تبلیغات
Krystal Universe - Resident Evil Revelations 3 Chapter 12


Chapter 12

Alex Or Natalia

الکس یا ناتالیا



ناتالیا خندید و با تفنگ شلیکی به کلر وجیل کرد! کلر وجیل سریع  رفتند عقب.
سپس ناتالیا به گوشه ای دوید.
کلر به جیل گفت: یادت باشه ما اصلا نمیتونیم بهش شلیک کنیم! با شلیک کردن به اون ما به ناتالیا صدمه میزنیم نه به وسکر!
جیل با ناراحتی جواب داد: اوه خدای من چه کاااار سختیی!
سپس  به دنبال الکس  دویدند!
الکس از آنجا که در بدن ناتالیا بود از خیلی از سوراخ سمبه ها رد میشد که کلر وجیل نمیتوانستند بروند واین باعث میشد کلر وجیل نتوانند بهش برسند
الکس درحالی که میدوید به کلر و جیل تیر اندازی میکرد که این کار باعث کند شدن آنها میشد!
الکس موفق شد از کلر و جیل فرار کند و دور شد!
کلر ایستاد وگفت: این کار بی فایدس باید یه چاره اساسی پیدا کنیم.
جیل گفت: آره باید به بری توضیح بدیم تاا دیگه الکی دنبال ناتالیا نباشه!
کلر سریعا با بری تماس گرفت و اندکی منتظر ماند!
مویرا جواب داد: اوه کلر تویی؟
_ مویرا بی سیم بری دست تو چیکار میکنه؟
_  بابا خوابیده، منم بی سیمشو چک کردم دیدم تویی جواب دادم! راستی شماکجایین؟
_ اوه بری حتما باید بیدارشه!!!
(با صدای نگران)_ کلررر؟ اتفاقی افتاده؟ چیزی هست که من بتونم کمک کنم؟
_ خب مویرا حالا که جواب دادی باید یه چیزی خیییلی مهمی رو بهت بگم!
_ خب گوش میکنم!
_ ببین خوب گوش کن و هل نکن! ما ناتالیا رو پیدا کردیم اما متوجه شدیم که الکس تو بدن ناتالیا هستش و بهش تسلط پیدا کرده!
_ ...
_ مویرا؟
_ ...
_ مویرا خوبی؟ صدامو داری؟
_ آ آ آرره تمام این حرفا وا ا ا قعیتت داشتن؟؟؟
_ متاسفانه آرره. ولی به مامان و پولی هیچی نگوو چون ممکنه بترسن و دیگه ناتالیا رو نپذیرنن! فهمیدی؟ سریعا به بری بگو!
_ با ا ا شه بهش موضوعو میگم
_ بای
کلر نگاهی به جیل انداخت وگفت: باید یه جوری غافلگیرش کنیم باید سریع اقدام کنیم! بجمب بریم.
کلر و جیل سوار موتور شدند و با آن  جنگل را گشتند.
کلر درحالی که موتور سواری میکرد گفت: آه خدای من من اصلا نمیتونم باور کنم چنین فاجعه ای پیش اومده و ما حدود دوسال ازش بی خبر موندیم!
جیل گفت درسته ولی ما هنوزم وقت داریم نباید امیدمونو از دست بدیم! واینکه حیوونا احتمالش هست که تو جنگل پخش شن باید تلاشمونو بیشتر کنیم که بگیریمشو از اینجا خارج شیم حیوونا عقل درست حسابی ندارن و نمیدونن این ما بودیم که نجاتشون دادیم ممکنه بهمون حمله کنن!
کلر گفت: درسته اصلا حواسم به این موضوع نبود!
در این حال گله ای از حیوانات  از پشت به سمت آنها دویدند!
جیل جیغی از روی عصبانیت کشید و گفت: کلررر تندتر بروووو وگرنه میمیریم
کلر سرعتش را بسیار زیاد کرد و گفت: ووه تا حرفشونو زدیم سر و کلشون پیدا شد.
کلر به سرعت رفت و بعد مدتی  به سختی توانست از دست حیوونات فرار کند.
سپس کلر گفت: ووه بازم شانس آوردیم وگرنه یه لقمه چپ میشیدیم!
آنها مدتی در جنگل پرسه زدند و بلاخره از دور متوجه الکس شدند!
الکس به تمسخر حرکات بچه گانه ای در آورد و برای کلر و جیل دست تکان داد.
کلر به سرعت موتور افزود و به  سمت الکس رفت!
ناگهان جیل فریادی کشید: خدای من این چیه زیر لاستیک؟! کلر بپااا!!
ناگهان بمب کوچکی زیر  موتور منفجر شد و  کلر و جیل به همراه موتور به شدت پرت شدند.
الکس خنده ای کرد وگفت: عمرا بتونید در مقابل من مقاومت کنید! هوههه
کلر و جیل به سختی رو زمین تکون میخوردند
الکس ادامه داد: کلر! تو وبرادر احمقت هیچی نیستید! قیافه کریس گنده بک دیدن داره وقتی ببینه آبجی کوچولوش و همسرش زیرخاک خوراک کرم و مورچه ها شدن!
کلر عصبانی شد و فریاد کشید: کسی حق نداره جلوی من به برادرم توهین کنه و سریعا از جاش برخاست و شلیکی به دست الکس کرد و تفنگ الکس به روی چمن ها افتاد!
الکس چون در جسم ناتالیا بود زیاد قدرت بدنی نداشت!
الکس در حالی که دستش درد گرفته بود به روی  چمن ها نشست و سریعا به دنبال اسلحش گشت در همین حال سریعا بمب کوچکی به  سمت کلر و جیل انداخت و دوباره باعث پرت شدنشان شد. کلر به درختی تنومند خورد وافتاد  وکمرش رو  از درد گرفت!
جیل نیز بسیار بی حال شده بود!
الکس نیشخندی زد وگفت: بی عرضه تر از اونی هستید که فکرشو میکردم! واقعا حریف یه بچه نمیشین؟
اینبار کلر بیشتر  عصبانی شد و از جاش برخاست و دیگرملاحضه ناتالیا رو نکرد و به  شدت لگدی به الکس زد و روی سینه اش نشست وگفت: زنیکه لعنتی خودم میکشمت .
الکس در حالی که درد میکشید چاقویی  را از جیبش درآورد .
جیل با دیدن این صحنه سریع کلر را از روی ناتالیا هل داد و چاقو در شکم جیل فرو رفت.!!!
جیل از شدت درد چاقو چشماش گردشد.!
الکس جیل رو از روی خود کنار داد وگفت: ولی فعلا تو داری میمیری! زن بیچارههه!
کلر سریعا به سمت جیل رفت و اورا درآغوشش گرفت و با صدای لرزون گفت: جیلللل جیلل سپس شکم جیل را گرفت تا از خونریزی جلو گیری کند!
ناتالیا بلند شد وگفت: کلر انگار تا حالا با ناتالیا بازی نکردی؟ اگه حداقل چند بار باهاش بازی میکردی شاید الان میتونستی تو بازی شکستش بدی!!
ناگهان از پشت مشتی محکم به الکس خورد صداییی گفت: اما من همیشه باهاش بازی میکردم و میبردمش! سپس الکس را گرفت و جفت مشت به کمر او ضربه زد وادامه داد: و وقتی خیلی شلوغ کاری میکرد کتکش میزدم ......بری و مویرا  برای کمک به سرعت هرچه تمام  به جنگل آمده بودند!
مویرا سریعا به کمک کلر رفت وگفت: کلر خوبی؟ واه چه بلایی سر جیل اومده؟
سپس هردو به جیل کمک کردند!مویرا سریعا پارچه ای دور شکم جیل بست و با دست فشار میداد و بری نیز با الکس درگیر بود.
کلر مضطرب  باخود فکر کرد و تو دلش گفت: خدای من چیکار کنم؟چیکار کنم؟
ناگهان صداهایی در مغزش پیچید: بدن اصلی خودشونو از دست میدن ،بدن اصلی خودشون ،
بدن اصلی خودشون، به شرط اینکه اختیار خودشو  ازدست داده باشه، به شرط اینکه بدن اختیار خودشو  از دست داده باشه، بدنش قوی باشه بدنش قوی باشه!
کلر به خود آمد وگفت: بدن خودش آره! صاحب اصلی اون بدن ناتالیاست نه الکس! درسته!
مویرا! مواظب جیل باش من الان میام؟
_ اما کلر!
کلر سریعا در کیف خود دست کرد و یکی از ویروس ها رو برداشت و به یک آمپول زد!
بری همچنان درحال در گیری با الکس بود که کلر فریاد زد: محکم بگیرش! بگیرش!

