تبلیغات
Krystal Universe - Resident Evil 8: The War Ends Now Chapter 2




Chapter 2

Danger

خطر


ساعت 9 صبح بود که جیل با صدای آلارم گوشی از خواب بیدار شد! صدای آلارم رو قطع کرد و سپس خمیازه ای کشید و دستانش را کش داد لبخندی زد و گفت: چه صب خوبیههه
سپس از تخت بیرون آمد و به پذیرایی رفت
سارا که ۸ سال داشت و موهای قهوه ای خرگوشی و لباس صورتی پوشیده داشت! در پذیرایی مشغول تماشای تلوزیون بود

جیل سارا را صدا زد و به سمت او رفت و او را بغل کرد و گفت: عزیزم صحر خیز شدیا! خب بریم که مامان برات یه صبحانه خوب بیاره!
سارا لبخندی زد و گفت: اوه چه عجب مامان خانم،بلاخره بیدار شدین از کاپیتان یاد بگیر؟ در ضمن مامان الان اوللل تابستونه میتونم یه نفس راحت بکشم وقتمو با خواب تلف نمیکنم!
جیل خندید و سر سارا را مالید و گفت: از دست تو، برم دست و صورت بشورم صبونه بخوریم!
سپس جیل به سمت دستشویی رفت و دست و صورت خود را شست و مسواک زد سپس بیرون آمد.
و کریس درحالی که چند بسته خرید داشت وارد خانه شد و گفت: چه عجب خانم تنبل بلند شدی؟
جیل خندید وگفت: سلام تو کی رفتی بیرون؟
کریس گفت: همون موقع که جنابعالی در خواب ناز بودید!
جیل گفت: دست بردار من خیلی نخوابیدم! تو هم عین دخترت!
کریس گفت: باشه بابا حالا این خریدارو بگیر منم برم یه دست و صورتی به آب بزنم!
جیل خرید هارو گرفت و نگاهی به سارا انداخت و با تعجب گفت:سارا بیا صبحانه بخور!
کریس درحالی که دستانش رو میشست گفت: من وقتی بلند شدم بهش صبحانه دادم! دختر بابا از دست باباش بیشتر غذا میخوره بیشتر به من وابستست!
سپس سارا لبخندی به کریس زد و جیل با تعجب گفت: عجب حالا بیا یه چی بخور با مامانت!
سپس نگاهی به کریس کرد وگفت: ولی اون اولین کلمه که یاد گرفت مامان بود نه بابا!
کریس گفت: خب اون اینکارو کرد که نشون بده تو رو فراموش نکرده!
جیل خندید و گفت: بااشه! راستی به کلر زنگ زدی؟
کریس با ناراحتی گفت: اوه نه! پاک یادم رفته بود!
جیل سری از روی تاسف تکان داد و گفت: واقعا که تو دیگه چه برادری هستی؟ الان خودم بهش زنگ میزنم!
جیل گوشی رو برداشت و شماره گیری کرد و  به کلر زنگ زد...بعد چند ثانیه کلر گوشی رو یرداشت:
_ بله؟
_ سلام کلر خوبی؟
_ سلام خوبم چه خبرا؟
_هیچی آمم تو الان کجایی؟
_ کجا میتونم باشم جز سرکار
_  آوو کلر چقدر کار میکنی یکم به خودت استراحت بده!الان مردم همه دارن میرن تعطیلات
_خودمم خسته شدم ولی چه میشه کرد؟
_ ظهر بیا پیش ما منتظرتیم!
_اما!
_ دیگه اما نداره اگه دستمو رد کنی ناراحت میشم! یعنی تو اون تِرا هیچ کس دیگه نیست کارهارو انجام بده؟
_ چرا یه کاریش میکنم و میام
_ ممنون کلر میبینمت
_ بای
کلر گوشی رو قطع کرد و از میز کار خود بلند شد و به اتاق رفت تا لباسش رو عوض کنه!
بعد از آن که لباسش رو پوشید شخصی از اعضای ترا گفت: ردفیلد داری میری؟
کلر جواب داد: راستش آره امروز یه جا کار دارم ولی به مویرا بگو حواسش به کارا باشه.
