تبلیغات
Krystal Universe - Resident Evil Revelations 3 Chapter 13




Chapter 13

My Lovely Brother

برادر دوست داشتنی من



مویرا گفت: نه جیل خوب میشه اصلا نگران این جور چیزا نباش! دیگه همه چیز تموم شد دیگه راحت شدیم از دردسر ویروس جدید و از این جور چیزا ...
بری نیز به سمت کلر آمد و بطری آبی به او داد و گفت: بیا بخور تا یه ذره جون بگیری انقدر هم غصه نخور جفتشون خوب میشن!
مدتی به همین منوال گذشت دکتر ها ار اتاق عمل خارج شدند!

کلر سریعا به سمت دکترها رفت و با عجله گفت: خب چی شد؟ حالش خوب میشه؟
دکتر گفت: چاقو آنچنان عمیق فرو نرفته اما فقط سطحی هم نبوده شما خوب ازش مراقبت کردید و خوشبختانه خون زیادی ازش نرفته ولی فعلا باید بیمارستان باشه تا بهترشه.
کلر به آرامی خنده ای کرد و دستانش رو در موهایش فرو برد و گفت: خدا روشکر که خوبه خداروشکر! م..من.. من الان میتونم ببینمش؟
دکتر گفت: نه خانم فعلا نه باید بهش رسیدگی بشه  اصلا نگران نباشید حالش خوب میشه شما فردا ساعت2 میتونید برای ملاقات بیایید!
کلر دوباره تشکر کرد و پیش بری و مویرا رفت!
مویرا کلر رو بغل کرد و گفت: دیدی کلر حالش خوبه اون خوبه دیگه گریه نکن،
سپس دکتری دیگر از اتاق عملی دیگر بیرو ن آمد و بری جلو رفت و پرسید: اون دختر بچه حالش چطوره؟
دکتر گفت: بنظر میاد یکی این بچه رو به شدت کتک زده تمام بدنش سیاه و کبود شده... ببینم شما دخترتونو کتک میزنین؟
بری با حالت دستپاچگی گفت: نه نه من نکردم راستش دختر من گم شده بود و وقتی پیداش کردیم حالش بد شده بود حالا حالش چطوره!
دکتر  سری تکان داد و گفت: خب راستش دوتا زخم روی بدنش بود که ما ضد عفونی کردیم بدنشم باید خنک کنیم حالش خوب شه اما دیر.. تقریبا یه هفته باید نگهش داریم تا کمی بدنش ترمیم شه و اونوقت مرخصش میکنیم!
بری  لبخندی زد وگفت: خ.. خیلی ممنون آقای دکتر..
سپس رو به کلر و مویرا کرد و ادامه داد: شنیدین ناتالیا هم حالش خوبه هم جیل خوبه هم ناتالیا!
کلر لبخند زد وگفت: درسته خداروشکر!
بری رو به کلر کرد و گفت: کلر من امشب توبیمارستان میمونم و مراقب جفتشون هستم!
کلر سریعا گفت: نه بری لازم نیست خودم پیش جیل هستم اینجوری راحت ترم!
بری گفت: نه کلر تو از جنگ  برگشتی و کلی هم خسته شدی یکی باید مراقب توهم باشه خودتم نیاز به استراحت داری!
کلر لبخندی به بری زد وگفت: اوه بری نمیدونم چطور لطفتو جبران کنم!
بری جواب داد: چیزی نیس ما باهم دوست هستیم باید تو این شرایط به فکر هم باشیم!
کلر گفت: بسیارخب ممنون!سپس  ویروس ها رو به بری داد وگفت: پس لطفا اینارو هم به آزمایشگاه برسون!
مویرا گفت: کلر امشب میای خونه ما؟

