تبلیغات
Krystal Universe - Resident Evil 8: The War Ends Now Chapter 1



Chapter 1

Game Beginning

شروع بازی



نیویورک کاملا تاریک و خلوت بود و هیچ کس در شهر دیده نمیشد به غیر از اشخاصی سیاه پوش که
مخفیانه وارد آزمایشگاه بسیار بزرگ
   Health Thoughters شدند و یکی یکی دکتر ها رو
میکشتند!
عده ای از اشخاص سیاه پوش به بیرون نگهبانی میدادند.
زنی با شنل سفید از بیرون به همراه چند فرد سیاه پوش که پشت او می آمدند وارد آزمایشگاه شد!
سپس بعد از ورود  چند قدم راه رفت و دستانش را باز کرد و نفس عمیقی میکشید گفت: اوه عزیزم بلاخره به هم رسیدیم دیگه من مال تو ام و تو مال من !!!!
شخصی سیاه پوش گفت: خانم بلاخره رسیدین؟ اینم همونیه که میخواستین تمام مزاحماشو نابود کردیم!
اون زن گفت: بسیار خوب و عالی حالا هم جسداشونو از اینجا ببرین چون نمیخوام لش مردشون به اینجا رنگ زشتی بده!
_
اطاعت خانم!
مدتی گذشت و زن سفید پوش کل آزمایشگاه رو میگشت و میگفت: اوه آزمایشگاه عزیزم نظرت درباره ی من چیه؟ بنظرت میتونم خوب ازت نگداری کنم؟ آره؟ههه وقتی که قفسه ها و شیشه های آزمایشت رو پر  چیزای قشنگ کردم اونموقع متوجه میشی که چقدر دوست دارم!!!
سرباز سیاه جلو آمد وگفت: خانم! معذرت میخوام ولی شما آماده این؟
زن سفید پوش گفت: چی؟ آماده؟
سرباز جواب دا: بله خانم  امروز شریکتون میخواد به اینجا بیاد خودتون گفتین!
زن سفید پوش  شوکه شد و گفت: اوه آره آمادم هروقت بیاد!
سپس دستش رو  چند بار به طرف سرباز تکان داد و گفت: خب دیگه حالا برو میخوام با آزمایشگاه جدیدم تنها باشم! سپس شروع به صحبت کردن با خود کرد!
مدتی گذشت...
ماشین قیمتی جلوی آزمایشگاه ایستاد!
سرباز نگهبان به یکی از سرباز ها گفت: برو تو و خانم رو در جریان بذار!
سرباز به داخل رفت و گفت: خانم شریکتون از راه رسید!
زن سفید پوش لبخندزد و گفت: خب چرا راهنمایشون نمیکنید بیان داخل؟
_
اطاعت خانم
شخصی از ماشین قیمتی پیاده شد و رفت در عقب را باز کرد!
زنی با لباس بنفش و کلاهی بزرگ از ماشین پیاده شد و به اطراف نگاه کرد!
سپس گفت: خب بلاخره رسیدم آزمایشگاه Health Thoughters بزرگHealth Thoughters  !!! خب بیا بریم داخل
_
بله خانم
زن با کفش های پاشنه بلندش گام های بلندی به طرف آزمایشگاه برداشت و سپس به جلوی در رسید!

نگهبان گفت: خوش آمدید خانم رئیس منتظر شما هستند!
سپس در را باز کرد و به آنها اجازه ورود داد!
زن بنفش پوش به داخل آزمایشگاه رفت و سر خود را بالا گرفت و به تمامی جهت ها نگاه کرد !
بادی گارد زن لبخندی زد و گفت: خب خانم نظرتون  درباره اینجا چیه؟ با به میل شما هست؟
زن با دست کش های سیاهش آستین خود را درست کرد و  دست خود را به روی گونش گزاشت و با دقت نگاه کرد وجواب داد: آمم خوبه ولی هنوز بی روحه باید یه تم جدید بهش بدیم ولی تقریبا مثل همون چیزیه که فکرشو میکردم بزرگ و دل باز!!
سپس به راهشان ادامه دادند و لابی را گذراندند!
سربازی سیاه جلوی آنها قرار گرفت و گفت: به هِلس ساتر خوش آمدید خانم!
رئیس تو اتاق مدیریت منتظر شما هستند دنبال من بیایید!
زن به زور لبخندی زد و به دنبال سرباز راه افتاد!
سپس وارد آسانشور شدند و سرباز دکمه مرتبط با طبقه آنرا زد!
بعد چند ثانیه آسانسور ایستاد و سرباز گفت: خب خانم اتاق رو به رویی  اتاق مدیریت هستش لطفا تشریف ببرید!
زن به همراه بادی گاردش بدون هیچ حرفی از آسانسور خارج شدند!
بادی گارد جلو رفت و در زد!
صدایی گفت: بفرمایید داخل!
بادی گارد در را باز کرد و دستش را دراز کرد و از زن خواست که بره داخل!
زن بنفش پوش وارد اتاق شد
چند صندلی در اتاق مدیریت قرار داشت و زن سفید پوش پشت میز نشسته بود! سپس صندلی خود را برگرداند و گفت: واو خوش اومدید چرا ایستادید؟ بشینید لطفا!
زن بنفش اخمی کرد و سپس کیف خود را روی صندلی گزاشت و خود کنارش نشست!
زن سفید پوش گفت: چطورید خانم؟ اینم  از قولی که داده بودم یه آزمایشگاه بزرگ برای اینکه فعالیتمون رو آغاز کنیم!
زن بنفش پوش گفت: بله خانم وسکر دقیقا همون چیزی که انتظار داشتم!
الکس گفت: خب خوشحالم که مورد پسندتونه!
زن بنفش پوش گفت: درسته، آممم من میتونم یه سوالی درباره خودتون کنم

