تبلیغات
Krystal Universe - Resident Evil Revelations 3 Chapter 7



Chapter 7

In Laboratory

در آزمایشگاه

کلر به سرعت به سمت صدا دوید و گفت: اوه خدای من چی شد؟
وقتی به پشت دیوار رسید دید ماده لزجی در آن محدوده منفجر شده و جیل به گوشه ای افتاده، کلر به سرعت به سرعت سراغ جیل رفت وگفت: اوه جیل حالت خوبه؟ صدمه ندیدی؟
جیل بلند شد وگفت: اوه من خوبم به محض اینکه دیدم داره میترکه رفتم یه گوشه!
ببینم این مواد چیه؟


کلر گفت: این مواد اسیدی هستن اگه باهاشون برخورد کنی میسوزی قبلا این هار ودیدم یه جور تله محسوب میشه
جیل دستش رو بالا گرفت و به استینش نگاهی انداخت وگفت دستکشم و یه تیکه از استینم کاملا سوخته خوب شد به پوست دستم اسیب نرسید اوه خدا رو واقعا شکر
کلر دست جیل رو گرفت و او را از زمین بلند کرد.
ایدا گفت: باید بیشتر دقت کنیم
سپس راهشون رو ادامه دادند و

و در نهایت اتاق کنترل و قدرت رو پیدا کردند.جیل گفت: آخر سر پیدا شد، چه شانسی بهتر از این که اول کار پیداش کردیم، امم درش باید طبق معمول قفل باشه بهتره دنبال کلید باشیم.کلرگفت: درسته حق باتوئه ولی بهتره یه امتحان کنیم ببینیم شاید قفل نباشه، سپس کلر به نزدیک در رفت و باتعجب نگاهی به در انداخت و رویش رو طرف جیل و ایدا گرفت و گفت: هی یه چیز عجیب این در قبلا باز شده، منظورم اینکه یکی دستگیره رو شکونده در به راحتی باز میشه.ایدا به نزدیکی در رفت و نگاهی به دستگیره انداخت و گفت: برای جنگیدن با یه حیوون ویروسی آماده باش!جیل پرسید: تو از کجا میدونی اون تو چیه؟ایدا به آرامی انگشتی به دستگیره در کشید و سپس انگشتش رو طرف جیل وکلر گرفت وگفت: نگاه کنید این اب دهن یه حیوونه هنوز خیسه،از دستکشش قطره ای آب دهن غلیظ آویزون شد و ادامه داد: تنها معنیش اینه که یا اون الان داخله یا همین بیرون نزدیکی!جیل دست به سینه ایستاد و گفت: خب اگه انقدر مطمئنی بهتره خودت وارد  اتاق شی!ایدا نگاهی به جیل کرد وگفت: بسیار خب خودم میرم و اسلحه اش رو کنار صورتش گرفت و به محض اینکه خواست داخل اتاق بره در شکسته شد و روی ایدا افتاد وگرگی نیز به روی ایدا ایستاد و شروع به حمله کرد که در این هنگام جیل سریعا چند گلوله به سر گرگ شلیک کرد  وبا لگد او را از روی ایدا انداخت اونور و کلر در را از روی ایدا برداشت.کلر دست ایدا رو گرفت و او را از زمین بلند کرد و گفت: خدا رحم کرد تو خوبی؟ایدا سینه ی خو درا مالید و موهای خود را از روی صورتش کنار داد و گفت: اوه آره ممنون،گفته بودم که یه حیوون اینجاست!کلر نگاهی از روی تحسین انداخت وگفت: تو خیلی باهوش هستی و به جزئیات خوب دقت میکنی.ایدا گفت: یه جاسوس ماهر و حرفه ای باید علاوه بر اینکه سریع و زیردست باشه باید به همه چی دقت کنه.جیل پرسید: ما که خیلی آهسته حرف زدیم چطور متوجه حضور ما شد؟