تبلیغات
Krystal Universe - Resident Evil Revelations 3 Chapter 14


Chapter 14

Love

عشق



کریس با عجله سوار ماشین شد و به سمت بیمارستان راه افتاد!
ساعت حدود 5 ونیم عصر بود که کریس به بیمارستان رسید!
کریس به بخش پذیرش رفت و آدرس اتاق جیل را گرفت و به سمت اتاق جیل رفت.
اما دکترها به او اجازه ملاقات ندادند!
کریس گفت: من از راه دوری برای دیدنش اومدم  خواهش میکنم بزارید ببینمش!
دکتر پرسید: نسبت شما با بیمار چیه؟
کریس مکث کرد و جواب داد: من شوهرش هستم!
دکتر گفت: خب الان وقت ملاقات نیست ولی چون شما شوهرش هستید و باهاش ملاقات نداشتید اجازه دارید ببینیدش ولی خیلی طول ندید!
کریس تشکر کرد و وارد اتاق جیل شد!
جیل باخوشحالی گفت: کریس! خداروشکر بلاخره اومدی! من خیلی دلم پیشت بود!واقعا از دیدنت خوشحالم!
کریس  کنار تخت جیل نشست و  دست جیل را گرفت و گفت: اوه جیل عزیزم حالت خوبه!
جیل گفت: آره من خوبم دیگه نگران نباش!
کریس گفت: تو میدونستی من دارم میام؟
جیل جواب داد: آره کلر به من زنگ زد وگفت: که داری میای وقتی شنیدم که از چین برگشتی حسابی انرژی گرفتم! ولی از بابتی خیلی دلم برای کلر سوخت صداش گریون بود گفتش که از مرگ پیرز ناراحت شده.... من هیچ وقت مستقیم ندیدمش ولی کلر همیشه ازش تعریف میکرد.
کریس سری تکون داد وگفت:آره پسر بیچاره! اما جیل من خیلی از دستت ناراحتم....
جیل با تعجب گفت: من؟ خب چرااا؟؟؟؟
کریس گفت: هنوز نمیدونی چراا؟ وقتی کلر کل ماجرا رو برام تعریف کرد داشتم شاخ در میاوردم!
جیل  قیافه ای از روی بی حوصلگی گرفت و گفت: ای بابا.....
کریس ادامه داد:  خیلی مسئله مهمیه! من با کلر کلی دعوا کردم!
جیل به کریس  نگاهی انداخت وگفت: چی کار کردی؟ خب پس برای همون بود که کلر داشت گریه میکرد پس تو خرابکاری کردی!
کریس ادامه داد: آره یکمی تند رفتم نباید باهاش اونجوری صحبت میکردم!
جیل گفت: یه کمی؟ کریس اون خواهرت بود تو نباید باهاش اونطور حرف میزدی تازه اگرم حق با جنابعالی باشه که نیست تو باید پیشش میموندی و مراعاتشو میکردی اون هنوز تو شوک مرگ پیرز مونده!
کریس گفت: درسته من اون لحظه خیلی عصبانی بودم ولی بهم حق بده شماها هم زیاده روی کردید!
جیل معترضانه گفت: چه زیاده روی؟ مثلا رفتیم دنبال یه ویروس ناشناخته خیلی کار وحشتناکیه؟
کریس گفت: بله اگه این کار وحشتناک نبود الان تو اینجا نبودی!
جیل اخمی کرد وبه کریس خیره شد وگفت: اوه کریس تو با این حرفت واقعا به ما توهین میکنی! انگار ما تا حالا ماموریت نرفتیم یا تازه اولین بارمونه که چنین جاهایی میریم و هیچی بلد نیستیم!حرفمو پس میگیرم اصلا از دیدنت خوشحال نشدم.
کریس  با حالت بی حوصلگی  دستی به سرش کشید وگفت: من چنین حرفی نزدم و منظورم این نبود!
جیل سریعا گفت: خب پس منظورت چیه؟
کریس با صدای بلندی گفت: چون نگرانتونم  ومن نمیخوام از دستتون بدم  تو این مدت همه ی اطرافیانمو  از دست دادم همه ی سربازام ! پیرززز!!!
سپس از جاش بلند شد و ادامه داد: اونا فقط سربازام نبودن مثل برادرام بودن پس اگه تو وکلر رو از دست بدم دیگه هیچ امیدی برای زندگی ندارم!
جیل گفت: هیششش آروم تر بشین سرجات اینجا بیمارستانه لطفا آروم باش!
کریس دوباره سرجاش نشست و جیل ادامه داد: خب آره یه جورایی حق باتوئه توهم تو این مدت خیلی بهت سخت گذشته ولی این راه درستش نبود! از این زاویه نگاه کن اگه کلر نبود منم الان زنده نبودم و اینکه تو باید از کلر حسابی تشکر کنی و ارزش معذرت خواهی کنی و از دلش در بیاری! حالا هم دیگه برو! اگه قرار باشه باهم حرف بزنیم دوست ندارم تو چنین جایی باشه یه جای بهتر من دو روز دیگه مرخص میشم و بعدشم تا از کلر معذرت نخوای من باهات حرف نمیزنم! سپس پتو رو به روی سرخود کشید.
کریس بلند شد وگفت: ای بابا باشه... مواظب خودت باش! من رفتم.
سپس از جیل خداحافظی کرد و ازبیمارستان خارج شد و به سمت خونه کلر رفت!
پس از مدتی  کریس به خونه رسید!
در را باز کرد و داخل شد،کلر روی مبل نشسته بود ودرحالی که بالشتی بغل کرده بود مشغول تماشای تلوزیون بود!
