تبلیغات
Krystal Universe - Resident Evil Revelations 3 Chapter 8

Chapter 8

Where Is She

اون کجاست؟



کلر با تعجب گفت: چی؟؟؟
ساعت داره دو میشه اون تو این تارییکی کجا میتونه رفته باشه؟ ببین خونه رو گشتین؟ ممکنه تو خونه یه جا قایم شده باشه!!
مویرا گفت: نههه اون تو خونه نیست!من و مامان و پولی کل خونه رو زیر و رو  کردیم باباهم رفته بیرون دنبالش بگرده!

کلر سری تکون داد و گفت: اوکی آروم باش امیدوارم بتونیم پیداش کنیم فقط تحت هیچ شرایطی مامان و خواهرتو تنها نذار تنها تویی که میتونی مراقب اونا باشی.
مویرا گفت: باشه باشه تنهاشون نمیزارم موفق باشی اگه خبری شد حتما به من بگو.
کلر جواب داد: اوکی مویرا توهم همینطور بای.
جیل سریع پرسید: باز دیگه چی شده؟
کلر گفت: ناتالیا غیبش زده خونه نیست،بری هم رفته دنبالش مویرا و بقیه خونه موندن.
جیل گفت: اوه لعنتی یه مشکل دیگه! سپس سریعا به کلر نگاه کرد وگفت: بهتره اول بری رو پیدا کنیم تا یه کمک یار اضافی هم داشته باشیم.
کلر درحالی که دست به کمر ایستاده بود اندکی فکر کرد وگفت: آره حق باتوئه بهتره همین کارو کنیم باید عجله کنیم.
سپس هردو دویدند تا بری رو پیدا کنند که در این حال در ازمایشگاه مخفی شکسته شد و موجودات ویروسی وارد شهر شدند!
کلر  و جیل درون شهر میدویدند و بارون نم نم شروع به باریدن میکرد، گوشه ای ایستادند کلر گفت: امیدوام بری بی سیم خودشو برده باشه که بتونیم باهاش تماس بگیریم.
جیل گفت: منم همینطور زودباش امتحان کن!
کلر همونطور که درحال وصل شدن به بری بود زیرلب میگفت: زودباش کارکن کارکن خواهش میکنم وصل شوو.
ناگهان صدایی از بی سیم آمد: مویرا؟ مویرا؟
کلر و جیل جیغ آهسته ای از روی خوشحالی کشیدند و کلر ادامه داد: بری، منم کلر!
بری گفت: اوه کلر خداروشکر صداتو میشنوم خیالم راحت شد سالمی.
_ اوه آره ممنون. ما تو شهر همین نزدیکی ها هستیم کجامیتونیم ببینیمت؟
_ راستش ناتالیا...
_ مویرا همه چیو بهم گفت!
_ اوکی من الان کوچه27 هستم
کلر نگاهی به اطراف انداخت
_ خوبه ما هم کوچه 22 هستیم  صبر کن تا برسیم
_ بسیار خب فقط سریع
_ اوکی میبینمت.
کلر رویش رو به جیل کرد وگفت: کوچه 27 بدو بیا!!
کلر و جیل دویدند و دویدندو 2 کوچه نزدیک شدند و باز رفتند یه کوچه جلوتر و جلوتر..
بری در انتظار بود که صدایی شنید و گفت: اوه لعنتی این دیگه چیه؟سپس سمت صدا قدم برداشت که از پشت صدایی شنید که میگفت: بری بری اینجا!!
یری برگشت و کلر وجیل رو دید و گفت: آخرسر رسیدین شماها خوبین؟
کلر و جیل نفس زنان گفتد: اوه آره حالمون خوبه تو چطور؟
بری جواب داد: خوب، کلر پرسید: تو کجا هارو دنبال ناتالیا گشتی؟
بری پاسخ داد: حدود 1 ساعت دنبالشم نصف برانکس رو زیرورو کردم باید همین جاها باشه به پلیسها هم عکسشو دادیم اونا هم دارن الان شهر رو میگردن برای محکم کاری نیروی پلیس هم خبر کردم.
کلرگفت: بسیار عالی کار خوبی کردی.
ناگهان صدای وحشتناکی به گوش رسید!! موجودات ویروسی زیادی به سمت آنها اومدند.