ایدا پاسخ داد: اون ها با زامبی ا فرق دارند اونا حیوون هستند انسانها وقتی ویروسی میشن کلا از خود بی خود میشن ولی حیوونات حس بویایی خود را از دست نمیدن اون با حس کردن بوی بدن ما فهمید پشت در هستیم.کلر سرش رو تکون داد و گفت: درسته، پس معنیش اینه که با از کار انداختن آژیر آنچنان جامون امن نیست حیوونا به زودی متوجه وجود ما میشن.سپس هر 3تایی وارد اتاق شدند.جیل نگاهی به جسد مردی که داخل اتاق افتاده بود انداخت وگفت: قبل اینکه بخواد دخل ایدا رو بیاره این بیچاره رو دریده بنظر میاد یه دکتری آزمایشگری چیزی باشه!سپس کت و جیب هایش رو گشت و گفت: پوه چه بو گندی هم میده.ایدا وکلر هم به طرف دستگاه های کنترل رفتند کلر از ایدا پرسید: تو چیزی از این سر در میاری؟ایدا جواب داد: اوه آره الان از کار میندازمش تو هم دوربین هاشو از کار بنداز.ایدا و کلر بعد از 1 دقیقه تمام نیرو ها رو از کار انداختند.ایدا گفت: خب تموم شدن، کلر هم به او نگاه کرد گفت: منم همینطور! و رویش رو به طرف جیل کرد وگفت: چیزی پیدا کردی؟جیل بلند شد وگفت: آره دوتا کارت ورودی پیدا کردم به احتمال زیاد باید به درای اتاق ها بخوره.
سپس جیل جلوتر ازهمه بیرون رفت.
کلر گفت: جیل اون اتاق رو نگاه بنداز ببین درش باز میشه؟
جیل کارتی رو کشید و در باز شد،گفت: اوه خداروشکر همون اول کار یه جوابی از این کارتا گرفتیم خب این تو چه خبره؟ اوه لعنتی چه تارعنکبوتایی! تعجب میکنم به این اتاق کسی تا حالا سر نزده باشه
کلر وایدا پشت جیل درحالی که اسلحه هایشون رو کنار سرشون قرار داده بودند وارد شدند کلرگفت: اوه یه کتابخونه که خیلی وقته بهش سر نزدن بنظرتون چیز مفیدی از اینجا میشه پیدا کرد؟
ایدا گفت: بنظر چیزی اینجا نیس
بهتره دری که جلوئه رو چک کنیم، و خود در رو باز کرد
در به پله های زیر زمینی راه داشت و هر3 با احتیاط به پایین رفتند.
پایین پله ها به فضای نسبتا بزرگ که اطراف ان شیشه های ازمایشگاهی خالی و یک غول تبری که نگاهش به در بزرگ رو به رو بود خطم میشد.
کنار در نیز شیشه های کچک آزمایشی شیمی وجود داشت.
ایدا گفت:اینبار نوبت منه ازپشت حسابشو برسم
کلر گفت: مطمئنی که از پسش برمیایی؟
جیل با حالت کنایه زدن گفت: نگران نباش اون یه مامور ماهریه حتما از پسش برمیاااااد.
ایدا نگاهی از رو دماغ کجی به جیل کرد وبه آرامی  به سمت غول تبری رفت.
غول درحالی که پشتش به ایدا بود قدم میزد قدم های محکم غول باعث شد بطری لق بزنه و از رو میز بیفته وبشکنه!!!
اینبار دیگه شانس نیاوردند و غول متوجه حضور آنان شد، غول به سرعت برگشت و تبرش رو به سمت ایدا آورد!!
اید اسریعا خود را به زمین انداخت و پاهایش رو درسینه جمع کرد و با تمام قدرت به سینه ی غول ضربه زد و نور چراغ قوه بغل گوش ایدا باعث شد غول بیشتر تمرکزش رو از دست بدهد.
جیل سریعا تفنگ خود را عوض کرد و با چند شلیک پی در پی غول را از پا درآورد.
