تبلیغات
Krystal Universe - Resident Evil 8: The War Ends Now Chapter 30




Chapter 30 / The Last Chapter


Destiny of Us


سرنوشت ما



فردای آن روز

ساعت حدود ساعت  9 صبح بود که ساعت کلر زنگ خورد و کلر با شنیدن صدای آن از خواب بیدار شد!
او از تخت بلند شد و کش مو و شانه خود را برداشت و روبه روی پنجره ایستاد و پرده را کنار زد!
اومشعول شانه زدن موی خود شد و به شهر نگاه کرد و با خود گفت: چه قدر همه چیز آروم و زیباست.

یعنی شهر دیگه به حالت عادیش برگشت دنیا شد همون دنیای سابق؟سپس با لبخند به شانه کردن موهایش ادامه داد و  در اخر موهای خود را بست.
پس از مدتی آماده شد و به سمت بیمارستان راه افتاد.
او به بیمارستان رسید و درحالی که دسته گلی گرفته بود وارد بیمارستان شد و در راهرو کریس و جیل را دید.
کریس و جیل بلند شدند و پس از سلام دادن گفتند چه قدرر خوب شد به موقع رسیدی میتونیم سه نفری پیرز رو ملاقات کنیم.
کلر لبخند زد و گفت آرهه بریم داخل
سپس کریس و جیل به همراه کلر وارد اتاق شدند و پرستار آن ها را به اتاق پیرز راهنمایی کرد.
کلر و کریس و جیل ایستادند و به پیرز که روی تخت دراز کشیدند نگاه کردند.
جیل لبخندی زد و گفت: کاپیتان!چرا ایستادی؟ مگه دوس نداشتی یه بار دیگه ببینیش برو جلوو!
کریس به آهستگی جلو رفت و روبه روی پیرز ایستاد و پیرز نیز برگشت.
پیرز و کریس به چشمان هم نگاه کردند و پیرز با خوشحالی و آرام گفت: کاپیتاان!
کریس نیز درحالی که چشمانش خیس بود گفت: پیرزز!!!
سپس به سرعت سمت تخت رفت و پیرز را در آغوش گرفت.
کلر نیز از دیدن این صحنه متاثر شد و چشمان خود را پاک کرد و به جیل گفت: واای کریسو واای اصلا تصورش سخته...
جیل نیز تایید کرد و گفت: وویی اره
کریس پیرز را رها کرد و گفت: پسره دیوونه!! بلاخره خدا به من نگاه انداخت و اجازه داد بازم ببینمت... پسرر نمیخواستم هز دستت بدم... تو از دستور مافوقت سرپیچی کردی و خودتو به کشتن دااادی!!!
پیرز لبخندی زد و گفت: اگه شده باشه حاضرم بازم چنین سرپیچی کنم کاپیتان!
کلر و جیل نیز جلو آمدند و به خوبی از پیرز استقبال کردند.
پیرز با دیدن کلر خوشحال شد و گفت: خواهر کاپیتان، خوشحالم میبینمتون!
کلر لبخندی زد و چشمانش را پاک کرد وگفت: منم خوشحالم که به جمع خانوادمون برگشتی پیرزز!
پیرز لبخندی زد و سپس گفت: خیلی دوست داشتم اون شخصی که نجاتم داده بود رو یه بار دیگه ببینم! ولی من اونو کشتمم.
کلر سریعا انگشت خود را جلوی لبش را گرفت و گفت: ششش. پیرز ما همه از مرگ اون متاثر و ناراحت شدیم اما اصلا چنین چیزی نگو تو مقصر نبودی. اگه تو نبودی سولین نمیتونست به جامعه کمک کنه خودتم میدونی اون اگه بفهمه تو عذاب میکشی از این بابت روح خودشم ناراحت میشه.
سپس پرستار داخل شد و گفت: ببخشین ولی دیگه وقت ملاقات تمومه ایشون تا یک هفته دیگه مرخص میشن نگران نباشین.
کریس و جیل و کلر برخاستند و از پیرز خداحافظی کردند و گفتند:پیرز عزیز منتظر روزی خواهیم بود که همگی باهم باشیم.
سپس با لبخند بیمارستان رو ترک کردند.
پس از اینکه از بیمارستان خارج شدند جیل گفت: خب، الان باید بریم سر محاکمه ایدا وانگ نیم ساعت دیگه دادگاه به پا میشه!
کریس تایید کرد و کلر گفت: کریس، توو؟
