تبلیغات
Krystal Universe - Resident Evil 8: The War Ends Now Chapter 3




Chapter 3

I`ll Take Care Of You

ازت مواظبت خواهم کرد


جیل گفت: لیون؟ هه شما دوتا باید یار هم باشید؟ چه چیزا!
کریس گفت: درسته ولی من به افراد بیشتری نیاز دارم بری و پسر وسکرهم نیاز دارم!
البته اگه قرار باشه من با لیان یار باشم باید باهم هماهنگ کنیم!
جیل گفت: خب پس چرا بهش  نمیگی بیاد خونه ما باهم مشورت کنیم!
سارا پرسید: مامان آقای لیان خیلی قویه؟
جیل فکر کرد و گفت: خب آره خیلی ماهره ولی مامان از اونم قوی تره!
کریس نگاهی به جیل انداخت و گفت: جدی؟ بنظرت بیاد خونه ما؟
جیل گفت: آره اشکال نداره!
کریس با تلفنش به لیون زنگ زد و پس از چندثانیه لیون گوشی رو برداشت:
_ بله؟
_  سلام کریس هستم!
_ سلام کریس چطوری؟
_ خوب، حتما درباره ی همکاریمون شنیدی؟
_ آره شنیدم!
_ خب پس بیا خونه ما تا باهم هماهنگ کنیم!
_ جدا؟ خوشحال میشم ببینمت!
_ منم همینطور آدرسو برات میفرستم!
_ممنون فعلا
_ بای
سپس گوشی را قطع کرد!
جیل سارا را درآغوش گرفته بود و ناراحتی میکرد!
کریس دلداریش میداد و میگفت: نگران نباش! همه چی درست میشه!
لیان پس از دریافت آدرس کت چرمی قهوه ای سوخته و شلواری طوسی با مدل موی همیشگی به سمت خانه کریس راه افتاد!
الکس در آزمایشگاه مشغول آماده کردن و بررسی ویروس ها بود!
جسیکا پیش الکس رفت و گفت: خانم وسکر دارید چیکار میکنید؟
الکس جواب داد: همونطور که میبینید دارم ویروس ها رو آزمایش میکنم! آمم راستی خانم شراوات شما ویروس T Abyss رو چیکار کردید؟
جسیکا جواب داد: هرموقع شما آزمایشگاه رو آماده کنید من هم ویروس رو در اختیارتون میزارم!
الکس لبخندی زد و گفت: دوست دارید نیویورک رو وحشتناک تر ببینید؟
جسیکا دستی به موهایش کشید و گفت: ببینم چیکار میکنید!
الکس دکمه ریموتی رو فشار داد و دریچه ای بازشد! گروهی زامبی از آن خارج شدند! الکس ادامه داد: مهموناتون رسیدند!هاهاها
لیان در راه رسیدن به خانه کریس بود و در پیاده رو قدم میزد! در طی راه لیون متوجه صدای جیغ و داد مردم شد!
لیون به سرعت خود رو به صدا رساند!
نیویورک دقیقا مثل سانفرانسیسکو شده بود! زامبی ها به مردم حمله میکردند! و مردم رو گاز میگرفتند و عده ای از مردم فرار میکردند! لیون مات و مبهوت نگاه میکرد!
سپس اسلحه ی خود را در آورد و به زامبی ها تک تک شلیک کرد!
جمعی از افسران پلیس نیز به کمک لیان آمدند!
لیان فرار میکرد و سر راهش با تفنگش به زامبی ها تیر میزد! او موفق به کشتن زیادی زامبی شد اما در طی دوییدن به بم بست رسید و در آخر توسط زامبی ها محاصره شد!
لیون عقب عقب میرفت و تیر میزد اما زامبی ها زیادتر از این حرفا بودند!حدود 30تا زامبی لیون رو محاصره کردند  اما لیان با مهارت هاش به تیراندازی و تکنیک ادامه داد که ناگهان کلر با موتور و با داشتن کلاه کاسکت و لباس موتور سواری چند زامبی را له کرد و به سمت لیون رفت و گفت: اگه دوست نداری خوراک اینا بشی بپر بالا! لیون به ناچاری سوار موتور شد و کلر با تمام سرعت از اون محدوده خارج شد!
لیون گفت: متشکرم ولی بهتره سریع تر بری اونا دارن دنبال ما میان!
کلر  گفت: دست کن تو کیفم یه بمب برای موقعیت های حساس دارم پرت کن طرفشون!
لیان به سرعت دستش رو تو کیف کرد و بمب رو پیدا کرد و بدون هیچ مکثی به طرف زامبی ها پرت کرد!
سپس کلر به سرعت خود افزود!و ادامه داد: محکم بشین و تیر اندازی کن!
لیان کمر کلر رو محکم گرفت! و از پشت به زامبی ها تیراندازی کرد!و کم کم تمامی زامبی ها نابود شدند!
کلر نزدیک خونه کریس موتور را پارک کرد!سپس هردو از موتور پیاده شدند!
کلر کت خود را صاف کرد و گفت: آفرین مثل دفعه های پیش خوب همکاری کردیم!
لیان با تعجب گفت: دفعه های پیش؟