جیل  با چشمان گرد شده گفت: اوه نه ولی ما که در رو بستیم اونا چطور اومدن؟
کلر با حالت دستپاچگی جواب داد: خب اونا تعدادشون زیاده حتما در رو شکستن،در همین حال چشمش به غول های تبری هم افتاد و ادامه داد: دو ضربه تبر برای شکستن در هم کافیه.
بری گفت: این موجودات دیگه چی هستن ازکجا اومدن؟
جیل هل زنان جواب داد: الان وقت نداریم توضیح بدیم عجله کن بیا از اینجا بریم!!! و دیودند.
ایدا از بالای یکی از ساختمان ها شاهد ماجرا بود و با دقت آنان را نگاه میکرد!
بی سیم ایدا به صدا در آمد و ایدا جواب اد وگفت: بگوو
صدای ناشناسی با عصبانیت گفت: داری چیکار میکنی؟ اونا هنوز زندن؟
_ آره
_ چی؟ چرا بمب بهتری کار نزاشتی؟
_ اون بمب کار من نبود رالف این کارو کرد اون حضور مارو به اون جا پیش بینی کرده بود.
_ چی؟ پس تو چرا هیچ اقدامی برای کشتن اون زن های دردسر ساز انجام ندادی؟
ایدا اندکی مکث کرد و دوباره جواب داد: خودمم موندم چرا توی احمق رو انتخاب کردم تا براش کارکنم، من نیازی به کشتن اون ها ندارم کلر خیلی به من تو این مدت کمک کرد اصلا فکر نمیکردم چنین زنی باشه!
_ چشم و گوشت رو باز کن وانگ ممکنه بعدا برات دردسرشه نکنه میترسی کسی از خونوادشون بیاد انتقامشونو ازت بگیره؟
_ نه!! هیچ ترسی از کسی ندارم
_ پس چه دلیلی داری؟
_ اگه کلر رو بکشم به لیون خیانت بزرگی کردم
_ چی؟ لیون دیگه کیه؟
_ به تو مربوط نیس ، دیگه هم نمیخوام برات کارکنم دیگه باهام تماس نگیر.
سپس قطع کرد و به شهر مجدد نگاه کرد.
بری به همراه کلر و جیل در حال دویدن بودند که بری در این هنگام با نیروهای پلیس تماس برقرارکرد وگفت: به پشتیبانی نیاز داریم سریعا موقعیت مارو بررسی کنید، شخصی جواب داد: به زودی میرسیم یکمی دیگه تحمل کنید.
جیل بمبی به طرف موجودات پرت کرد و کلر  با دقت به موجودات شلیک میکرد بری نیز با شات گان به کلر کمک میکرد  7 تا از موجودات نابودشدند! غول تبری اتومبیلی روبلند کرد وبه طرف آن ها پرت کرد.
هر3نفری به سرعت جا خالی دادند اما پرتاب اتومبیل موجب به آتش سوزی شد.
جیل با ناراحتی گفت: لعنتی حالا دیگه نه راه پس داریم نه راه پیش!
سپس کلر گفت: بدویین بیایین  این طرف!
ناگهان چند هلی کوپتر از بالا به موجودات تیر اندازی کردو آ نان رو از پادر آورد همچنین ماشین بزرگی از پشت موجودات را پرت کرد وبه طرف جیل وکلر وبری آمد و راننده داد زد: بدویین بیایین بالااااا!
هر3 سریعا خود را رساندند و سوار ماشین شدند و ماشین با سرعت هرچه تمام تر از اونجا دور شد.
کلر گفت: خداروشکر که به موقع رسیدید وسپس به همراه بری و جیل به موجودات تیر اندازی کردند.
کلر از کمر به بالا خود را ازشیشه سمت راست بیرون داد و از پنجره شلیک کرد و جیل از سمت چپ بری هم سقف رو کنار داد وبه موجودات شلیک میکردند.
شلیک های پی در پی هلی کوپترها باعث آتش سوزی بیشتری شده بود اما موجودات ویروسی اکثرا از بین رفتند.اما شهر پر از اتش شده بود.
