تبلیغات
Krystal Universe - Resident Evil Revelations 3 Chapter 15


فصل آخر/Chapter 15

When Everything Is Alright

وقتی همه چیز رو به راهه!


کریس گفت: امیدوارم که دیگه هیچ اتفاق بدی پیش نیاد و همه چیز اوکی باشه!
جیل در جواب گفت: منم هینطور ولی اگه چنین چیزی هم پیش بیاد من تا آخرشم باهاتم.
کریس لبخندی زد وگفت: من برات یه سورپرایز دارم!
جیل با تعجب گفت: خدای من اون چیه؟

کریس گفت: اما فعلا بهت نمیگم تا یه فرصت مناسب!
جیل خندید و گفت: خب پس چرا الان اینو میگی؟
کریس جواب داد: چون میخوام از الان انتظارشو بکشی!
جیل خندید وگفت: وااای خدا از دست تو!
سپس شروع به خوردن قهوه کردند و باهم دیگر گفت و گو کردند!
یک هفته گذشت...
بری به بیمارستان رفت و از دکترها حال ناتالیا رو پرسید:
دکتر گفت: خوشبختانه حالش خوب شده! وتمامی کبودی هاش از بین رفته مثل یه معجزه!!
بری گفت:  حالا حالش خوبه؟ م..من میتوم ببینمش؟
دکتر گفت: بله بله! شما میتونید ببینیدش!
بری تشکر کرد و سپس با اضطراب وارد اتاق شد.
ناتالیا به روی تخت نشسته بود و به بری نگاه کرد.
بری گفت: ناتالیا؟خودتی؟
ناتالیا جواب داد: آره خودمم دیگه لازم نیست از من بترسی!
بری نزدیک تخت ناتالیا نشست و گفت: خوبی؟ چه بلایی سرت اومده بود؟
ناتالیا با ناراحتی گفت: چیزی که تصورشم سخته! الکس به بدن مسلط شد!
بری گفت: اخه چطوری؟ من و مویرا تورو از دست اون نجات دادیم!
ناتالیا ادامه داد: الکس خیلی باهوشه!اون منو تو آزمایشگاه حبس کرده بود و با آزمایش بخشی از خودشو به من انتقال داد! بعد از اون یه جا تو جزیره تو رو پرت کرد و باز بخشی از خودشو به من انتقال داد! ودر آخر که توسط اون ویروس بزرگ شده بود منو گرفت و داشت خودشو کاملا به من منتقل میکرد که مویرا بهش شلیک کرد که از این کار جلوگیری کرد!
اگه مویرا شلیک نمیکرد من در کنار شما فقط الکس وسکر بودم نه ناتالیا کوردا!
سپس گریه کرد و ادامه داد: خیلی سخته که حدود دو سال یکی همش تو ذهنت عذابت بده! و نزاره راحت باشی و بعضی اوقات بهت مسلط شه اون چند بار از من خواست که باهم یکی بشیم  علیه شما و هرچی میخوام بهم میده و به حرفاش گوش کنم ولی من هرگز نمیذاشتم الکس به هیچ کدوم از شماها آسیب برسونه و اونم اصلا اجازه نمیداد من از اینکه اون تو وجودمه چیزی بگم!
بری دستی به پشت ناتالیا گذاشت و گفت: ناتالیا عزیزم گریه نکن دیگه همه چی تموم شد! میدونی چیه؟ الکس حکم یه شیطان رو داره تا حالا دقت کردی که تو داستان ها شیطان میره سمت بچه های خوب تا اون ها رو گول بزنه؟
الکس هم دقیقا مثل شیطان میمونه اون این همه مدت سعی داشت تا تورو گول بزنه ولی تو اصلا گول حرفاشو نخوردی! توهم مثل ماها یه قهرمانی! فکر میکینی قهرمان بودن یعنی اینکه با آدم بدا و دشمنا بجنگی؟ نه اینطور نیست قهرمان بودن یعنی فداکاری یعنی نزاری به خانوادت آسیب برسه یعنی اینکه خودت رو به خطر بندازی تا بقیه آسیب نبینن! و حالا خدا پاداشت رو داد و تورو برای همیشه از دست اون نجات داد!
ناتالیا گفت: نه! من به خانم جیل صدمه زدم من به سمت کلر بمب انداختم! حالا دیگه همه منو به شکل یه هیولا میبینن!
بری گفت: نه نه این حرفو نزن هیشکی تو رو هیولا نمیبینه ما همگی میدونیم که اون کار تو نبود! کار شیطان بود، شیطان وقتی کسی بهش اهمیت نمیده عصبانی میشه و ممکنه کارهای خطرناکی کنه ولی آخرش شیطان شکست خورد، کلر به تزریق اون ویروس شیطان رو از بین یرد!
همگی حالشون خوب شد خانم جیل! کلر! حیوونا و مردم!
سپس ناتالیا رو در آغوش گرفت وگفت: من خوشحالم که دختری خوب و مهربون مثل تو دارم! حالا دیگه به این ها فکر نکن! به این فکر کن که همین فردا مرخص میشی و برمیگردی پیش خودمون!
ناتالیا لبخند زد و گفت: آره من دیگه خوب خوبم!
بری خندید و گفت: آففرررین حالا شدی ناتالیای خوب خودمون!
سپس او را قلقک داد وهردو خندیدند!
چند روز گذشت....
ساعت 10 صبح بود کلر مشغول درست کردن غذا بود که داد زد: کریس! کریس!
سپس کفگیر را به روی بشقاب گزاشت و به اتاق رفت!
کریس تو تخت خوابیده بود!
