تبلیغات
Krystal Universe - Resident Evil 8 :The War Ends Now Chapter 5




Chapter 5

Chris & Jill

کریس و جیل


جیک پرسید: خب کاپیتان برای ما چه برنامه ای دیدین؟
کریس گفت: اوه مرسی که یادم اندا ختی!خب ما الان  4 تیم هستیم برای اینکه از شیوع  ویروس جلو گیری کنیم باید کاملا جدا شیم! خب  بری و مویرا به شهر لس آنجلس جیک  و شری سانفرانسیسکو و من و جیل نیو جرزی  میریم لیون و کلر هم تو نیورک بمونید
مویرا از جاش برخاست و گفت: ببخشید من یه سوالی دارم!فاصله شهرها خیلی زیاده اگه به کمک احتیاج داشته باشیم به هم نمیتونیم دسترسی پیدا کنیم!
کریس لبخندی زد و گفت:فکر کردنت مورد تحسینه! درسته حق باتوئه اما من فکر اونجاشو کردم اینبار به همراه شما سربازان زیادی تو شهرها گشت میزنند و به  اگرهم به هم دیگه احتیاج داشتیم میتونید سفارش فرستادن هلی کوپتر بدید!خب حالا میتونید اسلحه و تیرهاتون رو پر کنید
بعد تمام شدن حرف های کریس همگی از داخل کامیونت تفنگ و تیر و بمب و تجهیزات به خود آویزون کردند
کلر با داشتن لباس قرمزش با وصل کردن تجیزات سیاه رنگ جلوه خاصی به لباسش داده بود
 بعد مدتی چند هلی کوپتر رسید و تیم ها را بله شهر های مختلف برد و لیون و کلر تنها ماندند و مشغول برنامه ریزی شدند که در اینو ضعیت شخصی از  گوشه کناری داشت اون ها رو میپایید
!!!!!!!!!!!اون شخص کسی نبود جز ایدا
ایدا  لخند زد و گفت: لیون! دلم برای قهرمان بازیات تنگ شده بود  ببینم این دفعه چیکار میخوای کنی؟
!سپس خندید و سریعا دورشد
کلر گفت: لیون میذونی یاد چی افتادم؟ الان دقیقا یاد زمانی افتادم که راکون سیتی بودیم تنهای تنها با یه فاجعه!
لیون لبخند زد و سرش را تکان داد و گفت: هه درسته ولی الان یه فرق دیگه داره دیگه اینکه دوتا پلیس تازه کار نیستیم دوتا مامور جا افتاده هستیم! حاضری شروع کنیم؟
کلر لبخند زد و گفت: آره مثل  همون دفع تا آخرش باهاتم
سپس لیون سرش را تکان داد و دوتایی به مرکز شهر دوان دوان رفتند! از آنطرف کریس و جیل  
در هلی کوپتر نشسته بودند! جیل در حالی که به شیشه هواپیما زل زده بود سرش رو به دیواره ی هواپیما تکیه داده بود.کریس نگاهی به جیل کرد و پرسید:جیل! نگرانی؟ نگران سارا؟
جیل سرش را بلند کرد به طرف کریس و لبخند زد و گفت: نه نگران نیستم سارا جاش امنه من خوشحالم از خانم بارتون پرسیدم اونا امشب به برلین میرسن
کریس سرش را تکان داد و گفت: خوشحالم که نگران نیستی!
جیل لبخند زد و نگاهی به کریس کرد وگفت: درسته وقتی تو در کنارم هستی هیچ دلیلی برای   نگرانی و اضطراب ندارم حتی مبارزه با وسکر هم  باشه  در کنارتو برای من لذت بخشه
کریس لبخندی زد  وگفت: من همیشه افسوس میخورم کاش زودتر میتونستم با تو ازدواج کنم
سپس هلی کوپتر نشست و کریس و جیل از آن پیاده شدند و هردو  در نیوجرزی به جست و جو مشغول شدند! جیل گفت: خب اینم از نیوجرزی خب آقای کاپیتان میدونی کدوم منطقه رو باید بگردیم؟
کریس گفت: آره میدونم یه قسمت رو بررسی کردیم  که زامبی ها هجوم بردن  باید عجله کنیم افسران پلیس نمیتونن خیلی در برابرشون دووم بیارن باید خودمون عجله کنیم!
جیل سرش را تکان داد و  هردو به سرعت سمت منطقه رفتند!
و پس از چند دقیقه به مکان مورد نظر  رسیدند
شهر مثل گذشته تاریک بود و ماشین ها تصادف کرده و داغون و درحال سوزش  وانفجار بودند! و موجودات و یروسی به آنجا حمله کرده بودند
کریس و جیل وقتی به آنجا رسیدند از تعجب خشکشان زد!
جیل نگاهی کرد و گفت: واو کریس نگاه اینا زامبی نیستن یادت میاد چی بودن؟
کریس سری از روی ناراحتی تکان داد و گفت: آره یادمه طی سال 2004 و 2005 بود که این ویروس شیوع پیدا کرده بود اما فکر کردم همون موقع  ما باهم بهش خاتمه دادیم ولی  الان 
هستیم T Abyss دوباره شاهد ویروس  
جیل گفت: نفرت آوره و سپس با سرعت به آنها تیر اندازی کرد و کریس به همراهیش ادامه داد.
جیل به صورت موجودات شلیک میکرد و با لگد ان ها را مینداخت
کریس هم که مشت های قویش برای از پا در آوردن آنها کافی بود