آتش نشان ها نیز وارد عمل شدند  سریعا آتش هارو خاموش کردند دیگه کم کم تمام موجودات با تلاش پلیس و کلر و دوستاش  نابودشدند و بعد دقایقی ماشین نیز گوشه ای نگه داشت و همگی پیاده شدند.
بری تشکر کرد و راننده گفت: شما نگران نباشین ما دخترتون رو هرچه زودتر پیدا میکنیم و مراقب شهر هستیم، سپس خداحافظی کرد و رفت.
بری نگاهی به کلر وجیل کرد وگفت: دنبال ناتالیا گشتن دیگه بی فایدست بهتره بریم خونه ی ما تا یکم استراحت کنید فردا صبح دوباره راه میفتیم.
کلرگفت: خیلی ممنون بری لطف بزرگی میکنی....
سپس به همراه کلر وجیل سمت خانه بری رفتند..
بری دررا باز کرد و گفت: کیتی مهمون داریم!
خانم کیتی آمد وگفت: اوه خانم ردفیلد حالتون خوبه خداروشکر که سالمید خانم ولنتاین شما چطورید؟
کلر و جیل تشکر کردند و داخل خونه شدند.
خانم کیتی به بری نگاه کرد و با نگرانی گفت: بری ناتالیا کجاست؟ پیداش نکردی؟
بری دستانش رو رو شونه خانم کیتی گزاشت وگفت: نگران نباش پلیس ها هنوز درحال جستجو هستند.
مویرا وپولی نیز از اتاق بیرون آمدند، مویرا گفت: کلر خوبی؟ خوشحالم سالمی خداروشکر جفتتون حالتون خوبه!
کلر گفت: ممنون مویرا خودت خوبی؟
مویرا جواب داد: وقتی شما خوب باشین من خوبم بیایین بشینین استراحت کنین! خانم کیتی گفت: حق با مویراست شماکلی جنگیدین و خسته این منم الان براتون یه چیزی میارم بخورین.
کلر تشکرکرد وگفت: خیلی ممنون . آممم من میتونم یه حموم کنم؟
خانم کیتی جواب داد: اوه بله حتما،پولی لطفا خانم ردفیلد رو به طرف حموم همراهی کن و آب هم براش آماده کن.
پولی سری تکون داد از جاش بلند شد و همراه کلر رفت در حین راه جیل به کلر گفت: لطفا زودبیابیرون منم میخوام برم،کلر جواب داد: باشه زیاد طول نمیدم.
خانم کیتی مقداری چایی و بیسکویت و چند شیرینی برای جیل آورد و درخواست کرد وگفت: بفرمایید میل کنید خانم ولنتاین!
جیل شروع به خوردن کرد.
مویرا پرسید: چیکار کردین؟ کجاها بودین؟
جیل گفت: داستانش طولانیه دوتا آزمایشگاه مخفی پیدا کردیم و زیرو روش کردیم و تمامی موجوداتش رو نابود کردیم با کلی اونم با کلی بدبختی. یه زنی به نام ایدا وانگ همراه ما اومد ولی بعد غیبش زد.
بری گفت: چی؟ ایدا وانگ؟ آمممم اسمش که خیلی آشناس
جیل ادامه داد: کلر میگفت: اونو تو راکون سیتی دیده وقتی با لیون بوده اون کمکشون کرده ولی من اصلا حس خوبی بهش نداشتم و همش حس میکردم اون میخواد مارو بکشه خیلی مرموز بود.
بری گفت: اون الان کجاست؟
جیل پاسخ داد: مهم نیست وقتی تو آزمایشگاه بودیم یه بمب منفجر شد و بعد از اونکه چشمامو باز کردم غیبش زد.
چند دقیقه بعد کلر از حموم برگشت و جیل به حموم رفت.
خانم کیتی گفت: عافیت باشیه خانم ردفیلد بفرمایید بنشینید
کلرتشکرکرد و نشست  چایی با بیسکوییت خورد و سپس  از مویرا پرسید: بنظرتون چرا ناتالیا ازخونه زده بیرون؟
مویرا گفت: نمیدونم تا دیشب زیاد تو حال خودش نبود.
پولی گفت: اما اخیرا گریه زیاد میکرد و با کسی صحبت نمیکرد