کلر گفت: بلند شو امروز مهمون داریم پاشو کلی کار داریم!
کلر نزدیک تخت رفت که کریس اورا غافلگیر کرد و فریاد زد:هیااا
کلر چند قدم عقب پرید!
کریس خندید و گفت: ترسیدی نه؟
کلر گفت: نه خیررررر خودتم دیدی که اصلا جیغ نزدم! شانس آوردی برادرمی اما اگه یه غریبه بودی
یه مشت محکم بهت میزدم!
کریس بلند شد وگفت: خب تو نمیتونی به من مشت بزنی چون دستت درد میگیره!
کلر خندید و گفت: آررره..امم خب زود باش به خودت برس تو که نمیخوای با این قیافه جیل رو سورپرایز کنی؟
کریس نگاهی در آیینه کرد وگفت: اوه نه نه.
سپس ادامه داد و گفت: من میرم حموم سرحال شم !
کلرگفت: خب پس خیلی لفتش نده که کار داریم!
سپس لبخند زنان به آشپزخانه رفت و تو دلش گفت: خداروشکر کریس کاملا حالش خوبه! اون میخنده و شوخی میکنه و دیکه هیج جیز عذابش نمیده!امیدوارم همیشه همین طور باشه!
ساعت 8 شد وکریس و کلر آماده شدند!
بری و خانوادش از راه رسیدند، کریس و کلر به گرمی از آنها استقبال کردند و آنهارو به داخل خانه راهنمایی کردند!
بری و کریس کنارهم نشستند!
کریس به پشت بری زد و گفت: رفیق قدیمی حالت چطوره؟
بری خندید و جواب داد:بهتر از این نمیتونم باشم وقتی کنار خانواده و دوستان هستیم!
کلر با شربت از مهمانان پذیرایی کرد سپس کنار آنها نشست و باهم گپ زدند!
پس از 1 ساعت جیل رسید!
کلر به آرامی به کریس گفت: جیل اومده آماده ای؟
کریس گفت: بلله دارم براش!
کریس به جلوی در رفت و ساعت خود را به جیل نشان داد وگفت: 1 ساعت دیر کردی!
جیل خندید وگفت:اگه ناراحتی برم!
کریس لبخند زد و گفت: مگه نگفتی همیشه باهام میمونی؟
 جیل خندید سپس کریس را بغل کرد وهردو وارد خانه شدند!
جیل با تمامی مهمان ها احوال پرسی کرد وکنار کلر و مویرا نشست و به گپ زدن ادامه دادند!
مدتی بعد کلر میز شام را آماده کرد وگفت: خب حالا وقت شامه همگی تشریف بیارین!
همگی دور میز نشستند و  شروع به غذا خوردن کردند!
خانم کیتی گفت: خانم ردفیلد واقعا دستپخت عاللیی دارید!
کلر لبخندی زد وگفت: نوش جان اما در برابر غذاهای خوشمزه شما هیچی نیست!
مویرا گفت: کلر من هیشه دوست داشتم غذای تو رو امتحان کنم!
خانم کیتی ادامه داد: فک کنم مویرا باید بیاد پیش شما غذا پختن رو یاد بگیره اون اکثر مواقع غذا هارو میسوزونه!
مویرا اخمی کرد وگفت: ماماااان!
سپس همگی خندیدند!
شام صرف شد و بعد مدتی همگی مشغول خوردن قهوه بودند!
کلر به کریس اشاره کرد وگفت: پیست.. پیست.. حالا وقتشه!
کریس سری به نشانه تایید تکان داد و از جاش برخاست و گفت:
خب من امروز جلوی جمع میخوام به کسی که علاقه دارم یه سورپرایزی نشون بدم!
همگی لبخند زدند و سکوتی برقرار شد!
مویرا جیل رو به جلو هل داد و گفت: منظورش تویی لوس بازی در نیار برو پیشش!
جیل با دستپاچگی جلوی کریس ایستاد!
کریس جلوی جیل زانو زد و جعبه ای کوچک از جیبش درآوردو درش را باز کرد و گفت: جیل! اینم همون چیز رویایی که دوست داری،حلقه ی ازدواج!!!!!!
همگی هیجان زده شده بودند و جیل نیز حسابی خوشحال وشگفت زده!
ناگهان مویرا بلند گفت: بر و بر نگاه نکن یه چیزی بگو توهم!
جیل به خودش آمد وگفت:کریس این چه کاریه ما که گفته بودیم میخواییم همه چی به سادگی برقرارشه و اصلا.. من انتظار یه حلقه قیمتی مثل اینو نداشتم!
کریس گفت: ولی باید یه چیزی باشه که مارو زن و شوهر نشون بده!
سپس جیل لبخندی زد و گفت: حق باتوئه  متشکرم،
سپس حلقه رو دردست کرد و همگی دست زدند و شادی کردند!

در همین حال شخصی با شنلی سفید که کل بدنش رو پوشانه بود  در تاریکی در پارکی نشسته بود که گفت:

 هرچه قدر دوست دارید شادی کنید!
به زودی همه شادیاتون تموم میشه شماها هرگز نمیتونید در برابر من کاری کنید!
ردفیلدای احمق!!!!!!

The End Of Chapter 15





طبقه بندی: (Resident Evil Revelations 3 (Complete،
برچسب ها: Resident Evil Revelations 3، Resident Evil،

تاریخ : یکشنبه 1 شهریور 1394 | 08:35 ب.ظ | نویسنده : Fabulous Solinar | نظرات
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.