اون مرد گفت: چرا  همیشه اونو جای خودت انتخاب میکنی؟ اون تقریبا تازه وارده ویه دختره!
کلر لبخندی زد و گفت: ولی واقعا کار بلده! همینش رو دوست دارم.
مرد گفت: خب یه جورایی آره! من بهش میگم بیاد فعلا جای تو!
کلر تشکر کرد وسپس بیرون رفت و سوار موتور خود شد و به راه افتاد!
در طی راه کلر گوشه ای ایستاد و خواست به شیرینی فروشی برود اما تا خواست وارد بشه متوجه صدای شخصی شد که در خواست کمک میکند!
کلر از شیرینی فروشی دور شد و به سمت اون صدا رفت!
کمی جلو تر رفت و دید زنی گوشه ای افتاده و به یک مرد التماس میکند که با او کاری نداشته باشد!
کلر به سرعت به سمت اون مرد رفت و یقه اش را گرفت و او را سمت خود برگرداند!
کلر با تعجب به مرد نگاه کرد، او یک انسان عادی نبود اون یه زامبی بود!!!
کلر مات به زامبی زل زده بود که زامبی  شونه های کلر رو گرفت وخواست  او را گاز بگیرد!
کلر با مقاومت او را از خود دور کرد و چند لگد به او زد و او را نقش زمین کرد و با پا بر صورت او کوبید و اورا کشت!
سپس به زن ترسیده گفت: تو حالت خوبه ؟
زن من من کنان گفت: م..ممن خوبم ... متشکرم!
کلر به زن نزدیک شد وگفت: ببینم اون که تو رو گار نگرفت؟
زن هنوز تو شوک بود و ساکت میلرزید!
کلر با صدای بلند تر گفت: زودباش جواب بده!
زن من من کنان گفت:آآ نه..نه... اون به من صدمه نزد گازم نگرفت..فقط دنبال من دوید همین!
کلر گفت: اونو کجا دیدیش؟
زن گفت: خب.. اون تو پارک نشسته بود که من داشتم رد میشدم که یه دفعه اون از جاش بلند شد و منو تا اینجا تعقیب کرد که تو نجاتم دادی!
کلر گفت: تو ندیدی کی چنین بلای سرش آورد؟
زن جواب داد: آ نه گفتم که من فقط دیدم اون نسشته بود!
کلر به سمت زامبی رفت و بدنش رو بو کرد!
زن با ترس گفت: آو نه سمتش نرو اون خطرناکه!
کلر از زامبی دور شد و با جدیت به زن گفت: بسیار خب! گوش کن ببین چی میگم! اگه این زامبی ها کسی رو گاز گرفتن چه شوهرت چه بچت یا هرکی باید اونو بکشی هرچه قدر که برات این کار دشوار باشه در غیر این صورت اون تورو ویروسی میکنه و تو یکی دیگه رو وبه همین ترتیب ادامه پیدا میکنه! حالا هم سریع برو خونه و مواظب باش!
زن با ترس گفت: با..باشه...،سپس از جایش بلند شد و دوان دوان دور شد!
کلر با  ناراحتی به خود گفت: خدای من باز دیگه چی در انتظارمونه!!!
جیل درحال بازی با سارا بود که گوشیش زنگ خورد!
جیل گفت: کریس بیا پیش سارا من ببینم کی زنگ زده!
جیل به سمت گوشی رفت و جواب داد: کلر رسیدی؟
_ جیل هیچی نگو و فقط گوش کن یه زامبی تو شهر پیدا شده ومن الان دیدمش!
_ چی؟ تو چی داری میگی؟ فک کنم زیاد رو پروژه هات کار کردیا!
_ همین که گفتم اون یه زامبی بود من خودم کشتمش و اصلا شوخی نمیکنم!
جیل به سرعت از جاش برخاست و ادامه داد: یعنی چی این امکان نداره تا الان کسی اونارو ندیده!
کریس در حالی که سارا رو کولش بود با دقت به جیل نگاه میکرد!