سپس بری سریعا الکس رو گرفت و کلر با حرکت تندی ویروس رو به گردن ناتالیا زد!
الکس بدنش سیخ شد و بی حرکت ماند!
الکس چشمانش قرمز شد و فریاد کشید و دودی سیاه از جسم ناتالیا خارج شد و با بدن کبود و سیاه بیهوش رو زمین افتاد!
کلر فریاد زد: باید جیل رو ببریم بیمارستان ناتالیا رو هم همینطور!
بری جیل رو بلند کرد ودر دستانش نگه داشت و کلر و مویرا ناتالیا رو بردند! سپس بری گفت: هلی کوپتر ما خیلی از اینجا دور نیست عجله کنیین!
سپس به سرعت حرکت کردند و سوار هلی کوپتر شدند و شروع به حرکت کردند!
کلر در حالی که از جیل مواظبت میکرد گفت: شما مارو از کجا پیدا کردین؟
مویرا جواب داد: وقتی که باهامون تماس گرفتید ما سریع موقعیتتون رو بررسی کردیم و پیداتون کردیم!.... نگران نباش سریعا میرسیم شهر و جیل رو به بیمارستان میبریم!
کلر اشکی ریخت و دست جیل را فشرد وگفت: جیل عزیزم یه ذره دیگه طاقت بیار!
بعد مدتی کوتاه به شهر رسیدند و جیل و ناتالیا رو به بیمارستان رساندند!
کلر به همراه جیل که روی تخت بیمارستان بود و دکترها درحال بردن آن به اتاق عمل بودند میدوید و مدام نگران جیل بود!
نزدیکای در اتاق عمل دکترها کلر رو متوقف کردند و اجازه ورود بهش ندادند!
کلر با ناراحتی به روی صندلی نشست و آهسته اشک میریخت.
مویرا کنارش نشست و با ناراحتی گفت: کلر! گریه نکن من دوست ندارم تورو تو این حالت ببینم!
کلر لبش رو گاز گرفت و گفت: ولی.. ولی آخه اگه بلایی سر جیل بیاد من جواب کریس رو چی بدم؟؟!

The End Of Chapter 12





طبقه بندی: (Resident Evil Revelations 3 (Complete،
برچسب ها: Resident Evil Revelations 3، Resident Evil،

تاریخ : شنبه 31 مرداد 1394 | 03:50 ب.ظ | نویسنده : Fabulous Solinar | نظرات
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.