کریس جواب داد: نگران نباش کلر!
سپس همگی به سمت دادگاه رفتند.
ساعت تقریبا ۱۲ بود که جلسه دادگاه با حضور لیان و کلر و کریس و جیل و متهم ایدا به پا شد.
قاضی به پرونده ایدا نگاه کرد و گفت: خانم ایدا وانگ که اسم اصلیتون ذکر نشده شما متهم به حکم ممنوع الخروج بین الملیی و جرم به کمک کردن به تبهکار معروف آلبرت و سکر و حامل موادهای بیماری زا یا ویروس از چندین سال تا به الان بوده اید و تا به اکنون بوده اید برای دفاع از خودتون چی دارین بگین؟
لیان برخاست و گفت: جناب قاضی؟؟
قاضی جواب داد: وارد نیس متهم وکیلی نداره باید خودش جوابگو باشه!
ایدا پاسخ داد: من تمام این کار ها رو انجام دادم درسته اما من به کسی آسیب نزدم در ضمن کسی از زندگی من چیزی نمیدونه! اگر عادل باشید  و دقیق تر به این مساله نگاه کنید به این نتیجه میرسین دولت هیچ حقی برای اعتراض به من نداره!
قاضی جواب داد: همچنین شما در پروندتون ذکر شده که چندبار به افراد پلیس و محافظ شخصی رئیس جمهور آقای کندی کمک کردید و در ماموریت آخر برای نجات دنیا کمک کردین این دوتا کارهاتون هیچ ربطی بهم نداره و واقعا معلوم نمیکنه.
کلر بلند شد و گفت: اجازه صحبت میخوام!
قاضی اجازه داد و کلر گفت: این خانم که الان جلوی شما نشسته به هیچ عنوان یک مجرم نیس! اگه این خانم نبود ما نمیتونستیم هرگز به مخفی گاه وسکر برسیم و آنتی ویروس ها رو به دست بیاریم. اگر این خانم نبود دنیا هم نابود میشد. این خانم به خاطر نجات دنیا خودشو جای یک جاسوس برای وسکر جا زد تا به اون نفوذ کنه کاری که هیچ کدوم از ما قادر نبودیم شما به این کار چی میگین؟
قاضی اندکی فکر کرد و گفت: خب خانم ردفیلد شما به عنوان نماینده تراسیو میگین این خانم بی گناهه، تایید میشه! اما چه کسی میتونه توضیح بده این خانم برای چی این همه مدت هیچ کدو شماره ملی و شناسنامه و هویتی نداشته؟
لیان بلند شد و گفت: اگر اعلاحضرت اجازه بدن من جوابشو میدونم.
قاضی اجازه داد و لیان گفت:
خانم وانگ، مجبور بود برای پیشرفت کارشون بی هویت عمل کنن تا اینکه چنین روزی برسه و همه چیز تموم شه اگه ایشون یک زن با هویت بودن هرکز نمیتونستن به دشمنای کشور بهتره بگم جهان نفوذ کنن ایشون هر سمتی بودن همون سمت برنده میشد اون سمت درست رو انتخاب کرد پس این دلیل مبنا بر بی هویتی ایشون میشه!
قاضی تااید کرد و گفت: خانم وانگ واقعا همینطور بوده؟
ایدا پاسخ داد: درسته ،همون طور که گفتم من هیچ کاری نکردم که علیهم استفاده شه!
قاضی اندکی فکر کرد و گفت: بسیار خب آقای ردفیلد سخنان خانم ردفیلد و آقای کندی رو میپذیرین؟
کریس برخاست و گفت: من از طرف نیروی نظامی کشور تایید میکنم که این خانم شامل گذشت و آزادیه و تمامی حرف های حضار رو تایید میکنم جناب قاضی ایشون به نیرو نظامی کمک کردن این خودش کلیی امتیاز مثبت داره.
قاضی فکر کرد و گفت: بسیار خب، جناب ردفیلد تایید میکنن.
من نیاز به فکر دارم....
سپس پس از نیم ساعت قاضی جواب داد:
قاضی گفت: خب خانم وانگ با توجه به گفته حضار و آقای ردفیلد شما امتیاز ویژه ای برخوردار هستین.