کریس گفت: سلام کلر!
کلر با صدای بی روحی گفت: سلام! خوش اومدی.
کریس گفت: ممنون! آمم... کلر؟
کلر برگشت وبه کریس نگاه کرد و کریس روبه روی کلر نشست و ادامه داد: کلر امیدوارم که از دست من ناراحت نشده باشی، خودت میدونی که من چقدر تو رو دوست دارم تو خواهر کوچیک تر منی و من فقط نگران توام برای همین اینارو گفتم و گرنه میدونی که اصلا دلم نمیخواد که ناراحت شی.
کلر  مویش رو از جلوی چشمش کنار زد و نفسی بالا کشید وگفت: اشکال نداره من مقصر بودم من باید در جریانت میزاشتم.
کریس خودش رو به کلر نزدیک کرد و دستی به سر کلر کشید وگفت:این حرفو نزن کلر تو بهترین کارو کردی حتی اگه ...... جیل هم از دست میدادیم باز تو مقصر نبودی میدونی چرا؟چون ماباهم عهد و پیمان بستیم که تا پای مرگمون بجنگیم! کلر من خیلی دوست دارم و از اینکه تو این وضعیت با عصبانیت از خونه زدم بیرون واقعا عذر میخوام! سپس سر کلر رو بوسید وبه سینه خود چسباند،کلر کمی اشک ریخت ودستان خود رادور کمر کریس حلقه کرد و گفت: منم شرمندم تو تازه از جنگ برگشتی و  هنوز از مرگ پیرز ناراحتی! جیل همه چیو بهم گفت تو هرچی گفتی فقط به خاطر مابود چون مابرات مهمیم من اصلا از دستت دلخور نیستم و بهت حق میدم!
کریس گفت: ممنونم که درک میکنی  خوهر کوچولوی من!
کلر خندید وبه کریس نگاه کرد وگفت: کریس بنظرتم هنوز یه بچم؟
کریس لبخندی زد و گفت: تو اگه 100 سالت هم بشه بازم برای من خواهر کوچولویی!
سپس هردو خندیدند!
کریس گفت: خب من میرم لباسامو عوض کنم!
کلرهم گفت:منم الان یه چایی میریزم  تا باهم بخوریم!
بعد آن اتفاق دو روز گذشت و جیل از بیمارستان مرخص شد
کریس و جیل در یک کافی شاپ باهم قرار گذاشتد!
جیل آرایشی ملایم داشت لباسی بنفشی پوشیده بود و در کافی شاپ منتظر کریس بود!
5 دقیقه بعد کریس رسید!
جیل گفت: سلام چه عجب اومدی!
کریس نشست و به ساعتش نگاه کرد وگفت: فقط 5 دقیقه دیر کردم!
جیل دستش رو زیر چونش گزاشت و صورتش رو نزدیک کریس برد وگفت: آقایون باید یاد بگیرن وقتی با یک خانم قراردارن 1 ثانیه هم نباید دیر کنن!
کریس خندید وگفت: بس کن ماکه نیومدیم درباره این جور چیزا باهم صحبت کنیم!
جیل گفت: چرا بلاخره باید درباره ی خودمون و زندگیمون باهم حرف بزنیم دیگه!
کریس گفت: هه درسته! پس خوبه که دیگه به فکر دیروز نیستی
جیل گفت: درسته! واای کریس من خیلی خوشحالم که الان پیشم نشستی،راستی از کلر معذرت خواهی کردی؟؟
کریس دستپاچه شد سریعا گفت: آره آره خیالت راحت...
جیل خندید وگفت: شوخی کردم. خودم از کلر پرسیدم که کریس ازت معذرت خواهی کردی یا نه؟ اگه کلر میگفت نکردی الان من اینجا نبودم!
کریس  گفت: هه پس امیدوارم همیشه مثل الان هوای هم دیگه رو داشته باشید!
جیل گفت: کلر بیشتر از فامیل دوست منه من همیشه دوسش دارم! ولی تو باید خیلی خوشحال باشی که چنین خواهری داری که  انقدر دوستت داره همونقدر که تو روش غیرت داری اونم روت غیرت داره! موقعی که داشت با الکس درگیر میشد تا به تو توهین کرد از عصبانیت بهش شلیک کرد!
کریس گفت: اوه اون همیه همه رو غافلگیر میکنه با اون ظاهر گول زدنش ولی دیگه حرف جنگ رو نزن ما اومدیم اینجا که درباره چیزای خوب صحبت کنیم نه درباره ی وسکر لعنتی!
جیل ادامه داد: درسته  حق باتوئه! برای همینه میگن با ردفیلدها در نیفتید
(dont mess with REDFIELDS)
کریس گفت:آره و خودت ردفیلد میشی!
جیل گفت: اره دیگه اونوقت میشم خانم ردفیلد نه خانم ولنتاین
کریس ادامه داد: من خوشحالم که بعد این همه مدت همه چی رو به راه شده و پس از این همه سال حالا میتونیم برای همیشه پیش هم باشیم!!
جیل گفت: واگر مشکلی هم پیش بیاد دیگه به عنوان همکار کنار هم نیستیم به عنوان یه زن وشوهر کنار هم میجنگیم!

The End Of Chapter 14





طبقه بندی: (Resident Evil Revelations 3 (Complete،
برچسب ها: Resident Evil Revelations 3، Resident Evil،

تاریخ : یکشنبه 1 شهریور 1394 | 04:04 ب.ظ | نویسنده : Fabulous Solinar | نظرات
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.