کلر سریعا به سمت ایدا رفت وگفت:خدا باز هم رحم کرد.
ایدا با عصبانیت از زمین برخاست و نگاهی به جیل کرد وگفت: تو مشکلت با من چیه؟
جیل با حالت مات ومبهوت به ایدا نگاه کرد وگفت: چی؟منظور؟ مشکلی ندارم.
ایدا لبخندی از روی تمسخر زد وگفت: هه فک کردی من نمیدونم تو مخصوصا اون شیشه رو به زمین انداختی تا من نتونم اونو بکشمش مگه نه؟
جیل  عصبانی شد و رو به روی ایدا ایستاد وگفت:  بس کن این مزخرفاتت رو.برات متاسفم که چنین فکری میکنی! من اگه باتو مشکل داشتم اصن اجازه نمیدادم که تو همراه ما بیای.
اگه هم میخواستم تورو بکشم او اون بطری رو نمیشکستم چون بااون بطری میشد مواد منفجره درست کرد.
بعدشم اینبار من بودم که به اون غول شلیک کرد نه کلر نمک نشناس!
کلر گفت: آروم باشین آروم باشین فقط یه سوتفاهم کوچیک بوده خداروشکرهمگی حالشون خوبه، اگه ما بخواییم باهم تو این شرایط دعوا کنیم خودمون خودمونو تو دردسر میندازیم.بهتره ادامه بدیم.
ایدا وجیل روشون رو از روی ناراحتی و عصبانیت از هم برگردوندند و با کلر به راه ادامه دادند.
در بزرگی جلو شون بود، کلر به سمت در رفت و خواست امتحانی با کارت ها به روی در انجام دهد اما متوجه شد اون در کارت خوان نداره، گفت: آمم کلر این در کارتی نیس میگی چیکار کنیم؟
جیل گفت: اوه بازم مشکل!!! باید دررو یه جوری بشکونیم باید این میله روشوبرداریم از رو در.
سپس کلر برای بیرون کشیدن میله رو در زور زد و گفت: ااووویی ه ه ه خیلی سفت و سنگینه کمکم کنین.
ایدا و جیل به سمت کلر رفتند و اون هاهم زور زدند و با تلاش زیاد موفق شدن تا میله روازجاش دربیارن.
بعد کلر در رو هل داد و گفت: در کلا سنگینه باید 3 تایی باهم اقدام کنیم اماده این؟
سپس هر3 تایی از در فاصله گرفتند و با یک حرکت سریع لگدی به در زدند. :هی آ
در باز شد وبه زمین افتاد!
پشت اون در بزرگ کلی هیولا داخل شیشه بود
کلر با تعجب بسیار گفت: واو اینا چقدر زیادن حدود 40 تا هستن فعلا باید این هارو بیخیال شیم تا چی میشه
جیل گفت: باهات موافقم فعلا با این ها کاری نداریم بهتره بریم جلو تر اوه بم بسته انگار این اتاق مهم ترین اتاقشه!
کلرپاسخ داد: درسته، با کارت های دیگه باید درای کوچک رو چک کنیم.
سپس اون اتاق رو رها کردند وراهشون رو برگشتند اما به محض اینکه برگردند ایدا گفت: این چیه؟ این صدا چیه؟
صدایی به گوش میرسید: بیب بیب بیب بیبیبیببیبییبیببیبیبیببیبیبی
ایدا فریاد زد: بمب کار گزاشتن فرار کنید.......
ناگهان بمب ترکید و جیل و کلر و ایدا به شدت پرت شدند!!
پس از چند ثانیه جیل سرش رو بالا گرفت وباچشمان تار به منظره ی آتشی نگاه میکرد که شیشه ها شکسته و40 هیولا به اون ها نزدیک میشن، جیل با حالتی خسته گفت: کلر کلر
کلر هم بعد چند ثانیه  سر خود را جرخاند و با دیدن هیولاها سریعا به خود آمد.