مویرا گفت: چی؟ پس چرا راجب این موضوع هیچی بهم نگفته بودی؟
پولی جواب داد: اخه خودش ازم خواست چیزی به کسی نگم با منم صحبت نمیکرد که چش شده
کلرگفت: یعنی اون خودش رفته بیرون چون ناراحت بوده؟
پولی گفت: نه فکر نکنم به میل خودش رفت باشه،سپس لوتی رو به کلر نشون داد وگفت: اون تحت هیچ شرایطی لوتی رو تنها نمیزاشت.
کلر لوتی را گرفت و مدتی بهش زل زد وگفت: لوتی کاش تو میتونستی به ما بگی ناتالیا الان کجاست؟
بری ازجاش بلند شد وگفت: ساعت داره 4 میشه بهتره بخوابیم تا فردا انرژی داشته باشیم.
سپس کلر لوتی رو به پولی داد وگفت: مواظب لوتی باش چون ناتالیا همیشه ازش مواظبت میکرد ولی حالا که خودش نیست تو این کارو بکن!
پولی لوتی را گرفت و گفت : چشم خانم ردفیلدمن تو اتاق مویرا میخوابم شما وخانم جیل تو اتاق من بخوابین، کلر لبخندی زد وگفت: از لطفت ممنون پولی!
چراغ ها خاموش شد و همگی خوابیدند.
نزدیکای ساعت 5 کلر با صدای گریه آهسته ای از خواب بیدار شد! ومتوجه شد جیل درحالی که بالشتش رو  در بغل گرفته داره گریه میکنه!
کلر 4 دست وپا به سمت جیل رفت و گفت: جیل عزیزم چی شده؟
جیل با ناراحتی گفت: خواب بدی دیدم خواب دیدم کریس از چین برگشته خیلی هم ناراحته  و اصلا دیگه دوست نداره منو ببینه مارو ول کرده و رفته.
کلر جیل رو دلداری داد وگفت: هیششش آروم باش جیل این ها فقط خوابن و چون تو خیلی بهشون فکر میکنی این هارو دیدی وگرنه خودت میدونی کریس تو دنیا تو رو ازهمه بیشتردوست داره!
جیل در حالی که اشک میریخت گفت: خب منم دوسش دارم برای همین نمیتونم از فکر کردن بهش دست بردارم.
کلر دستی دور شونه جیل انداخت وکنارش رو زمین نشست وگفت: منم دوسش دارم برادرمه منم خیلی وقته ندیدمش بهت حق میدم که نگرانش باشی اما سعی نکن این خواب ها روت تاثیر بذاره
جیل لبش رو گاز گرفت وسر تکون داد و گفت: باشه  کلر ازت ممنونم، ببخشید که باعث شدم توهم از خواب بیدار شی!
کلرگفت: به هیچ وجه حرفشو نزن همین که الان بهتر شدی برام مهم تره... حالا هم بگیر بخواب فردا کارهای زیادی داریم!
سپس جیل آروم شد ودراز کشید وخوابید کلر هم بعد ار چند دقیقه خوابش برد.
صبح فردا از آنجاکه همگی دیر خوابده بودند ساعت 10:30 بیدار شدند به جز خانم کیتی که ساعت 9 بیدارشد
خانم کیتی صبحانه رو حاضر کرد و همگی  برای صرف صبحانه پایین آمدند و هنگام خوردن صبحانه باهم درباره ی ایدا و ناتالیا وکل ماجرا های اتفاق افتاده بحث میکردند
که در این هنگام تلفن کلر به صدا در آمد و کلر جواب داد وگفت: سلام بفرمایین
صدایی از پشت تلفن گفت: سلام خانم ما موفق شدیم اطلاعات جدید از ویروس F  کشف کنیم تا یک ساعت دیگه آزمایشگاه باشید!

The End Of Chapter 8





طبقه بندی: (Resident Evil Revelations 3 (Complete،
برچسب ها: Resident Evil Revelations 3، Resident Evil،

تاریخ : چهارشنبه 28 مرداد 1394 | 12:11 ب.ظ | نویسنده : Fabulous Solinar | نظرات
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.