تبلیغات
Krystal Universe - Resident Evil 8: The War Ends Now Chapter 4

Chapter 4

League Of Us

اتحاد ما

 جیل با خوشحالی گفت: دیدی ؟ همونطور که گفته بودم راهی پیدا کردم که باهم ماموریت بریم کریس
کریس نگاهی کرد و گفت: جیل هنوز دیر نشده تو مطمئنی که سارا بره آلمان تو با من بیای؟
جیل اخمی کرد و گفت: حتی اگه هزار بار دیگه از من بپرسی نظرم عوض نمیشه
کلر لبخند زد و پرسید: جناب رئیس میتونیم مرخص بشیم؟
ئیس به خود آمد و گفت: اوه خوب شد یادم انداختی یه ماموریت تو این ماموریتتون هم وجود داره
 سپس عکسی نشان داد و گفت: این زن هم باید دستگیر کنید
هر چهار نفری با تعب گفتند:ایدا؟؟؟؟؟
کلر گفت: مگه اون چیکار کرده که باید دستگیر شه؟اون به من و جیل کمک کردکرد که رالف رو شکست بدیم
کریس با تعجب گفت:چی؟ کلر تو ایدا رو دیدی و هیچی دربارش نگفتی؟
لیان گفت: اون هیچ خطایی مرتکب نشده!
کریس عصبانی شد و گفت:چی؟اون همه سربازام رو ازم گرفت!اون باعث شد من فراموشی بگیرم!اصلا چرا از اون زن همیشه طرفداری میکنی؟
جیل کریس را گرفت و گفت: آروم باش کریس بسه
لیان گفت: اون اینکارو نکرد اون کارلا بود نه ایدا!کلر به لیان اشاره کرد و گفت هیش توهم بس کن
جیل گفت: شلوغش نکنید ما ایدا رو دستگیر میکنیم  باشه
لیان دوباره گفت: اما اون که کاری نکرده که بخوایم دستگیرش کنیم
جیل دست به کمر ایستاد و رفت جلوی لیان  و گفت: خب آقای کندی اگه شما واقعا فکر میکنید ایدا بی گناهه پس هیچ ترسی نباید داشته باشه چونپس از برسی  آزاد میشه
رئیس گفت:اون مشکوکه و باید تکلیف اعمالش مشخص شه دیگه نباید بزارید به کارای بی پردش ادامه بده و اینکه از اونجا که آقای ردفیلد از همتون با تجربه تر و بزرگ تره من ایشون رو به عنوان رهبرتون انتخاب میکنم 
آقای ردفیلد همه در اختیار شما هستند! موفق باشید
کریس و جیل سمت سارا رفتند و به او نگاه کردند و جیل گفت:دخترم،متاسفم که تو تعطیلات تنهاتمیزازیم تو دختر باهوشی و شجاع مایی میدونیم که تو شرایط رو درک میکنی!.
سارا با ناراحتی تایید کرد و گفت: مامان بابا من برای رفتنون یه شرط دارم!
کریس و جیل مشتاقانه گفتند: اکه عزیزم چی؟ 
!!
!سارا سر خود را بالا آورد و گفت: باید قول بدین! قول بدین جفتتون باهم برمیگردین هردو 
سپس چشمانش خیس شد و کریس او را بغل کرد و گفت: دختر قشنگم نگران نباش بابا و مامان برمیگردن مثل 
همیشه ،هردوباهم
سارا تکان داد و سپس از جیل و کریس خداحافظی کرد و همراه بری رفت.
.کریس تشکر کرد و به همراه بقیه از اتاق خارج شدند
لیان گفت: خب کریس ، آقای کاپیتان الان باید چیکار کنیم؟