جیل چاقوی به شکم یکی از موجودات زد و گفت: لعنتی  اصلا حوصله در گیری باهات رو ندارم ! چند سال پپیش پدر مو دراوردید
!سپس با نفرت تمام میزد
!کریس  نیز  مشتی به صورت انها میزو  و دهنشان را جر میداد
جیل همونطور که یجنگید داد زد: کریس بنظرت ضعیف تز از قبل نشدن؟
!کریس مشت و لگد زنان گفت: چرا شدند و لی مطمئنم خطرناک هاش همینجاپیدا میشن
 .شهر خلوت شد و اکثر موجودات ویروسی به زمین افتاده و کشته شده بودند
.کریس و جیل کنار هم آمدند و جیل گفت: فکرکنم این محدوده تموم شده برای شروع خو ب بود
!کریس سری تکان داد و گفت: درست میگی!ناگهان فریاد زد بپااااا
!!!سپس سر جیل را گرفت و هر دو  به زمین خوابیدند
 جیل از دور نگاه کرد و گفت: اوه خدای من اون چندش سر وکلش از کجا پیدا شد؟
! موجودی با پنجه ای بزرگ که ناخن های پنجشو  پرت میکرد از پشت ماشین ها وارد شد
.کریس و جیل از زمین بلند شدند و به او شلیک کردند
 . موجود ویروس دوباره اقدام برای پرت کردن مجدد پنجه اش اقدام کرد
کریس با مهارت خوبی باشلیک گلوله از پرتاب  آن جلو گیری کرد و  جیل در این وضع3 بار به فک موجود تیر زد و با شلیک چهارم او را کشت
 کریس و جیل  دوباره به کارشان ادامه دادند و  به موجودات ویروسی دیگر هجوم بردند!و به همین ترتیب گذشت
بعد مدتی کریس پرسید: فکر میکنی هدف بعدی دشمن کدوم  شهره؟
.جیل جوا داد: کالیفرنیا! شیکاکو یا پنسیلوانیا نمیدونم این شهر های مهم هستش
کریس جواب داد: درسته ولی من فکر میکنم قبل این شهر ها دریا هارو مورد نظر قرار داده باشن
 الان باید برای فرستاده شدن به دریاها فرستاده شده باشهT ABYSS 
!جیل گفت: درسته ولی بنظر چطور میتونیم بفهمیم
.کریس جواب داد: هه  اگه این عمل انجام شه گندش  دنیار ور میداره
!از آنطرف الکس در آزمایشگاه مشغول بود
!آزمایشگاه  تقریبا ره اندازی شده بود و پر از  موجودات عجیب و غریب
الکس  و جسیکا در اتاق مدیریت بودند!که الکس گفت:خانم شراوت امروز براردر من کنار ما حضور پیدا میکنه! اونم تو شراکت باماست
جسیکا لبخند تلخی زد  وگفت:جدا؟ خوبه ایشون کی تشریف میارن؟
!الکس  گفت: برادر!خوشحال میشم شرف یاب شی
!آلبرت در حالی که لباس سفیدی به تن داشت  و روی صندلی چرخداری نشسته بود وارد شد
آلبرت بسیار ضعیف و ناتوان شده بود و همانند پدرش مریض و بی حال بود وکلی  سیم و ابزار آللات بهش وصل بود که برایش حرف زدن را سخت تر کرده بود
 آلبرت به سختی گفت: سلام خانم ها خوشحالم که میبینمتون 
جسیکا با نفرت به آلبرت نگاه کرد و گفت:منم خوشحالم که بلاخره دیدمتون! خواهرتون ازتون خیلی تعریف میکرد
الکس لبخندی زد  و گفت: برادر عزیزم حالت چطوره؟
آلبرت گفت: نگران نباش من حالم خوبه
جسیکا لبخند زد و پرسید: آقای وسکر به نظرتون مثل گذشته قدرت و ابوهتتون رو دارید که در برابرکریس ردفیلد و خواهرش بایستیید؟
آلبرت خنده آرامی کرد و جواب داد: اگه  ما پروژهمون رو تکمیل کنیم اون احمق ها حتی به این آزمایشگاه نمیرسن! این آزمایشگاه در هر صورت شروع و تولد خوشبختی ها و آرزو های ما 3 یه تاست و  همینطور پایان زندگی ردفیلد ها
الکس چاای خود را برداشت و جرعه ای توشید و با چشمان ترسناکش نگاهی به جسیکا کرد  گفت: خانم شراوات تا چه اندازه  اف بی سی  رو میشناسید؟
جسیکا نگاهی کرد وگفت: من فقط با همکار قدیمیم پارکر  خاطره دارم ولی دیگه همه شو ریختم دور
آلبرت لبخند زد وگفت: خانم شراوات بهتره بایه شخص دیگه خاطره داشته باشین پسری بسیار   قدرتمند و قوی که جانشین من شده من الان هیچ قدرتی ندارم ولی اون داره
جسیکا با تعجب پرسید: اون کیه؟
!!!!آلبرت لبخند زد  و گفت: کسی که نسل مارو ادامه میده استیو برنساید

The End Of Chapter 5





طبقه بندی: (Resident Evil 8 : The War Ends Now (Complete،
برچسب ها: Resident Evil، Resident Evil 8: The War Ends Now،

تاریخ : دوشنبه 9 شهریور 1394 | 07:37 ب.ظ | نویسنده : Fabulous Solinar | نظرات
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.