_ باورش برای منم سخته! نمیدونم چند تا دیگه الان هستن! من وقتی کشتمش بدنش رو بو کردم و علا ئمشو برسی کردمش! اون بدنش خیلی بو نمیداد معنیش اینه که اون تازه مبتلا به ویروس شده همینطور روی گردنش جای گاز نبود جای سوزن آمپول بود!!!!
جیل من من کنان_ چی؟ خدای من! سپس خودش رو کنترل کرد و ادامه داد: بسیار خب هرجا هستی فورا بیا اینجا باهم مشورت کنیم سریعا خواهش میکنم تنها و سرخود جایی نرو!
_ بسیار خب دارم میام!
سپس گوشی رو قطع کردند!
کریس بلافاصله گفت: جیل! چی شده؟ کلر چی میگه؟
جیل با ناراحتی گفت:کلر متوجه یه زامبی شده!که تازه مبتلا شده!
کریس گفت: هه حتما داشته شوخی میکرده!
جیل اخمی کرد وبا جدیت گفت: آخه کلر اهل شو....
صدای تلوزیون کریس و جیل رو به سمت خود کشاند!
اخبار گوی تلوزیون گفت: خطر در لس آنجلس و فرانسیسکو! پس از دوسال دوباره شاهد شیوع ویروس های خطرناک بین مردم هستیم! هشدار جدی برای مردم و ماندن در خانه شروع شد! تاکنون تعداد آمار کشته و وآلوده به ویروس در فرانسیسکو به 150 نفر و در لس آنجلس 285 نفر میباشد!
کریس و جیل همچنان با حالت نگرانی به تلوزیون زل زده بودند و در ادامه اخبار صحنه هایی از هجوم زامبی ها به مردم و  تیر اندازی افسران پلیس رو نشان داد!
سپس از سخنرانی رئیس جمهور دربارهی وضعیت فعلی را نشان داد!
کریس به جیل گفت: اوه درسته کلر راست میگفته!
جیل سارا را بغل کرد وگفت: هر اتفاقی بیفته من نمیزارم به سارا کوچکترین آسیبی برسه!
سارا گفت: واای مامان من حوصله ندارم دوباره از شما دور باشم بازم ویروس؟
کریس گفت: باید مراقب بچمون باشی!... دوباره من باید دست به کار بشم و به ماموریت برم به زودی برام دعوتنامه از طرف مقامات میرسه!
جیل گفت: منم باهات میام!
کریس گفت: زده به سرت پس کی مراقب سارا باشه؟
جیل مکث کرد وگفت: من بهت قول دادم که همیشه باهات باشم!
کریس جواب داد: بله! اما اون موقع ما بچه نداشتیم ولی الان تنها چیزی که برای جفتمون با ارزشه دخترمونه!
سارا با ناراحتی گفت: بابا چرا تووو؟؟
جیل سارا  را بغل کرد و دست کوچولویش رو بوسید و گفت: خدای من چیکار کنم خودت کمکمون کن!
کریس تلفنش زنگ خورد سپس به  سمت گوشی رفت و جواب داد: بله؟ بله همین الان تواخبار دیدم!قبلش خواهرم متوجه این علائم تو نیویورک شده بود! جدی؟ بسیار خب! متشکرم.
سپس گوشی رو قطع کرد!
جیل با عجله پرسید: بهت ماموریت دادن درسته؟
کریس سری تکان داد و جیل ادامه داد: خب اونا بهت چی گفتن؟ چیکار باید بکنی؟
کریس جواب داد: چون اینبار شیوع ویروس ها زیاد شده اینبارتو یه ماموریت یه همکار حرفه ای برام انتخاب کردن!
جیل پرسید: خب اون کیه؟
کریس جواب داد: لیان اسکات کندی!

The End Of Chapter2





طبقه بندی: (Resident Evil 8 : The War Ends Now (Complete،
برچسب ها: Resident Evil، Resident Evil 8: The War Ends Now،

تاریخ : سه شنبه 3 شهریور 1394 | 02:14 ب.ظ | نویسنده : Fabulous Solinar | نظرات
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.