بنابر سابقه کیفری شما و گفته های حضار تمامی جرم و خدمات شما به دنیا بنا برقئانین و ماده های قانوی که قبلا برش بحث کردیم باهم خنثی میشه و دولت برای شما ارزش و خدمات قائل میشه البته فراموش نکنین که این شانس و مزایا شامل هرشخصی نمیشه به خاطر تایید جناب ردفیلد شما آزاد میشین و دولت شما رو به عنوان یک شهروند عادی در نظر میگیره و خواستار هویت برای شماست اما شما به یک ضامن نیاز دارین که اگر شما خلافی انجام بدین مستقیما ضامن شما مورد اجرای قانون یا حتی اعدام میشه.
ایا کسی حاضره ضامن شما بشه؟
لیان به سرعت بلند شد و گفت: من!!!
ایدا با تعجب به لیان نگاه کرد و قاضی گفت: جناب کندی حاضرین که تمامی شرایط رو بپذیرین؟
لیان با قاطعیت قبول کرد و قاضی به ایدا گفت:خب خانم وانگ آیا حرفی برای گفتن دارین؟
ایدا گفت: از دادگاه میخوام که منو به زادگاهم یعنی چین برگردونه که از این به بعد اونجا زندگی کنم!
قاضی قبول کرد و این را جزو خدمات دولت در حق ایدا دانست و سپس جلسه ختم شد.
پس از پایان جلسه لیان درحالی که دستانش توی جیبش بود بیرون قدم میزد و تمام مدت به ایدا فکر میکرد!
قرار شد ایدا در همین امشب وسایلش را جمع کند و به چین برود.
ایدا پس از خطم جلسه بدون آنکه منتظر لیان یا شخص دیگری شود به مخفیگاه که در آن بود رفت و آماده شد و وسایلش را جمع کرد در حین جمع کردن لباس هایش و چمدانش اتفاقی چشمش به عکس قدیمی خودش وقتی که بچه ود و زمانی که پدر و مادرش زنده بودند افتاد!
ایدا به مدتی به عکس نگاه کرد و با اندوه آنرا در چمدانش گزاشت.
تقریبا هوا تاریک بئد که لیان در نزدیکی پارکی نشسته بود و درحالی که روی نیمکت پارک نشسته بود همچنان به ایدا فکر میکرد. ناگهان موتوری کنار پارک ایستاد و سوار کار آن کلاه کاسکت خود را برداشت آن شخص کسی نبود جز کلر!
کلر لیان را دید و پیش لیان آمد و گفت: لیان، همه چی تموم شد دیدی؟ کریس نزاشت به ایدا بد بگذره.
لیان با تعجب جواب پرسیذ: کلر! چجوری اینجا اومدی؟ میدونستی اینجام؟
کلر لبخندی زد و گفت: نه اصلا ولی من همیشه حس ششم قویه.لیان لبخند کوچکی زد و جواب داد جواب داد: درسته ازت ممنونم کلر که به خاطر من مجبور شدی کلی با کریس بجنگی سر این موضوع.
کلر لبخند زد و گفت: من وظیفمو در حق دوست عزیزم کردم کاری جز اون نبود حرفشم نزن ولی الان همه چیز بستگی به تو داره لیاان!
لیان با تعجب پرسید: چی؟ چی بستگی به من داره؟
کلر گفت:نمیدونی منظورمو یا خودتو میزنی به اون راه؟ اینکه بری به ایدا بگی که دوسش داری و باهاش ازدواج کنی!الان دیگه وقتشه لیان همه چیز درست شده!
لیان لبخندی زد و گفت: دیگه دیرره ایدا داره وسایلشو جم میکنه بره چین من کاری از دستم برنمیاد وقتی ندارم!
کلر جلو آمد و روبروی لیان ایستاد و گفت: لیان، سولین هم وقتی میخواست پیرز رو نجات بده هیچ وقتی نداشت و حتی خطر مرگ اونو تهدید میکرد ولی با این حال اون تلاششو کرد و موفق شد، سپس اندکی جلو تر رفت و ادامه داد:اون.....کشته شد..... ولی.. موفق شد.. به خواستش رسید! پس تو هم میتونی لیان! هنوز وقت داری با ایدا تماس بگیر و  بگو که دوسش داری، بگو که میخوای باهاش ازدواج کنی! اگه ایدا واقعااا تو رو دوس داشته باشه از پروازش منصرف میشه!!
لیان اندکی فکر کرد و گفت: بنظرت میتونم برسم فرودگاه؟؟؟
