تبلیغات
Krystal Universe - Resident Evil 8 :The War Ends Now Chapter 6



Chapter 6

... Looking For

به دنبال ...



جسیکا با شک پرسید:  استیو برنساید؟ اون دیگه کیه؟
آلبرت جواب داد: کسی که قراره جای من باشه،من خیلی ضعیف شدم فقط یه جسم بی ارزش رو یه صندلی هستم!
الکس با ناراحتی گفت: اوه برادرعزیزم این حرفو نزن تو  اسم وسکر رو زنده  نگه داشتی و در هرصورت ارزش ویژه ای داری
آلبرت جواب داد : الکس تو از بچگی به من امید میدادی ازت ممنون!
الکس لبخند زد  وگفت: تو نیتونی بفهمی من چقدر تو رو دوست دارم برادر! حتی بیشتر از اون کلر آشغال که فک میکنه که به فکر برادرشه!
جسیکا ادامه داد: خب نگفتید آقای وسکر استیو برنساید الان کجاست؟
آلبرت گفت: به زودی به جمع ما اضافه میشه!عجله نداشته باشید.
جسیکا لبخند زد  وگفت: اوه دستیار من هم به زودی  به جمع ما اضافه میشه!
آلبرت لبخند سردی زد و رویش را به الکس کرد و پرسید: خواهر از ردفیلدها چه خبر!
الکس خنده ای از تمسخر کرد و گفت: هه کریس به همراه همسرش مشغوله کار شده و کلر هم با همکار سابقش لیون اس کندی!
جسیکا سریعا از جاش برخاست و با تعجب پرسید: آم ببخشید! من درست شنیدم؟ همسر؟؟؟؟
الکس نگاهی به جسیکا کرد و با جدیت گفت: بله خانم شراوات همسرش جیل ولنتاین!..البته دیگه شد جیل ردفیلد تعجب میکنم که شما از این موضوع خبر نداشتید! البته خیلی برامون مهم نیست.
جسیکا فریاد زد: خیلی هم مهمه!!!!!!!
الکس و آلبرت هردو شوکه شدند! سپس الکس  با جدیت نگاهی انداخت و گفت: خانم شراوات اگه مهمه میشه مارو هم در جریان بزارید؟
جسیکا با حالت مات و مبهوت نگاهی به وسکرها کرد و جواب داد: منو ببخشید من فقط غافلگیر شدم! سپس با حالت ناراحت و بی حال رو صندلیش نشست و با ناراحتی به پایین نگاه کرد!
الکس و آلبرت نگاهی به هم کردند اما چیزی نگفتند!
الکس گفت: خب خانم شراوات ما یه B.O.W  بسیار قوی داریم  که باید ببینینش!
جسیکا هنوز تو حال و  هوای خودش بود! الکس بلند تر گفت: خانم شراوات؟؟
جسیکا به خود آمد و گفت: ببخشید چیزی گفتین؟
الکس سرش رو تکان داد و لبی کج کرد و جواب داد: خانم شراوات شما مشکلی دارید اصلا بنظر خوب نمیریسین!
جسیکا با انگشتانش موهایش رو روی سرش مچاله کرد و گفت: منو ببخشید من امروز رو فرم نیستم نمیدونم چم شده!!!!!!
الکس نگاهی کرد و گفت: خب چرا نمیرید یه لیوان آب نمیخورید و یکم هوا نمیخورین؟
جسیکا  از جاش برخاست و گفت: بله! حق با شماست منو ببخشید به زودی خدمتتون برمیگردم!
سپس با عجله از  اتاق مدیریت بیرون رفت.
آلبرت گفت: یه ذره مشکوک میزنه باید مراقبش باشیم!
الکس به سمت آلبرت برگشت و جواب داد: نه! چیزی نیس اون از ازدواج کریس ناراحت شده همین! هه به سوزه پدر عاشقی!
آلبرت با تعجب پرسید: چی؟ عاشقی؟ ولی تو اینو از کجا فهمیدی؟
الکس از جاش برخاست و به سمت پنجره اتاق ایستاد و لبخند ملیحی زد و گفت: هه برادر عزیز  ما زن ها هم دیگه رو با نگاه میشناسیم! سپس الکس نیز از اتاق خارج شد.
از طرفی دیگرجاسوس ایدا با لباس قرمز و سفیدش در شهر  زیر بارون درحال پرسه زدن بود که بالا گوشه ای ایستاد  و بی سیمش رو در آورد و با شخصی تماس گرفت!
_  سلام کجایی؟ باشه میام چون اینطوری نمیشه بحث کرد منتظر باش! بای.
ایدا بی سیم را قطع کرد و به محض اینکه سرش را بالا گرفت متوجه چند زامبی شد که به طرفش آهسته آهسته قدم میزد!