کلر گفت: نه مویرا نمیخوام مزاحم باشم از طرفی تو این مدت ترجیح میدم تنها باشم و یکم باخودم خلوت کنم!
مویرا نگاهی کرد و گفت: بسیار خب کلر هرجور دوست داری ولی اگه کمکمی بود ما در خدمتیم.
کلر تشکر کرد و خداحافظی کرد و سوار ماشینش شد و  به سمت خانه خودش راه افتاد!
در مسیر راه اون مدام به جیل فکر میکرد!
پس از مدتی کلر به خونه خود رسید،کلر به محض رسیدن یه دوش گرفت و لباس پوشید و پشت لب تاب خود نشست و در اینترنت درباره ی ویروس ها سرچ کرد سپس جرعه ای قهوه نوشید و به سرچ کردن ادامه داد!
هوا تاریک شده بود و کلر از آنجا که بسیار خسته بود پس از خوردن شام ساعت 10 خوابش برد.
روز بعد کلر  با صدای  الارم گوشی خودساعت 9 از خواب بیدار شد سپس از جایش بلند شد و  شروع به مسواک زدن کرد و به قیافه خود رسید
سپس گوشی خود را چک کرد واز مویرا یک پیغام داشت:
سلام کلر! خوبی؟ امیدوارم که شب رو به راحتی سپری کرده باشی من دیشب خیلی به فکرت بودم به سختی خوابیدم!
من با مامان و پولی امروز به کلیسا رفتیم و برای سلامتی جیل و ناتالیا دعا کردیم! من برای تو هم دعا کردم که به زودی زود برادرت رو ببینی!
موفق باشی!
کلر لبخندی زد و جواب پیغام مویرا رو داد و یک استیکر بوسه گزاشت و با خود گفت: مویرا ازت ممنونم که انقدر به فکرمی!
سپس کلر شروع به خوردن صبحانه کرد وتلوزیون رو روشن کرد!
تلوزیون کانال اخبار داشت درباره ی اون جنگل که رالف درش آزمایشگاه زده بود صحبت میکردو میگفت که اون ازمایشگاه نابود شده و حیووانات نجات پیدا کردن و همه چیز خاطمه یافته و ...
ساعت حدود 12 بود! کلر شلوار لی پیراهن سفید با کت زرشکی خود را پوشید و به سمت بیمارستان رفت.
سر راه مقداری تنقلات و آبمیوه خرید و بلاخره به بیمارستان رسید!
کلر وارد بیمارستان شد و داخل رفت سپس بری رو دید و با او احوال پرسی کرد: سلام بری حالت خوبه دیشب که بهت سخت نگذشت؟
بری جواب داد: نه کلر خودت خوبی؟ دیشب تونستی راحت بخوابی؟
کلر پاسخ داد: اوه آره حالم کاملا خوبه! نگران نباش.
بری گفت: خب خداروشکر! به موقع رسیدی الان وقت ملاقاته من چند دیقه پیش کنار جیل بودم.
کلر با خوشحالی گفت: بسیار خب ممنون منم میرم الان پیشش!
کلر به اتاق جیل رفت و باخوشحالی باهاش احوال پرسی کرد،جیل لباس بیمارستانی آبی پوشیده بود وموهایش باز بود!
جیل با خوشحالی گفت: کلر ممنون که اومدی!
کلر گفت: خواهش میکنم حالت چطوره خوبی؟
جیل لبخند زنان گفت: آره حالم خوبه دو روز دیگه مرخص میشم!
کلر دو لیوان آبمیوه ریخت و یکی رابه جیل داد و گفت: بیا برای تو خریدم بخور.
جیل تشکر کرد و هردو آبمیوه خوردند!
جیل گفت: کلر ازت ممنونم که بهم کمک کردی اگه تو نبودی من الان اینجا نبودم!
کلر انگشتش رو جلوی دهنش گرفت و گفت: هیشش به این چیزا فکر نکن فقط به این فکر کن که همه چی تموم شده و دیگه استرس هیچی رو نداریم باشه؟
سپس مدتی باهم گفت وشنود کردند و ساعت ملاقات تموم شد!
کلر از جیل خداحافظی کرد و از بیمارستان خارج شدو به سمت خونه راه افتاد.