کریس جواب داد: فعلا برنامه ای ندارم امروز فقط باید برنامه ریزی کنیم که از جا کارمون روشروع کنیم؟افسران  و  پلیس فعلا در حال جنگیدن با زامبی ها هستند!فردا صبح همگی برای خاطمه دادن دست به کار میشیم الباع میدونی که تا جایی که بشه رو مردم ضد ویروس میزنیم و در صورت اجبار میکشیمشون!
از آن طرف خانم کیتی در خانه مشغول جمع کردن ساک ها بود و با ناراحتی میگفت: خدای من اخه این ویروس بازی ها تا چه زمانی قراره ادامه پیدا کنه؟ دیگه خسته شدم نگرانم وقتی ما میریم آلمان طی حملات خونمون رو از دست بدیم خونه به درک باباتون چیزیش بشه
پولی و ناتالیا دلداریش میدادند و سعی در آروم کردن او داشتند
مویرا جلوی پنجره ایستاده بود و  به خورشید خیره شده بودو  باخود گفت: لعنت! لعنت! لعنننتتتتت! اخه چرا من باید مثل یه بزدل برم آلمان که زامبی های لولو خور خوره منونخورن! هه مسخرس واقعا مسخرست دیگه مرررد اون مویرا جیغ جیغوی ترسو
سپس مدتی به فکر فرو رفت و ناگهان لبخندی زد و گفت: همینه
  از آنطرف شری در خانه نشسته بود و با لپ تاپ کار میکرد که تلفنش زنگ خورد،نگاهی انداخت وبا خود  کفت گفت:کریس؟سپس جواب داد: 
سلام کریس چه خبر؟_
 سلام برای ماموریت آماده ای؟
 هه میدونستم که برای همین زنگ زدی _
  ولی همه ی همش به این دلیل نیست_
 خب پس دلیلش چیه؟_
اول اینکه بگم دوباره با پسر وسکر همکار هستی چون هم دیگه رو میشناسین و
اینکهفقط جیک میتونه به این خوبی از تو مراقبت کنه دخترهی هواس پرت
 هه درسته دیگه چیکار کنم من هنوز مونده به درجه شما برسم_
 ویه سورپرایز دارم که خودت فردا میبینیش_
اون چیه؟ بگو بگو میدونی تا فردا از فوضولی میمیرم_
 نه خیر نمیگم خودت فردا میبینی خودتو اماده کن بای._
کریس کریس اوه خدا چی میتونه باشه چه سورپرایزی؟_
فردا از راه رسید وکریس وجیل به خانه بری رفت و با جیل ناراحتی دستان  سارا را رو بوسید و او را به خانم کیتی داد و با چشمان اشکی گفت: عزیزم مامان برمیگرده مامان فقط و فقط به خاطر تو زنده برمیگرده منتظر من و بابا 
باش عزیزم
سارا نیز اندکی اشک ریخت و گفت: مامان ناراحت نباش من میدونم که برمیکردین شما قهرماانین! قهرمانای من!
خانم کیتی تحت تاثیر قرار گرفته بود گفت: خانم ردفیلد احساساتتون رو درک میکنم اصلا نگران نباشیدمن سارا رو مثل دخترای خودم دوست دارم شما به زودی سارا و میبینید و به این ویروس ها خاتمه میدید
کریس جیل را بغل کرد و دلداری دادش و گفت:نگران نباش جیل ما موفق میشیم و برمیگردیم
عزیزم گریه نکن !
جیل اشک هایش را پاک کرد وبا جدیت گفت:بسیار خب من آمادم که به این ویروس ها خاتمه بدیم!
 سپس از آنها خداحافظی کردندکریس سرش را تکان داد و با جیل به مکانی برای قرار رفتند!