ایدا لبخندی زد و گفت: اوه عزیزم دلم براتون تنگ شده بود!
سپس  با سرعت به طرفش دوید و وقتی که نزدیکش رسید با پرش ضربه محکمی به او زد و با بوت چرمی اش ضربه محکمی به کله او زد!
ایدا لبخندی مجدد زد و گفت: خیلی بی ارزشید هه! سپس به راهش ادامه داد.
او مدتی راه رفت و سپس با طناب کشی خود به بالای ساختمانی نزدیک رفت و دوربینی کوچکی درآورد و گفت: واو از این بالا میشه متوجه شد نیویورک چقدر رنگش از بین رفته چقدر زشت شده چقدر بی رنگ..  سپس زوم دوربین خود را بیشتر کرد و در آن ساختمانی بلند دید که  روش نوشته بود book worm Library
ایدا لبخندی زد و گفت:  همیشه دنبال جاهای بزرگ میگردی!
ایدا دقتی به جلوی ساختمان کرد و ادامه داد: اوه انگارکلی مهمون قراره برات بیاد جمع زامبی ها جمعه هه نگران نباش من مقدم تر هستم!
ایدا بی در نگ دوربین را در جیب کرد و با سرعت سمت ساختمان دوید و از دور به کله زامبی ها تیر میزد! نزدیکی آنها رسید با لقد های محکم آن ها را از پا در آوردو سپس نگاهی به چپ و راست کرد!
از دور زامبی های زیادی به چشم میخوردند.
ایدا نگاهی به زامبی های مهاجم کرد وگفت: اوه من تنهایی حوصلم سر میره با اینا دست و  پنجه نرم کنم! یکی رو نیاز دارم!
سپس به سرعت وارد کتابخانه بزرگ شد و در رابست!
درون کتابخانه نیز تعدای زامبی وارد شده بودند و پرسه میزدند!
ایدا نگاهی کرد و با صدای دلربایش گفت: لعنتیا مگه نگفته بودم من مقدم هستم چرا اومدید حالا مجبورم حسابتون رو برسم!
ایدا با تفنگ به سر و کله های زامبی ها شلیک کرد و سپس آن ها رو  به بیرون از کتابخانه پرت میکرد.
او نگاهی به اطراف کرد و زیر لب گفت: پسر خل و چل کجا قایم شدی؟
سپس از  پله ها بالا رفت و به قسمت کتاب های علمی رسید!
ایدا متوجه زامبی خوابیده بهروی زمین شد و  سریعا پایش را روی سرش گزاشت و له کرد وگفت: اگه الان نمیکشتمت بعدا برام در دسر درست میکردی!
در سالن کتاب های علمی دری وجود داشت که با صدای بوم بوم کوبیده میشد!
ایدا درحالی که از پله ها بالا میرفت گفت: باید زودتر از اینجا برم تا توسط ی هایل زامبی کشته نشدم!
قسمت بالا نقشه ای از کتابخانه و سالن های داخلش بود، ایدا  انگشتش رو زیر چونه اش گزاشت و گفت: خب  تقریبا نزدیکه همین نزدیکی هاس!
سپس پس از دیدن نقشه به سمت چپ رفت و دری را باز کردو داخل شد،ایدا وارد  اتاقی نسبتا بزرگ شد که   تقریبا خالی بود.
زامبی  در حالی که سرش را پایین انداخته بود در وسط اتاق ایستاده بود!
ایدا دست به کمر ایستاد و لبخندی زد و گفت: هه لازم نیست از من خجالت بکشی سرت رو بالا بگیر عزیزم ههه!
سپس به طرف زامبی آهسته آهسته رفت که ناگهان زامبی سرش را بالا آورد و دهنش را باز کرد که از دهنش ماده اسیدی پرت کند!!!
ایدا شوکه شده بود اما قل اینکه زامبی اقدامی کند شخصی از سمت راست با گلوله سر زامبی را متلاشی کرد!
ایدا به راستش نگاه کرد  و پسری با پیراهن شلوار قرمز سفید از  گوشه بیرون آمد و در حالی که تفنگش را در انگشتش میچرخاند رو به روی ایدا ایستاد!
ایدا نگاهی کرد و گفت: سولین  خوشحالم بلاخره پیدات کردم !

The End Of Chapter6




طبقه بندی: (Resident Evil 8 : The War Ends Now (Complete،
برچسب ها: Resident Evil، Resident Evil 8: The War Ends Now،

تاریخ : چهارشنبه 11 شهریور 1394 | 05:06 ب.ظ | نویسنده : Fabulous Solinar | نظرات
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.