تبلیغات
Krystal Universe - Resident Evil Revelations 3 Chapter 10



Chapter 10 

We Found It

 
پیداش کردیم !


جیل سریعا داخل اداره پلیس شد و دست کلر رو کشید!
کلر گفت: جیل صبر کن چی شده؟
جیل سریعا جواب داد: اون کاغذا رو ول کن فقط بیااا!
کلر به دنبال جیل کشان کشان رفت! جیل و کلر پشت دیواری قایم شدند و جیل به جلواشاره کرد و گفت:ببین!
کلر نگاهی انداخت و با تعجب گفت: خدای من ناتالیا با رالفه.

 سریعا بلند شد تا سمت اونا بره ولی جیل دست کلر رو محکم گرفت و گفت: بشین کجا میری؟؟
در همین حال ناتالیا و رالف سوار بر ماشینی شدند و راه افتادند.
کلر و جیل سریع سوار موتور شدند و بدون اینکه دیده شوند شروع به تعقیب اونا کردند.
کلر درحالی که موتور رو میروند به جیل گفت: من نمیفهمم چرا نزاشتی  حسابشو برسم وناتالیا رو از دست اون مردک نجات بدم.
جیل جواب داد: چون رالف داشت از ناتالیا دستور میگرفت اصلا مثل ناتالیا نبود انگار یه نفر دیگه شده!
کلر با تعجب گفت: چی گفتی؟ جیل ادامه داد: ناتالیا به رالف گفت که منوبه آزمایشگاه مهمت ببر به احتمال زیاد همون آزمایشگاه سومی یا همون آزمایشگاه آخر!!
کلر به سرعتش افزود و با نگرانی گفت: خدایا کمکمون کن ما نمیدونیم چی در انتظارمونه!
رالف و ناتالیا تو ماشین نشسته بودند، رالف درحالی که رانندگی میکرد به ناتالیا نگاه انداخت و گفت: خانم قصد دارید چیکار کنید؟
ناتالیا جواب داد وقتی که ویروس تکامل پیدا کنه من دوباره مثل گذشته نیرومند میشم و دوباره جایگاه قبلیمو به دست خواهم آورد.
رالف پرسید: با این دختر چیکار میکنید؟
ناتالیا ابخندی زد وگفت: هم این دختر دوسال بدنشو در اختیار من قرار داد ولی تو این مدت روحش عذابم میداد وقتی جایگاهمو به دست آوردم میکشمش!!
کلر و جیل به سرعت اون هارو تعقیب میکردند، جیل گفت: آره من میدونستم که ناتالیا رو دیده بودم من واقعا دیدمش!
3 ساعت گذشت و دریک جنگل  ماشین ایستاد و رالف از ماشین پیاده شد و در را برای ناتالیا باز کرد و هردو به اواسط جنگل رفتند و وارد کلبه ای کوچک در میان آنجا شدند! اما کلر و جیل متوجه کلبه نشدند!
جیل وکلر اسلحه های خود را آماده کردند و وارد جنگل شدند! کلر  نگاهی به اطرافش کرد وگفت: اوه من اصلا فکرشم نمیکردم که این چنین جایی برسیم یه جنگل؟؟
جیل گفت: آره منم همینطور اما فک کنم این جا دیگه آخرشه همین جا همه چیز خاطمه پیدا میکنه.
کلر جواب داد: امیدوارم، خب بیا ببینیم اینجا ها چی وجود داره؟
کلر و جیل در جنگل پرسه زدند و به دنبال ناتالیا و رالف گشتند!
پس از مدتی جستجو  صدایی شنیدند! جیل گفت: اوه خدای من اون چه کوفتیه؟
کلر از پشت در ختان نگاهی  کرد و گفت:اوه لعنت بازم حیوونای ویروسی!
آدم ها کم بودن به کنار حالا نوبت حیوونا شده ویروسی شن.
جیل سری تکون داد: درسته اگه ما از کار اینا جلوگیری نکنیم خطر انقراض حیوونا جدی تر از قبل میشه.
کلر گفت: دیگه گند همه چیو بالا آوردن! چرا به فکرم نرسید که اوناتو جنگل آزمایشگاه دارن
عجب..... پس اونا این حیووناتو تو جنگل نگه داری میکنن که زاد و ولد کنن تا نسلشون ادامه پیدا کنه!
جیل گفت: چی؟ اما... دکترا گفته بودن که این ویروس ناقصه و باید تکمیل شه و تبدیل کردن حیوونات به موجودات وحشی کار اصلی این ویروس نیست!
