تبلیغات
Krystal Universe - Tekken: Lili`s Dream Chapter 3







Chapter 3

Oh It`s Late

اوه دیر شد


سباستین پیش لی لی رفت و گفت: دوشیزه لطفا خونسرد باشید!
لی لی با ناراحتی گفت: چطور خونسرد باشم آخه؟ نگاه کن دارم بدبخت میشم!
سباستین دستی به چانه خود کشید و گفت: آمم دوشیزه غصه نخورین! تا هفته بعد همه چی درست میشه!
لی لی خود را باد زد و با بی توجهی به باستین بلند شد و به اتاقش برگشت!
لی لی رو تختش  افتاد و  پرده تختش رو کشید و شروع به فکر  کرد!
لی لی با خود گفت: اوه خدای من  نمیدونم چیکار کنم تو مخمصه افتادم بدجورررر
( حسابی تِر کاری کردم)
من تا به حال به پاپا دروغ نگفتم ولی برای اولین بار مجبور شدم بگم! سپس انگشتانش را  در موهایش فرو کرد و ار کلافگی شروع به قلت خوردن کرد!
سباستین پشت در ایستاد و در زد و گفت: دوشیزه؟ میتونم بیام داخل؟
لی لی از قلت خوردن دست ورداشت و موهای خود را سریع مرتب کرد و پرده رو کنار زد و گفت: بیا داخل!
سباستین داخل شد و  جلوی تخت ایستاد و گفت: دوشیزه نگرانتون بودم اومدم ببینم چیکار میکنید!!!
لی لی گفت: من کاری نمیکنم فقط الان درگیرم!
سباستین فکری کرد و گفت: دوشیزه چطوره یکم از درساتون رو مرور کنید
لی لی اندکی فکر کرد و گفت: اوه حف با توئه همینکارو میکنم شاید یه ذره از مشکلاتم رو فراموش کردم!!
سپس دستش را تکان داد و ادامه داد: خب مرسی حالا لطفا دیگه برو (گم شو) من تنهایی و تو  سکوت میتونم درس بخونم!
سباستین سرش را به نشانه تایید تکان داد و از اتاق خارج شد و در رابست.
لی لی کتاب درسی خود را باز کرد و به روی میز مطالعه خود نشست،سپس در حالی که آرنجش رو روی میز قرار داده بود سرش را روی دستش تکیه داد و به کتابش نگاه کرد!
او به فکر فرو رفت و گفت: خب فعلا که پدرم کاراش داره به نابودی پیش میره! منم که حسابی خراب کاری کردم خودمو انداختم تو چاه (تِرِکمون زدم) باید یه حال اساسی هم از این آسوکا کازاما ی پرروی  آشغال بگیرم..(این آسوکا رو اگه اذیت کنه دلش آر وم میشه)ایمم خیلی مشکل به وجود اومده ولی حداقل باید درسم رو خوب خوب بخونم تا اُفت تحصیلی پیدا نکنم!
سپس با دقت شروع به درس خوندن کرد!
هوا کم کم تاریک شد و لی لی همچنان در حال درس خواندن بود که سباستین در اتاقش را زد و اجازه ورود خواست!
لی لی به او اجازه داد و سباستین وارد شد و گفت:دوشیزه وقت شامه چه قدر درس میخونید؟
لی لی کتاب را بست و گفت: اوه حق باتوئه دیگه بسه هرچی خوندم! بهتره بریم شام!
سباستین لی لی را تا اتاق غذا خوری همراهی کرد و هردو سر میز نشستند.
میز ناهار خوری رومیزی طوسی براقی بود که دور تادورش روبان بلند و پاپپیون بود و  وسط میز چیکن بزرگ قرارداشت و به همراه شربت آب لیمو و انواع دسر و پیش غذا!
سباستین برای لی لی غذا کشید و نشست و گفت: دوشیزه بفرمایید میل کنید این غذا ها رو از رستوران مورد علاقتون سفارش دادم!
لی لی گفت: اوه خیلی ممنون!سپس نگاهی کلی به میز کرد و گفت: آمم میز رو و تقریبا خوب چیدی!
سباستین لبخندی زد و گفت: ولی اگه شما بتونید یه بار  تزئینات غذا و میز رو انجام بدید خیلی قشنگ تر از من انجام میدید!
لی لی نگاهی به سباستین انداخت و گفت: آوه سباستین!!!! تاز هداشت این مشکلاتم رو یادم میرفت چرا دوباره از خونه داری برام گفتی؟
سباستین عذرخواهی کرد و گفت: جسارت منو ببخشید دوشیزه من اصلا قصد کنایه زدن و ناراحت کردن شمارو نداشتم بی هوا از دهنم پرید!