کلر نگاهی کرد و گفت: آره.... نمیدونی من کیم؟
لیان با تعجب گفت: نه نمیشناسم!کلاه کاسکتت رو بردار.
کلر جواب داد: تیپ لباسی من تو رو از بین هزار تا دختری که دیدی منو یاد کدومشون میندازه!لیان نگاهی کرد و با تعجب زدگی گفت: ک.. کلر تویی؟؟
کلر کلاهش رو برداشت و سرش را تکان داد تا موهایش از حالت مچالگی باز شود سپس گفت: اونقدر که ایدا میگفت فراموش نشدم! حالت چطوره لیون؟؟
لیان با خوشحالی گفت: کلر! خیلی وقته که ندیدمت!
کلر لبخندی زد و گفت: خیلی پیر شدم نه؟
لیان گفت: نه به هیچ وجه هنوز مثل سابق جذاب و خوش تیپی!
کلر خندید و گفت: توهم هیچ تغییر نکردی همون مدل موی همیشگی و تیپ سابق!حیف آدرس فیسبوکت رو گم کردم
لیون لبخند زد وگفت: مهم نیس، خیلی خوشحال بعد این همه دیدمت!
کلرگفت: منم خیلی دوست داشتم بازم ببینمت!
لیون گفت: داری کجا میری؟
کلرجواب داد: اوه من دارم میرم خونه برادرم!توچی؟
لیون گفت: منم دارم میرم پیش کریس!چون قراره تو یه این فاجعه باهم همکاری کنیم!
کلرگفت: جدا؟ چه جالب پس بپر بالا که 5 دیقه ای برسیم!
لیون لبخند زد وگفت: بسیار خب خوشحالم میشم باهم بریم!
سپس سوار موتور شدند و به راهشون ادامه دادند!5 دقیقه بعد به خانه کریس رسیدند و  موتور رو پارک کردن و زنگ خانه کریس رو زدند!
جیل از آیفون نگاه کرد و سپس در را باز کرد و گفت: چه جالب لیون و کلر هردو باهم رسیدند!
کریس به شدت تعجب کرد و گفت: چی؟هردو باهم؟
جیل سرش رو به نشانه تایید تکان داد!
لیان و کلر هردو  وارد خانه شدند و کریس و جیل از آنها استقبال و احوال پرسی  کردند!
سپس کریس گفت: خیلی عجیبه بینم شما دوتا باهم قرار گزاشته بودید؟
لیون و کلر هرو دستانشون رو تکان دادند و یکصدا گفتند: نه نه نه اینطور نیست راستش ما.....
سپس به هم نگاه کرند و کلر ادامه داد: من تصادفی لیان رو تو شهر دیدم و باهم اومدیم اینجا!
جیل با آرنج به پهلوی کریس زد و چشم غره ای رفت و یواش گفت: هیس کریس زشته به تو چه چجوری اومدن؟
لیان گفت: خب خوشحالم میبینمتون بچه ها!
سپس کلر سارا را بغل کرد و کنار لیون نشست و گفت:سارا ی عزیزم چطوره؟ سارا نیز لبخند زد و گفت: عمه خوشحالم اومدی سپس بین کلر و لیان نشست.
لیون لبخند زد و گفت: دختر خیلی زیبایی داری کریس! من نمیدونستم که پدر شدی!حتما خیلی برات سخته که به ماموریت بری و تنهاش بزاری!
کریس گفت: متشکرم! درسته خیلی سخته ازش دور بشم! ولی جیل پیشش میمونه!
جیل سریعا گفت: منم تو ماموریت حضور دارم!
کریس اخم کرد و گفت:جیل! باز شروع کردی!من میدونم خیلی نگرانی ولی باید بیشتر به فکر سارا باشی تا من!
جیل با ناراحتی نگاهی به کریس کرد و گفت: مطمئن باش من یه راهی پیدا میکنم که تو ماموریت باشم!
کلر گفت: جیل نگران نباش بلاخره یه چیزی میشه!سارا تو دوس داری مامان بره یا بمونه؟
سارا با کلافگی گفت: چه میدونم به من باشه میگم اصلا جفتشون نرن ماموریت!
کریس رو به کلر گفت: چی؟ منظورت چیه؟ یعنی تو هم با نظر جیل موافقی؟گوش کنید منم اصلا مخالف این نیستم که جیل تو ماموریت باشه من فقط به فکر سارا هستم و وظیفه جیل اینه که مواظب سارا باشه در غیر این صورت کی میتونه پیش سارا باشه هیچ جا امن نیست و هیچ کس در امان نیست!
جیل  دستانش رو روی سرش گزاشت و به مبل تکیه داد و با ناراحتی گفت: خدایا خودت کمک کن!
سپس کلر دست جیل را گرفت و به آشپزخانه برد و بعد کمی صحبت غذا رو آوردند!
همگی مشغول غذا خوردن شدند و  در آن زمان نیز درباره برنامه هایشان صحبت کردند!
بعد صرف غذا گوشی لیان زنگ خورد و لیان مشغول صحبت کردن شد بعد چند دقیقه گوشی رو قطع کرد و گفت:کریس گفتن که باید به دفتر مقامات بریم تا بهمون برنامه بدن که دنبال چیا بریم!
کریس گفت: بسیار خب پس بریم!
