهلتی نیس!!!
سپس به سرعت دوید و ربکا داد زد: سولین سولین.. اوه خدای من....
از آنطرف آلبرت پس از پرت کردن جیک و شری به سمت آن دو آمد، شری پس از اصابت ضربه بیهوش شده بود!
جیک به بالای سر شری رفت و او را تکان داد که ناگهان آلبرت که شکل مار بوددم خود را دور جیک حلقه کرد و شروع به فشردن آن کرد واو را بالا آورد و به جیک نگاه کرد!
جیک سرش را آنور کرد و به شری که روی زمین بیهوش بود نگاه کرد و به یاد حرف های شری و خودش افتاد که درباره ی نجات توسط جیک بود افتاد به خود آمد و  صدای آلبرت را شنید که میگفت: ضربات خفگی مار خیلی درد داره؟؟؟
جیک لحظه ای به خود آمد و فریاد زد: نههه سپس با مشت به بدن آلبرت زد و  خود را رها کرد.
آلبرت از قدرت جیک جا خورد و به دوباره به سمت جیک آمد و دهان خود را باز کزد!
جیک فک آلرت را گرفت و پس از اندکی زور او را گرفت و چرخاند و با عصبانیت به او تیر زد که ناگهان در این حال صدای ایدا را شنید که گفت: از این استفاده کن! USE THIS سپس سرنگ را پرت کرد و جیک به سرعت سرنگ را گرفت و در بدن آلبرت فرو کرد!
آلبرت دردی کشید و سریعا از شکل مار به شکل طبیعی خود برگشت و افتاد! جیک به ایدا نگاه کرد و ایدا به سرعت دور شد!

در بیرون از آزمایشگاه سولین به سرعت میدوید و به دنبال پیرز میگشت.
او ایستاد و اندکی به ویروس نگاه کرد و با حالت لرزان گفت: واای نه فقط 30 ثانیه دیگه موندهه!!
ناگهان چشمش به پیرز افتاد که در فاصله ای نه چندان دور پشت به سولین ایستاده بود.
سولین به طرف او دوید وناگهان پیرز برگشت!!!!!
سولین ایستاد و با ناراحتی به پیرز نگاه کرد!!!
پیرز تبدیل بهع موجودی دیگر شده بود و دیگر سولین را نمیشناخت چشمان بزرگ و قرمز پیرز به سولین نگاه میکرد و زوزه ای از عصبانیت میکشید.
سولین چشمانش را بست و گفت: همین حالا!!! وقت دیگه ای نیس!
سپس به آؤامی چشمانش را باز کرد و با سرعت تمام به سمت پیرز دوید.
پیرز نیز به سرعت بسیار زیاد به سمت سولین دوید و در لحظه ی آخر محکم جستی زد و سولین را با چنگ گرفت و کوبوند به دیوار!!!!!!!
وقتی پیرز ایستاد سولین از دستان پیرز که خون چکه میکرد افتاد.
پیرز به ارامی به پایین نگاه کرد و به آنتی ویروس نگاه کرد که به بدن او وارد شده.
پیرز پس از فریادی به شکل عادی خود برگشت ودست قطع شده خود را نیز به دست آورد ه بود...
او چهره ی خود را از خون ریخته شده زیر پایش دید و  با تعجب به صورت سالم و بی نقص خود نگاه کرد؛ سپس اندکی بیشتر نگاه کرد و به سولین که روی زمین افتاده بود نگاه کرد.
پیرز سریع به سمنت سولین رفت و دست خود را زیر گرذن او گرفت!!
شکم و پهلوی سولین به شدت پاره شده بود و مدام خون از اومیرفت و سولین درحالی که لبانش خونی بود میلرزید.
پیرز با ناراحتی گفت: سولین.... سولین ...من این بلارو سرت آوردم؟؟؟؟؟ نههه
سولین به سختی لبخند زد و به چشمان پیرز نگاه کرد و گفت: پ...پ..یرز ب..لاخره نجا....ت پیدا...کر...دی؟
پیرز درحالی که چشمانش خیس بود گفت: پچرااا چرااا اینکارو کردی؟؟؟ چرا منو نجات دادی؟؟؟ من چیکار میتونم کنممم؟ باید کمک بیاارم.
سولین به آهستگی گفت: ن..نه.. تو یه...بار منو... نجات دادی... منم .. میخاستم ...تورو نجا...ت بدم..اما..نتونستم ..زنده بمونم.. سپس چند سرف کرد و خون بالا آورد...
پیرز بهش رعت گفت: نه.. نهه.. تو نباید حرف بزنی...انرژیت از بین میره
 تو نباید بمیری!!!!!!