کلر اشاره  به موتورش کرد و جواب داد: آره، بیا با موتور من برو! سپس سویچش را سمت لیان انداخت و لیان گرفت و گفت: خیلی سریعه تازه تو ترافیکم نمیمونی!
لیان سوار موتور شد و به کلر نگاه کرد و گفت: متشکرم کلر بابت همه چیز!
کلر لبخند دوستانه ای به لیان زد و لیان کمی مکث کرد و گفت:کلر! یادته دفعه آخری که چند سال پیش همدیگرو ملاقات کردیم بهت گفته بودم که دفعه بعدی که هم دیگرو دیدیم دوست دارم تو یه محیط بهتر و معمولی تر همو ببینیم؟ میخوام که بعد اینکه ایدا رو برگردوندم قبلش باهم بریم بیرون!
کلر لبخندی زد و جواب داد: حتمااا، ما همیشه دوستای هم میمونیم دیگه نه؟
لیان لبخندی زد و گفت: تا ابد!
سپس موتور را روشن کرد و راه افتاد.
ایدا در فرودگاه نشسته بود و منتظر پروازش بود که پیامی از طرف لیان به دستش رسید!
ایدا پیام را خوند که نوشته بود: ایدا! حالا که همه چیز تموم شده ازت میخوام که بمونی و ترکم نکنی! خودت میدونی که چه قدر منتظر این فرصت بودم! پس اگه من برات مهمم نرو!!!
ایدا پیام را بست و با خود فکر کرد و به پروازش نگاه کرد.
لیان به سرعت با موتور راند و راند و به خاطر ایدا به سرعت خود را به فرودگاه رساند.
او در حالی که دسته گلی در دست داشت به داخل فرودگاه امد و تمامی اشخاص را نگاه کرد.
او به سرعت گشت و اثری از ایدا نبود.
او پرواز چین را چک کرد و متوجه گذشت پرواز چین شد.
سپس تمامی مکان های داخل فرودگاه  را گشت و در نهایت موفق به یافتن ایدا نشد!
او گوشی خود را چک کرد و پیغامی را از طرف ایدا دید که نوشته بود:
متاسفم لیان ولی منتظر من تو فرودگاه نباش!
لیان با ناباوری به پیغام ایدا نگاه کرد و در حالی که دسته گل دستش بود روی صندلی نشست و تکیه داد و چشمان خود را بست و با دست صورت خود را پوشاند.
سپس بعد اندکی سوار موتور شد و با ناراحتی به طرف خانه خود برگشت او چندین شیشه مشروب گرفت و به آپارتمان خود برگشت و کلید انداخت و در خانه اش را باز کرد! اما بوی رایحه ای داخل خانه احساس کرد او مشکوک شد و با احتیاط وارد شد که ناگهان صدایی گفت: چه قدر دیر اومدی؟
لیان به سرعت برگشت و ایدا را در حالی که روی مبل نشسته بود دید!
لیان با تعجب گفت: ایدااا!اینجا چیکار میکنی؟؟
ایدا جواب داد: چیه؟ تعجب کردی؟ گفتم که تو فرودگاه منتظرم نباش!
لیان لبخندی زد و کنار ایدا نشست و گفت: ایداا تو تقریبا منو کشتیی! فکر کردم برای همیشع رفتی!
ایدا جواب داد: تصمیم گرفتم به حرفت گوش کنم و ترکت نکنم.
لیان پرسید: پس قول میدی دیگه ترکم نکنی و همیشه با من باشی؟
ایدا جواب داد: بله میمونم!
سپس لیان گفت: پس ایدا با من ازدواج کن و بزار مثل یک زوج باهم زندگی کنیم این تنها چیزیه که همیشه میخواستم ولی موفق به انجامش نشدم. هنوز هم دیر نیس ما میتونیم ایدا!
ایدا جلو آمد و دستانش را دور گردن لیان جمع کرد و به چشمان لیان نگاه کرد و گفت: وااو میمردی زودتر میگفتی؟ هیچ وقت ازم چنین چیزی رو نخواسته بودی!
لیان نیز به ایدا نگاه کرد و گفت: ولی الان دیگه موقعش رسیده که هیچ چیز نمیتونه ما رو از هم جدا کنه! من .. تمام این مدت به تو علاقه داشتم تو چی؟
ایدا لبخندی زد و گفت:خب مطمئننا اگه دوست نداشتم توی همون راکون سیتی میزاشتم بمیری! سپس لیان و ایدا هم  دیگر را بغل کردند و
 بوسیدند.