جیل سریعا بلند شد و کلر رودوان دوان از زمین کشید و هرو به سختی فرار کردند
جیل با حالت نگرانی داد زد: حالا از کدوم طرف فرار کنیم؟راه  فرار داریم؟
کلر درحالی که میدوید فریاد زد: نمیدونم باید هرچه سریع تر پیدا کنیم، ایدا کجاست؟
جیل جواب داد: نمیدونممممم وقتی چشامو باز کردم فقط من وتو بودیم!!
کلر وجیل دوان دوان از  راهرو ها میدویدند و موجودات ویروسی به سرعت تعقیبشون میکردند ناگهان 4 غول تبری نیز جلوی جیل وکلر را گرفتند.
جیل نگاهی به پشت انداخت که موجودات ویروسی میومدند و جلویش رو دید که 4 غول با تبر می آمدند،سپس جیغی از روی ناراحتی زد و دست کلر را گرفت و با سرعت به راهروی سمت راست کشاند و تند تند میدوید که وسط راه کلر جیل رو نگه داشت وگفت: صبرکن خروج اظطراری اینوره عجله کن!!
جیل و کلر به سرعت سمت در دویدند و دستگیره رو فشار دادند اما باز نشد جیل مشتی محکم به در زد ودوباره جیغی از روی عصبانیت کشید
کلر سریعا گفت: کارت ها رو امتحان کن بدوو
جیل سریع کارت هارو از جیبش دراورد و به کلر داد
در همین حال یک غول تبری و چند موجود ویروسی به طرف ان ها امدندو با سرعت نزدیک تر میشدندجیل سریعا  با تفنگی قدرتمند به انها شلیک کرد و رویش رو طرف کلر کرد و گفت: تو فقط به باز کردن در فکر کن!من میزنمشون
کلر کارت اول رو کشید و ارور داد جیل فریادزد: لعنتی لعنتی سپس به سرعت کلر کارت دوم رو امتحان کرد و خوشبختانه سبز شد و در باز شد!!!
جیل جیغی از خوشحالی کشید وفریاد زد: کلللللللللللللرررررررررر بدووووووووووووووووو!!!
کلر و جیل سریعا از در رد  شدند و وارد شهر شدند، با زور توانستند در برابر موجودات ویروسی مقاومت کنند و در روبستند و بلافاصله باسرعت هرچه تمام تر دویدند و از در فاصله گرفتند.
کلر جیل رو پشت درختی راهنمایی کرد وزیر اون درخت پناه گرفتند، تند تند نفس نفس میزدند!
جیل کفت: خدا روشکر خداروشکر
کلرگفت: واقعا حالا ایدا کجاست؟
جیل گفت: برام مهم نیست کجاست همین که خودمون زنده موندیم برام کافیه،فک کنم رفیق نیمه راه شده
بی سیم کلر صدا خورد!
کلر جواب داد و صدایی جیغ کشان و مظطرب شنید: کللللللرررر کجاااااااایی؟ جواااااب بده
کلر سریع گفت: مویرا! مویرا! منم نگران نباش.
مویرا جیغ کشان ونگران گفت: چرا بی سیمتو تو ابن مدت جواب ندااادی؟ هیچ میدونی چقدر نگران بودم این همه مدت؟ فک کردم یه وقت بلایی سرت اومده باشه!!
کلر گفت: متاسفم ولی بی سیم از کار افتاده بود آمم داستانش طولانیه حالا چی شده؟
مویرا با نگرانی گفت: یک ساعت پیش متوجه شدیم ناتالیا خونه نیس !!!!

The End Of Chapter 7





طبقه بندی: (Resident Evil Revelations 3 (Complete،
برچسب ها: Resident Evil Revelations 3، Resident Evil،

تاریخ : دوشنبه 26 مرداد 1394 | 08:27 ب.ظ | نویسنده : Fabulous Solinar | نظرات
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.