سولین به ارامی لبخندی زد و گفت: ن..اراحت نباش...من وظیفمو انجام دادم....حا..لا ..راحت میتونم..بمیرم.!سپس دست خود را بالا اورد و روی دست پیرز گزاشت و گفت: تو.. اگه نبودی...من.. نمیتونستم ..همیشه...قهرمان..من بودی... پیرز...
سپس چشمانش را بست و جان داد..
پیرز درحالی که به بدن بی جان سولین نگاه میکرد سرش را روی سینه او گزاشت و چشمانش را بست...
اما در آزمکایشگاه پس از تزریق آلبرت درحالی که نشسته بود سعی در تبدیل شد نداشت که جیک مشتی محکم به او زد و آنرا به دیوار کوبوند!
آلبرت سعی مجدد برای تغییر داشت و سپس از تعجب گفت: من چرا اینجوری شدم؟چرا قدرتم از بین رفته؟ ایدای خائن شما حتی ایدا و سولین را هم تو تیم خودتو برده بودید!
جیک خندید و مشتی دیگری به آلبرت زد و لیان و کلر سر رسیدند و جیک را صدا زدند.
جیک به سرعت برگشت و لبخندی زد!
کلر چشمش به شری افتاد و سریعا به کمکش رفت و او را از زمین بلند کرد.
آلبرت نگاهی به لیان که کنار جیک ایستاده بود گفت:لیی..اان لعنتی توهم هنوز زنده....که جیک مشتی محکم دیگر به آۀبرت زد و گفت: دهنتو ببند.. تو.. دیگه پدر من نیستی تویه هیولایی!
و به سمت آلبرت رفت که لیان او را متوقف کرد و گفت: آروم باش جیک بهتره اونو باخودمون ببریم.
سپس جیک با عصبانیت دست اوراربست و برد.
الکس پس از اینکه کریس و جیل را پرت کرد به بالای سر آن ها آمد و جیل را بلند کرد و به با دندانش هایش سعی در جیویذن گلوی جیل کرد که جیل با حالت بارفیکسی پای خود را بالا آورد  و لگدی به چونه او زد!
الکس دوباره جیل را به زمین انداخت و جیل بلند شد و با کریس دویدند.
الکس سریعا وحشیانه به دنبال آن دو پرواز کرد و کریس و جیل از پشت به الکس درحالی که میدویدند تیر میزدند.
در این حال ایدا نیز با هوک شات سر رسید و در مسیر کریس و جیل قرار گرفت، او درحالی که درحال کشش بود آنتی ویروس رو سمت جیل انداخت و چشمکی زد.
جیل نیز به ایدا لبخندی کوچک زد و متوقف شدند.
الکس به بال یسر آن ها رسید و درحالی که خشمگین بود با صدای خش دار گفت: بازی بسههه
سپس به بالای  سر آن ها آمد که کریس مشتی محکم به او زد  و الکس عقب رفت و با قدرتی طوفانی زیاد آن دو را پرت کرد. سپس به بالای سر جیل آمد و روی سینه او نشست و در لحظه آخر که الکس میخواست جیل را خفه کند کریس آنتی ویروس رو به پشت اورد!!!!!
الکس از روی جیل افتاد و پس از دردی به شکل اولیه خود برگشت.
الکس به روی زمین افتاد و درحالی که مات و مبهوت بود با خشم گفت چی شده؟؟؟؟
سپس بلند شد و به سمت جیل هجوکم اورد که جیل لگدی به صورت او زد و گفت: خفه شو، همونطور که گفتی بازی تموم شد و شما شکست خوردین.
سپس الکس درحالی که تلاش مکیرد رو چند ضربه محکم زدند دست و  پای او را بستند و با تفنگ اورا کشان کشان بردند.
در همین حال بری و مویرا به همراه ربکا هم رسیدند و همگی جمع شدند.
کریس و جیک آلبرت و الکس را به هم بستند و به گوشه ای انداختند و به هم بستند.
سپس همگی دور آنها  جمع شدند و به آن دو نگاه کردند،سپس ایدا در حالی که لبخند میزد بین لیان و جیک ایستاد و لبخند زد.
الکس با نفرت به ایدا نگاه کرد و گفت: پست فطررت هرزه!!! چطور تونستین مارو شکست بدن؟ اون ویروسی که تزریق کرده بودیم بالاترین چیز ممکن بود هیچ آنتی ویروس و هیچ چییزیی وجود نداشت اونو از بین ببره!
شری جواب داد: مشکل همینجاس اگه قبلش خونی که میخواستین وارد ویروس کنین رو آزمایش میکردین رو آزمایش کرده بودین الان مشکلی نداشتین!
جیک لبخند زد و گفت: فکر کردین من به همین راحتی خون خودمو تقدیمتون میکنم که دوباره اشخاص دیگه ای رو مثل من بدبخت کنین؟ خب.. حرف دیگه ای ندارین؟؟؟
الکس با تعجب پرسید: میخواین چیکار کنین هااا؟ جیک ما خانواده ی تویم!!