یک ساعت بعد کلر به خونه رسید! هنگامی که کلیدشو درآورد تا د رو باز کنه کفش های مردانه ای رو جلوی در مشاهده کرد!
کلر به سرعت در رو باز کرد و داخل شد!
سپس داخل اتاق رفت... کلر نمیتونست چیزی رو که میدید رو باور کنه!
کریس داخل اتاق نشسته بود و به کلر لبخند میزد.
کلر یاد پیغام مویرا افتاد(امیدوارم به زودی زود برادرت رو ببینی)
کریس گفت: تا کی میخوای زل بزنی؟
کلر منمن کنان گفت:ک.. کریسس!!!
سپس به سرعت بغل کریس دوید و کریس هم کلر را بغل کرد.
کلر  در حالی که از خوشحالی اشک میریخت گفت: کریس خوشحالم برگشتی خیلی نگرانت بودم دلمم برات تنگ شده بود!!1
کریس هم جواب داد:منم همینطور عزیزم !
کلر و کریس از آغوش هم جداشدند و کلر اشک هاشو پاک کردو موهاشو از صورتش کنار داد و گفت: کِی از چین برگشتی؟
کریس گفت: دیروز برگشتم و کلی ماجراها و اتفاقات تو چین افتاد ولی همه چی رو سرو سامان دادیم!
کلرگفت: پس که اینطور! ببینم ناهار خوردی؟
کریس جواب داد: نه توچی؟
کلر گفت: منم همینطور میرم ناهار بیارم!
بعد مدتی کلر غذا رو آماده کرد و با کریس مشغول غذا خوردن شدند!
کریس هنگام غذا خوردن درباره ی مدت سفربود و در این مدت درباره جیک و شری و لیون و کارلا و...... صحبت کرد.
کلر گفت: پس شری هم دیدی؟ دوست دارم ببینم شری کوچولو الان چقدر بزرگ شده؟ راستی تو هیچ حرفی درباره پیرز نزدی!اون چیکارا کرد و الان کجاست؟
کریس سکوت کرد!
کلر گفت: کریس چرا چیزی نمیگی؟
کریس دستش رو مشت کرد و گفت: اون خودشو برای من فدا کرد و خودشو قربانی کرد و منو نجات داد!
کلر با تعجب گفت: چی؟
کریس ادامه داد: من بهش گفتم که ماهردو باید از اونجا خارج شیم ولی نشد.
کلر خودشو به سختی کنترل کرد و از ویروس ّ گفت و تمام ماجرا رو برای کریس تعریف کرد و درباره ی جیل نیز گفت!
کریس با تعجب گفت: چی؟ شماها سرخود به دنبال ویروس رفتید بدون اینکه چیزی بهم بگین؟
کلر گفت: من چیزی بهت نگفتم چون میدونستم سرت به اندازه کافی شلوغ هست.
کریس با عصبانیت گفت: باید میگفتی اینجوری ممکن بود خودتونو به کشتن بدید.
کلر گفت: کریس!!! من دیگه اون دختر نوجوون تو راکون سیتی نیستم که تازه کار وخام باشم من الان 34 سالمه دیگه یه انسان بالغ هستم میتونم از خودم مواظبت کنم!
کریس گفت: پس جیل الان تو بیمارستان چیکار مینه شماها با الکس درگیر شدید با یه وسکرررر؟
سپس از جاش بلند شد و سریعا کت خود را پوشید و گفت: من میرم بیمارستان!
کلر سریع گفت: کریس  ولی.....
کریس  در را بست ورفت.
کلر به یاد پیرز افتاد و سرش رو رومیز گزاشت وشروع به گریه کرد و دستانش رو تو موهاش بردو سرخود را تکان میداد!
کلر  در حالی که به شدت گریه میکرد گفت: پیرز! پیرز! تو خیلی کم سن بودی!!
من ازت خواستم مواظب کریس باشی ولی  تو حق نداشتی بمیری!!
سپس بیشتر  و بیشتر گریه کرد!

The End Of Chapter 13





طبقه بندی: (Resident Evil Revelations 3 (Complete،
برچسب ها: Resident Evil Revelations 3، Resident Evil،

تاریخ : یکشنبه 1 شهریور 1394 | 10:54 ق.ظ | نویسنده : Fabulous Solinar | نظرات
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.