جیل گفت: من هم میام! کریس گفت: تو دیگه چرا میخوای بیایی!
کلر اخمی به کریس کرد وگفت: آوو کریس مگه چیه؟منم میخوام بیام ببینم تکلیفتون چی میشه؟گیر بیخود میدیا!
کریس اندکی فکر کرد و گفت: بسیار خب فقط سریع حاضرشید که بریم!
سارا گفت: منم میام!
کریس با تعجب گفت: دخترم تو دیگه واس چی میخای بیای؟
سارا جواب داد: ولی بابا خودت الان گفتی هیچ جا امن نیست من تنها بمونم؟
کریس دستی به سرش زد گفت: حواسم کجاس باشه بابا فقط سریع بپوش بریم از بقل من و مامان هم جم نخور!
بعدمدتی همگی سوار ماشین کریس شدند و به طرف دفتر راه افتادند!
وقتی وارد آنجا شدند بری نیز آنجا بود!
کریس با بری دست داد وگفت: بری تو هم باید با مابیای ماموریت!
بری جواب داد: درسته منم با شما هستم!
جیل گفت: پس خیلی سخته که خانوادتون رو تو این وضعیت تنها بزارید!
بری جواب داد: بله اما اونا از آمریکا میرن! کیتی و پولی و مویرا فردا برای آسایش به آلمان میرن!چون فعلا در آلمان ویروس شیوع نکرده!
جیل چند لحظه در فکر بود که گفت: خب که اینطور! سپس با عجله به گوشه ای رفت!
کریس و لیان و بری وارد اتاق رئیس شدند و برنامه هایشان را دریافت کردند و به سخنان رئیس کوش دادند!
جیل و کلر نیز وارد اتاق شدند! جیل با عجله جلوی میز رفت وگفت: جناب رئیس التماستون میکنم که بزارید منم تو این ماموریت حضور داشته باشم!
کریس با صدای بلندی گفت: جیل!!!!
جیل نگاهی به کریس کرد و سپس دوباره به رئیس حرفش را تکرار کرد!
رئیس گفت: خب برای من مسئله نیست ولی بچتون چی؟
کریس تایید کرد و گفت: درسته منم  هی دارم بهش میگم ولی اون گوش نمیده!
جیل گفت: من تکلیف بچمونو مشخص کردم من بچمو به خانم کیتی میسپرم و قبول میکنم بچم یه مدتی پیش اونا باشه!
کریس گفت: چی؟چی گفتی؟
جیل  دستی به سر سارا  کشید و ادامه داد: همینی که شنیدی من سارا  رو دوست دارم و اجازه میدم با خانم کیتی بره آلمان و میدونم اون از بچم به خوبی مراقبت میکنه و حالا خواهش میکنم بزارید من با شوهرم به ماموریت برم و خودم دستیارش باشم مثل همیشه! سارا تو مشکل نداری مامان با بابا بره؟
سارا با ناراحتی جواب داد: بسیار خب من با اینکه برم پیش ناتالیا و خانم کیتی مشکل ندارم
رئیس که اصرار جیل را دید گفت: بسیار خب برای من مسئله نیست فقط یه مشکل وجود داره! اگه شما دستیار شوهرتون بشید اونوقت کار دشواریه که برای آقای کندی دستیار با تجربه و حرفه ای پیدا کنیم!البته ایشون با مهارت هستن ولی این بار باید حتما دو نفری برای اطمینان بهتر برن!
کلر جلو آمد و بلند گفت: من حاضرم دستیار آقای کندی باشم و از طرف ترا سیو کنار ایشون همکاری میکنم!
سپس کارتش رو نشون داد و گفت: من در ترا سیو کار میکنم و به اندازه کافی تجربه هم دارم!
کریس با تعجب گفت: کلر تو مطمئنی که میخوای تو ماموریت شرکت کنی؟
کلر جواب داد: من و لیان دو بار از قبل باهم همکاری کردیم و موفق شدیم اینبار هم بی شک میتونیم!
رئیس گفت: آقای کندی شما خانم ردفیلد رو به عنوان همکارتون میپذیرید؟
لیان لبخندی زد و گفت: بله با کمال میل!
کریس مکث کرد و گفت: لیان! پس ازت خواهش میکنم مراقب خواهرم باشی!
لیان با جدیت گفت: نگران نباش خواهرت برام اونقدر مهمه که خودم رو براش فدا کنم!
کلر لبخندی زد و کمی سرخ شد و با لبخند به لیان نگاه کرد!
رئیس کفت: خب پس مشکلی نیس و خوشبختانه ما صاحب دو تیم شدیم فعلا موفق باشد!

The End Of Chapter 3

 



طبقه بندی: (Resident Evil 8 : The War Ends Now (Complete،
برچسب ها: Resident Evil، Resident Evil 8: The War Ends Now،

تاریخ : چهارشنبه 4 شهریور 1394 | 07:02 ب.ظ | نویسنده : Fabulous Solinar | نظرات
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.