الکس گفت: چه سوالی؟

زن بنفش گفت: شنیدم شمارو 2بار نابود کردند  ولی جای تعجبه که هنوز سرحال و زنده هستید این خیلی عجیبه! میشه توضیح بدید؟

الکس خندید و گفت: آرره درسته اون آدمای مزاحم
چند بار سعی در نابودی من کردند ولی ما وسکرها به این سادگی نمیمیریم! من همیشه برای زنده موندنم یه جوری برنامه ریزی میکنم! همین بدنی هم که جلوت نشسته بدن یه بدبختیه که با آزمایش به شکل خودم درش آوردم و روحمو بهش انتقال دادم

زن بنفش پوش گفت: واو عجب پس شما مدعی هستید که هیچ چیز جلو دار شما نیست؟

الکس گفت: نه هیچ چیز امکان نداره!

زن بنفش پوش لبخندی زد و در دلش گفت: چه اعتماد به نفسی!

الکس پرسید: خب شما تنها با ما شراکت میکنید؟

زن بنفش پوش با تعجب گفت: ما؟ منظورتون از ما کیه؟

الکس جواب داد: من و برادرم آلبرت!!!

زن بنفش با تعجب گفت: هیییی برادرتون آلبرت؟؟؟ منو ببخشید اما من فکر میکردم برادر شما تو آفریقا کشته شده!!!

الکس لبخند زد وگفت: هه من که بهتون گفتم از این فکرا نکنید! اما برادر بیچاره من اصلا مثل سابق نیست! بسیار ناتوان شده! درست مثل پدرم که روی صندلی چرخ دار بود!هنوز نیاز به مراقبت داره !سپس با لحن عصبانیتی ادامه داد: و این همش تقصیر اون ردفیلد لعنتیه!

زن بنفش گفت: آروم باشید خانم وسکر همین که برادرتون زندست خوبه!

خب من یه معاون دارم اون رایموند ویستر هستش اون کمک برنامه های منه ولی شریک محسوب نمیشه!

الکس گفت: بسیار خب ما به کمک هم دیگه از اینجا یه آمبرلای جدید میسازیم.. نه یه چیز فراتر از آمبرلا!

سپس ادامه داد: خب ویروس ها حاضرن؟

زن بنفش پوش گفت: بله حاضرن! لوئیس ساک رو بیار!

بادی گارد ساک  ویروس را در اختیار زن بنفش پوش  قرار داد.

زن در ساک رو باز کرد و به روی میز گزاشت و گفت: بله اینم همون ویروس ها!

الکس لبخندی زد وگفت: بسیار عالی خب حالا بدینش من!

زن ساک رو عقب کشید وگفت: نه! اول باید باهم طی کنیم!

الکس مکثی کرد وگفت:.. بله درسته! خب شما هنوز خودتون رو به من معرفی نکردید خانم اگه بخوایین هویتتون از همه مخفی بمونه ولی برای شراکتمون من باید بشناسمتون!

زن کلاهش را بالا داد و گفت: درسته! من شراوات هستم! جسیکا شراوات!!!!


The End Of Chapter 1





طبقه بندی: (Resident Evil 8 : The War Ends Now (Complete،
برچسب ها: Resident Evil 7، Resident Evil،

تاریخ : دوشنبه 2 شهریور 1394 | 09:17 ب.ظ | نویسنده : Fabulous Solinar | نظرات
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.