کلر اندکی فکر کرد وگفت: درسته پس میشه گفت که اونا حیوونا رو به جنگل آوردن به خاطر اینکه داخل شهر توسط نیروی پلیس از بین میرفتند پس اون ها دوتا هدف دارند که هدف اولشون از این ویروس همینه ولی هدف بعدی ...... نمیدونم چه خبره ولی باید از شیوع این موجودات  جلو گیری کنیم!
کلر و جیل دست به کار شدند و از پشت درخت بیرون آمدند و با بیرون آمدنشان موجود ویروسی متوجه آن دو شد و بی درنگ  به طرفشان هجوم برد.
جیل سریعا تیری بهش زد وکلر جلو رفت و با یه لگدمحکم اورا پرت کرد.
جیل گفت: خداروشکر خیلی بزرگ نبود.
کلر با نگرانی گفت: درسته ولی این به احتمال زیاد یه موجود کوچیک مثل  سنجاب بوده باید امیدوار باشیم که به شیرها و پلنگ ها ویروس نزده باشن!
کلر وجیل دوباره در جنگل پرسه زدند مدتی گذشت و صدایی ناشی از ترس  شنیدند!
کلر گفت: اون جا چه خبره؟ سپس  با احتیاط به صدا نزدیک شدند!
بچه خرسی به بالای درختی پناه برده بود و توسط 5 موجود ویروسی که شکل گرگ اما بزرگ به اندازه شیر بودند  محاصره شده بود.
کلر با ناراحتی گفت: اوه موجودای عوضی! باید نجاتش بدیم تا بیشتر از این به دردسر نیفتاده!
سپس  شروع به شلیک کرد!
گرگ های ویروسی با صدای شلیک گلوله به سمت آنان هجوم بردند!
کلر وجیل در حالی که میدویدند وازشون فاصله میگرفتن تیر اندازی میکردند.
یکی از گرگ ها همون اول کشته شد و 4 گرگ دنبال جیل وکلر دویدند، کلر دوید و  چند گلوله به صورت گرگ شلیک کرد و گرگ دوم هم از پا در آورد
گرگ سوم به جیل حمله کرد و جیل  در جا ملقی زد و دم گرگ رو کشید و با حرکتی سریع دمش رو قطع کرد و گرگ تعادلش رو از دست داد و به خوبی نمیتونست راه برود،بنابراین با 2 تیر به زمین افتاد ودر حالی که خون از دست میداد جان داد.
تنها دو گرگ باقی مانده بودند کلر گلوله ای به شکم  یکی  ازگرگ ها زد و درحالی که گرگ کمی سست شد چند لگد محکم به صورتش زد سریع چاقو رو از بغل پاش کشید بیرون و در فرق سر گرگ فرو کرد و کشید بیرون و با لگدی دیگر او را نقش زمین کرد و گرگ کشته شد و گرگ آخر نیز طی تیراندازی توسط جیل کشته شد!
بچه خرس که دید گرگ ها نیستند به پایین درخت آمد وبه جایی دیگر دوید.
کلر گفت: ووه  عجب موجوداتی بودند خداروشکر که اون بچه خرس آسیبی ندید.
جیل گفت: اوه آره وقتی گرگ ها به اندازه شیر بزرگ میشن پس حتما یه شیر هم اندازه فیل بزرگ میشن و فیل ها..... اوه خدای من اندازش غیر قابل تصوره!
کلر گفت: درسته باز این گرگ ها کشتنشون آنچنان سخت نبود فقط سرعتشون زیاد بود فکر کن که یه زرافه ویروسی شه قطعا به اندازه یه دایناسور میشه!
ولی من فکر نمیکنم هنوز موفق شده باشند اونا رو آلوده کننند.
کلر و جیل حدود 1 ساعت را در جنگل جست و جو کردند ولی جنگل کاملا خلوت و هیچ حیوونی درش نبود! بنابراین برای کمی استراحت کنند زیر درختی نشستند!
کلر گفت: چرا  تو این جنگل هیچ حیوونی پیدا نمیشه دیگه؟
جیل پرسید: راستی اون زما که ناتالیا رو دیدی کسی قصد نداشت بهش آسیب بزنه؟
کلر گفت: الکس وسکر تنها شخصی بود که  دنبال ناتالیا بود و همش دنبال این بود که بدنشو تصاحب کنه!
جیل گفت: پس که اینطور بنظرت ناتالیا داره چیکار میکنه؟ اون انگار خودش نیست! اون با رالف جوری حرف میزد که بنظر میمود ناتالیا رییس رالف باشه....
سپس با صدای آروم تر ونگران گفت: کلر تو مطمئنی الکس وسکر مرده؟؟
کلر جواب داد : البته که مطمئنم من وبری خودمون اونو نابود کردیم و تو اون زمان مویرا و ناتالیا تو هلی کوپتر در کنار من بودند، من با یه موشک بهش شلیک کردم و نابودش کردم!