کلر و لیان از قبل در آنجا منتظر ایستاده بودند!
کریس بعد اینکه به آنها رسید سلام کرد و به کلر گفت: خب قراره اینجا یه ماشین با انواع اسلحه و تیر بیاد  که ما  وسیله هامونو انتخاب میکنیم و برای کشتن ویروس ها راه میفتیم اما کلر تو امروز یه سورپرایز داری
کلر تعجب کرد و گفت: یه سورپرایز؟ خیلی دوست دارم بدونم چیه
کریس لبخند زد و گفت: الان میاد خودت میبینی
بعد مدتی شری  از راه رسید  و از دور برای آنها دست تکان داد و با دیدن چهره ی کلر به شک افتاد و گفت: چی؟ ک..کلر؟
سپس با عجله جلو رفت و گفت: کلر!!! کلررررررر
کلر با شنیدن صدای شری برگشت و با دقت به او نگاه کزد و گفت: شری؟ شری کوچولو؟
شری دوئید و کلر را بغل کرد و در حالی که اشک از چشمانش از خوشحالی میریخت گفت:کللر خودتی؟ وااای
کلر موهای شری را کنار داد و سرش رو بوسید و گفت: آره شری کوچولو خودمم چقدر بزرگ شدی  دختر
شری لبخند زد و گفت: کلر دلم برات تنگ شده بود حالت خوبه؟کلر نمیتونی باور کنی که دیدن مجدد تو یکی از آرزو . های من بوده!من همش تو ایمیلت عکستو دیرم خیلی دوس داشتم از نزدیک ببینمت، راستب اصلا فک نمیکردم تراسیو هم بیاد تو کار!
کلر لبخند زد و گفت»: منم همینطور عزیزم ولی من با این جور چیزا بزرگ شدم
کریس گفت: خب اینم از سورپرایز جفتتون شری لبیخند زد و کفت:کریس متشکرم با وجود کلر من روحیم خیلی خیلی قوی ترشده
پس از مدتی جیک از راه رسید و شری دوباره داد زد: سریعا جیک را بغل کرد و گفت:جییییک خیلی خوشحالم که اومدی!سپس به خود آمد و جیک را رها کرد و سرخ شد ادامه داد: آمم منظورم اینه که خوش آمدی ب... جمممع مااا
جیک تعجب کرد و گفت: مت...شکرم ش..ری
کلر نگاهی به جیک کرد و گفت: پس شما پسر وسکر هستید؟
. یعنی جیک گفت: بله خانم ردفیلد من جیک مولر پسر آلبرت و سکر هستمیعنی کاشنبکدم !
شری لبخند زد و گفت: ۵ سال پیش من و جیک باهم تو ماموریت آشنا شدیم و مثل تو و لیان در کنار هم و دوستانه مبارزه کردیم من خیلی خوشحالم که تو ولیان مثل سابق در کنار هم هستید و من هم با شما میجنگم
لیان لبخند زد و گفت:آفرین شری تو موفق میشی چون کلر رو الگوی خودت قرار دادی کلر واقعا زن بی نظیریه
کلر لبخند زد و سپس با کریس چشم تو چشم شد و سریع لبخندش رو برید و سرش رو پایین انداخت
بری به همراه کامیونتی پر از صلاح و اسلحه آمد و او نیز با همه احوال پرسی کرد
کریس گفت خب همگی تکمیل شدیم فقط بری تو هنوز دستیار نداری؟
بری گفت: راستش نه  من با یک از سربازها هم میتونم کارمو پیش ببرم
کریس گفت: باید از الان به فکر باشیم  تو نباید تنها باشی
 بری  لبخند زد و گفت: نگران نباشید من  همه جوره میتونم کارمو پیش ببرم
کریس جواب داد: بله مطمئنم
  !سپس به سمت کامیونت  رفت و درعقب را باز کرد وناگهان مویرا از داخل آن پرت شد
بری با تعجب گفت: مویرا تو اینجا چیکار میکنی؟؟
مویرا از زمین بلند شد و لباسش رو تکاند و گفت: اسلحه های لعنتی! منم برای جنگیدن اومدم کنار تو بابا
کلر گفت:مویرا تو اینجا...مویرا خندید  وگفت: سلام کلر خب من اومدم اینجا پیش بابا باشم  و پا به پاش بجنگم من بچه نیستم
..... بری گفت: آخه ... تو
بری بی سیمش زنگ خورد و جواب داد: بله؟
 بری مویرا نیسس تنمیدونم کجاست_
 نگران نباش اون پیش منه خودمم نمیدونم اینجا چرا اومده_
واای اون اونجا چیکار میکنه یه وقت طوریش نشه ما پروازمون دیر میشه اگه منتظر مویرا بمونیم_
مویرا داد زد: من نیمااام بدون من برید من میخوام بجنگم
بری نگاهی به مویرا کرد و گفت:شما برید اون بامن میمونه من مواظبشم نگران نباش
اوه بری خواهش میکنم مواظب اون دختر بی فکر باش_
بسیار خب ما باید بریم مواظب خودتون بیاشید  خداحافظ_
بری با عصبانیت نگاهی کرد و گفت: تو اینجا چیکار میکنی؟
 مویرا جواب داد: من اومذم اینجا بجنگم و هیچ ترسی هم ندارم اخه چن بار بگم؟
کریس جلو آمد و گفت:جدا؟ خب خانم مویرا الان دیگه نه راه پیش داری نه راه پس باید به ما ملحق بشی چون دیگه جای امنی درکنارما تو این وضغیت نمیتونی پیدا کنی
مویرا دستش را به نشانه احترام بغل  گوشش برد  وگفت: متشکرم کاپیتان من و پدرم در کنار هم مبارزه میکنیم
کریس لبخند زد و گفت: اوکی خب بری تو باید به دختر شجاعت اعتماد کنی خدا اونو تو این وضعیت به عنوان همکارت رسوند و لازم به توصیه من نیست اون دخترته و خودت ازش به قفیمت جونت مراقبت میکنی
 بری نگاهی به مویرا کرد و گفت:از دست تو دخترر باشه مویرا با من میتونی بیایی!
مویرا از خوشحالی پرید بالا و گفت: جانمی به آرزوم رسیدم
  شری جلو آمد و گفت: سلام مویرامن شری دوست بسیار قدیمی کلر هستم
مویرا باتعجب لبخند زد و گفت: خب منم مویرا بارتون دوست خیلی صمیمی کلرم مگه نه کلر
کلر از رو ناچاری هیچ جوابی نداد
شری لبخند زد وگفت:خب به هر حال از آشناییت خوشبختم ما رده سنیمون باهم یکیه میتونیم مثل دوست باشیم .
،کلر ازت زیاد تعریف کرده تو ایمیلا اسمتو زیاد شنیدم یا دوتا خواهر
مویرا لبخند زد و گفت: منم همین فکرو میکنم
کلر نگاهی به آن دو کرد و از اینکه باهم کنار آمدند خوشحال شد و لبخند زد

The End Of Chapter 4





طبقه بندی: (Resident Evil 8 : The War Ends Now (Complete،
برچسب ها: Resident evil، Resident Evil 8: The War Ends Now،

تاریخ : شنبه 7 شهریور 1394 | 09:35 ب.ظ | نویسنده : Fabulous Solinar | نظرات
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.