جیک لبخند کجی زد و گفت:  خانواده من..؟ خانواده من از بین رفته شما از بین بردیشون! به چشمان تمام اشخاصی که اینجا حضور دارند نگاه کن وسکر که زندگی این ها رو چیکار کردی!!
آلبرت و الکس به چهره های اشخاص نگاه کردند!!
ربکا،بری،،مویرا،جیل،کریس،کلر،لیان،ایدا،جیک؛شری!
سپس رو به کریس کرد و ادامه داد: کاپیتان حاضری؟؟
کریس کنار جیک ایستاد و گفت: متاسفم ولی دیگه همه چیز تموم شد. جهنم خوش بگذره!
سپس جیک و کریس  و بقیه همگی باهم به سرعت آلبرت و الکس را تیر باران کردند!!!
آنها انقدر به تیر زدن ادامه دادند تا اینکه خشابشان خالی شد!!!
سپس همگی به بدن های سوراخ سوراخ شده نگاه کردند و کریس به جیک و لیان نگاه کرد  و همگی لبخندی از روی پیروزمندانگی و خوشحالی زدند.
جیل به سرعت با نیروهای تجسس و بازرسی تماس گرفت و برای پاکسازی تماس گرفت.
همگی به بیرون از آزمایشگاه رفتند  و با خیال آسوده  خوشحال میرفتند که ناگهان شخصی را از دور دیدند که به سمت آنها می آید.
آن شخص کسی جز پیرز نبود که با لباسی پاره درحالی که سولین را حمل میکرد به طرف آنان می آمد.
پیرز به نزدیکی آن ها رسید و سولین را زمین گزاشت و خود نیز کنار او بیهوش افتااد!
 همگی به سمت آن دو رفتند.
ربکا با دیدن جسد سولین بسیار ناراحت شد و باناباوری گفت:نهه،نهه چرااا؟
ایدا نیز بالای سر سولین آمد و با ناراحتی به صورت سولین نگاه کرد و در دل گفت: سولین! لطفا منو ببخش!!!
از طرفی کلر نیز دستپاچه و ناراحت بود سریعا به خدمات درمانی تماس گرفت.
کریس بالای سر سولین نشست و گفت: تو خیلی کمکمون کردیی پسر منو ببخش که نتونستم کمت کنم! منو ببخش!
سپس بلند شد و با افسوس گفت: با احترام اونو میبریم و بهترین جای ممکن اونو دفن میکنیم.
دقایقی گزشت و افراد زیادی رسیدند عده ای محل را پاکسازی و تجسس  کردند و عده ی دیگر پیرز را به خدمات درمانی بردند.
در این حین کریس و جیل به همراه لین و کلر ایستاده بودند و به کارها نظارت میکردند
که جیل به کریس نگاه کرد و به سمت ایدا که در فاصله ی کمی نسبت به آنان قرار داشت اشاره کرد.
کریس تایید کرد و به سمت ایدا رفت که ناگهان لیان جلوی کریس را گرفت و گفت: کریس!! با اون چیکار داری اون کمکمون کرده!
کلر لیان را کنار زد و گفت: نگران نباش ما قصد اذیت ایدا رو نداریم.
سپس لیان با حالتی کنار رفت و کریس سمت ایدا رفت و ایدا را صدا زد.
ایدا به طرف کریس برگشت و کریس پس از مکثی به ایدا گفت: ایدا!کارت عالی بود، خیلی کمکون کردی!
ایدا لبخند همیشگی را زد و گفت: کاری نکردم من همیشه کاذی رو که درست باشه رو انجام میدم!
کریس گفت: بلهریال پس امیدوارم الان هم همینکارو کنین! خانم وانگ دیگه همه چیز تموم شده ازتون میخوام که به ما ملحق شین و مطمن باشین من نمیزارم حکمی خلافت بیاد! بهتره دیگه فرار نکنین و دوستانه به ما بپیوندین!
سپس دست خود را به طرف ایدا به نشان صلح درازد کرد
ایدا مکثی کرد و چیزی نگفت سپس نگاهش به لیان و سپس به کلر که با چشمانش به او التماس میکرد افتاد!
ایدا سر خود را پایین برد و گفت: بسیار..خب
سپس دست کریس را گرفت و چیزی نگفت!
کریس و ایدا با یکدیگر برگشتند و درحالی که کریس به لیان لبخند  تایید میکرد همگی سوار ماشین شدند...

The End Of Chapter 29






طبقه بندی: (Resident Evil 8 : The War Ends Now (Complete،
برچسب ها: Resident Evil، Resident Evil 8: The War Ends Now،

تاریخ : جمعه 6 مرداد 1396 | 07:26 ب.ظ | نویسنده : Fabulous Solinar | نظرات
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.