نامه ای از زبان ایدا:
همه چیز بر خلاف اینکه تصورش میکردم اتفاق
افتاد!
شر وسکرها برای همیشه از سر کل دنیا کنده شد ودیگه هیج ویروسی نیس که دنیا رو تهدید کنه!
من دیگه ایدا وانگ جاسوس قرمز پوش نیستم و به ایدا اسکات کندی تغییر کردم و از این به بعد در کنار همسرم لیان به راحتی زندگی میکنم و اگر خطری زندگیمون رو تهدید کنه ما باهم از پسش برمیاییم.
کریس و جیل برای جسیکا هم یه قبر مخصوص درست کردن و بعضی اوقات بهش سر میزنن.جسیکا ذاتا ادم بدی نبود اما راه اشتباه رو در پیش گرفت. کریس و جیل برخلاف تصوراتم آدمای خوش قلب و با محبتی بودن پس از اینکه دیگه به ایدا اسکات کندی تغییر کردم خیلی با من خوب شدن و هیچ کینه و ناراحتی از من نداشتند و من هم موفق به رابطه خوبی با اونا شدم.
کریس مرد بسیار نجیب و خوب و همسر بسیار وفادارش جیل از این به بعد میتونن به راحتی با دخترشون سارا و شاگرد چندین ساله کریس پیرز وقت بگذرونن.
جیک و شری هم که مدام  عشقشون رو به هم ابراز میکنن با این حال و عروس داماد بعدیمون مشخصه. راستش وقتی تو جشن دوستانون دسته گلمو پرت کردم شری اونو گرفت.
ربکا هم که از طرح سولین برای نجات همه استفاده کرد و تونست ساخت و فناوری اون رو گسترش بده و بتونه یه خبره مشهور بشه. از این پس مردم میتونن در کنار واکسن آبله این واکسن ایمنی کننده هم بزنن.
سولین امیدوارم راحت باشی و در ارامش استراحت کنی!
بری هم دیگه کم کم بازنشسته شد و به خانوادش پرداخت.
مویرا خیلی دختر زرنگی شده بود و تو کارای ترا سیو به کلر کمک میکرد و باهم دیگه به سفر میرفتن.
اما کلر عجیب ترین زنی که دیدم اون با اینکه لیان رو دوست داشت اما باز هیچی بهش نگفت و به لیان کمک کرد تا خوشحال باشه اون حتی به منم کمک کرد. کلر مدام درحال سفرکاریه و معمولا کم میخوابه به قول خودش با شغلش ازدواج کرده. قطعا کلر یکی از بهترین اشخاص زندگی من و لیانه که فراموشش نمیکنیم.
بلاخره همه چیز تموم شد و تمامی پرونده ها حل شد هیچ وقت فکر نمیکردم ایدای جاسوس بلاخره کارش تموم بشه و زندگیش عوض شه. البته نمیتونم بگم که دلم برای دوران قدیمم تنگ نمیشه ولی حسی که الان دارم با هیچ چیز قابل مقایسه نیس الان دیگه احساس آرامش دارم. خدایا ممنونم.

The End Of Chapter 29/ The Last chapter

( یک فصل ویژه باقی مانده)






طبقه بندی: (Resident Evil 8 : The War Ends Now (Complete،
برچسب ها: Resident Evil، Resident Evil 8: The War Ends Now،

تاریخ : جمعه 13 مرداد 1396 | 02:24 ب.ظ | نویسنده : Fabulous Solinar | نظرات
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.