بعد از اندکی فکر کلر به جیل نگاه کرد وگفت: اما الکس یه زمانی ناتالیا رو گرفت و تو آزمایشگاهش حبس کرد و انگار روش آزمایشاتی انجام داد!
جیل پرسید: پس یعنی الکس هنوز تو بدن ناتالیا زندست؟
کلر چند ثانیه مکث کرد وبا حالت مات و مبهوت گفت: حتمااا!!
سپس از جاش برخاست وگفت: باید یه کاری کنیم ! ما کل جنگل رو گشتیم ولی هیچی به هیچی
جیل نیز بلند شد و گفت: آروم باش تو این مدت من میدونم کجاهارو گشتیم وکجاهارو نگشتیم!
دنبالم بیااا!
کلر مدتی به دنبال جیل راه افتاد و سپس پشت بوته ای مخفی شدند!
جیل دوربین کوچکی درآورد ونگاهی انداخت و از دوربین  تعدادی زیاد قفسه های بزرگ دید که انواع و اقسام حیوونات در آن حبس شده بودند وچند هیولای تبری از آنها نگه داری میکردند.
جیل سریعا دوربین رو به کلر داد وگفت: نگاه کن تموم این حیوونا رو اینجا نگه داشتند برای همینه جنگل کاملا خلوت بود.
کلر تایید کرد: درسته همگی اینجان تا به ویروس مبتلا بشن و نسل جدیدی از حیوونات رو درست کنن!
در همین لحظه از پشت سایه بزرگی به روی بوته ها افتاد!
کلر وجیل سریع به پشت نگاه انداختند، هیولایی بزرگ که گوشکوب تبری بزرگی دستش بود با  قدرت آنرا پااین آورد.
جیل وکلر بی هیچ درنگی جای خالی دادند وبوشکوب هیولا بوته رو له کرد.
هیولا در حالی که میخواست بوشکوبش رو بلند کنه کلر و جیل به سمتش دوید وهردو جفت پا بهش ضربه زدند و هیولا زمین خورد.
جیل گفت: واه این چندش از کدوم گوری اومد و سپس بهش تیر اندازی کرد.
هیولا سریع از جاش بلند شد و با بوشکوب ضربه ای به جیل زد و جیل رو پرت کرد.
کلر فریاد زد:جیللل!
هیولا به کلر هجوم برد
کلر با پرشی به پشت از هیولا دور شد و دوید پایش رو به درختی زد وبا شتاب جفت پا به هیولا زد ودوباره هیولا رو به زمین انداخت وبا سرعت شروع به تیر اندازی کرد.
هیولا دو باره بلند شد و سریع مشتی به کلر زد  و کلر پرت شد و زمین خورد!
کلر با سختی بلند شد و تلو تلو میخورد که از پشت سریع جیل پرید رو گرن هیولا و زانوانش رو دور گردن هیولا گزاشت و سرش رو شکوند هیولا با حرکتی جیل رو از پشت انداخت و خواست تا با تبر او را بکشد.
کلر از پشت چاقویی در پهلوش فرو کرد و سریع جیل رو از زمین کشاند به طرف خودش،  هردو در حالی که فرار میکردند به تیر اندازی به طرفش ادامه میدادند و هیولا کم کم سست میشد کلر دستی در کیفش کرد و بمبی پیدا کرد و بی هیچ درنگی طرف هیولا پرت کرد و با سرعت دست جیل رو گرفت  و دوید.
بمب ترکید و هیولا همونجا سوخت و کشته شد.
جیل در حالی که نفس نفس میزد گفت: وو ه ه  کارت عالی بود ببینم مگه تو بمب هم داشتی؟
کلر لبخندی زد وگفت: فکر کنم وقتی مویرا تیرامونو پر میکرد یه بمب هم برامون گزاشته بود.
جیل کیف خودش رو نگا انداخت وگفت: آو برای منم یکی گزاشته!
کلر گفت: پس مدیون کارهای مویرا هستیم که الان زنده موندیم!
جیل خندید و گفت: آررره، خب دیگه وقت زیادی نداریم باید به صورت مخفیانه وارد کلبه بشیم ببینیم چه خبره.
سپس کلر و جیل با احتیاط  خود را به کلبه رساندند و  وارد شدند
اما درون کلبه شکل یک آزمایشگاه نبود شکل یک  خونه اشرافی بود .......

The End Of Chapter 10





طبقه بندی: (Resident Evil Revelations 3 (Complete،
برچسب ها: Resident Evil Revelations 3، Resident Evil،

تاریخ : جمعه 30 مرداد 1394 | 10:29 ق.ظ | نویسنده : Fabulous Solinar | نظرات
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.