لی لی چشمانش را بست و گفت: اشکال نداره میدونم من ایراد دارم!!
( چه عجبببب لی لی خانم یه بار کوتاه اومد)
سپس لی لی مشغول خوردن غذا شد!
سباستین نگاهی به او کرد و گفت: آمم ببخشید دوشیزه اولش دعا کردین؟
لی لی دستپاچه شد و سریعا تکه ران گوشتی که در دست داشت را روی پیش دستی خود گذاشت و با دستمال کاغذی دستش را تند تند پاک کرد!! بعد گفت: اوه راست میگی من حواسم نبود!
سباستین به آرامی گفت: حالتون رو درک میکنم دوشیزه شما هنوز تو حال و هوای حرفای پدرتون موندید!
لی لی چنگالش رو محکم روی پیش دستی کوبید و گفت: اوه سباسیتن بهم حق بده،با این هواس پرتیم اونجا آبرو ریزی نکنم فکر کن اونجا جلوی این همه آدم های سنگین رنگین من یادم بره دعا کنم و همینطور رفتار ناسب نداشته باشم!اوه مای گااد!!!
سباستین لبخندی زد و گفت: دوشیزه! نگران نباشید الان که دعا میکنید از خدا بخوایین توی کارهاتون کمکتون کنه!
لی لی دستی به موهاش کشید و گفت: درسته! همیشه حرفای درست میزنی!
سپس سباستین و لی لی هر دو دعا کردند و سپس مشغول خوردن غذا شدند!
پس از صرف غذا لی لی دستمال کاغذی برداشت و لب و دهن خود را تمیز کزد و گفت: سباستین من خیلی فکرم در گیره و همینطور کمی خستم! من میرم بخوابم.
سباستین تایید کرد و لی لی به سمت اتاقش رفت و لباس خود را عوض کرد و به سمت تخت خواب خود رفت و پس از مدتی فکر و خیال به خواب رفت.
صبح روز بعد لی لی با صدای سباستین از خواب بلند شد، اومثل همه روزها از تخت خود بیرون آمد  به دستشویی برای شستن دست و صورت و مسواک زد!
لی لی یونیفورم سبز رنگ مدرسه با دامن 4 خانه خود را پوشید و به سر و وضع خود رسید و به سمت میز صبحانه رفت و در حالی که صبحانه میخورد(صبحانه میییل میکرد) با سباستین صحبت میکرد!
پس از صرف صبحانه سباستین لی لی را تا ماشین راهنمایی کرد و سپس نشست و راه افتاد!.
لی لی گفت: سباستین!!! لطفا یه آهنگ لایت ملایم بزار برای اول صبح روحیه بهم میده!
سپس پس از مدتی به اطراف نگاه کرد که ناگهان متوجه آسوکا کازاما شد که با دو چرخه با عجله میرفت.
برقی کنار چشمان لی لی زد و سریعا گفت: سباستین بپیچ جلوش کار دارم!
_ چی؟؟ اما دوشیزه!
لی لی ادامه داد: همین که گفتم جوری برو انگار بی هوا جلوش سبز شدیم زود زود زود!!!!
آسوکا در حالی که به سرعت رکاب میزد با ناراحتی گفت: اوه نه من قراره دیر کنم!
درحالی که میرفت ناگهان ماشین بزرگ لی لی جلوی او پیچید و لی لی با نگاه خاصی از پنجره ماشین به او نگاه کرد!
آسوکا تسلط خود را از دست داد و فریادی کشید و با دوچرخه زمین خورد و ظرف ناهارش وارون به روی زمین افتاد!
آسوکا با ناراحتی گفت:  اوه ناهارم!!! سپس با عصبانیت به طرف ماشین رفت و ادامه داد: فکر میکنی داری چیکار میکنی؟
لی لی لبخند بدجنسانه ای زد و از ماشین پیاده شد و  دستش را کنار صورتش گزاشت و گفت: پیدات کردم آسوکا کازاما چه بد که دیدارمون انقدر کوتاهه!
آسوکا با عصبانیت دستش را طرف لی لی برد و گفت: خفه شو احمق! تو از حدت دیگه رد شدی، بهت نشون میدم چی میشه وقتی با غذای یه نفر شوخی میکنی!
سپس به طرف لی لی حمله کرد و لی لی نیز خود را آماده برای دعوا کرد.
سباستین از ماشین پیاده شد و گفت: فوق العاده! اون تقریبا داره دوست پیدا میکنه من بهش افتخار میکنم!
ناگهان از دور شایو در حالی که سوار پاندا بود به طرف آنها نزدیک شد و شایو باناراحتی گفت: اوه قراره دیرشه!
پاندا به سرعت خود افزود و  لی لی و آسوکا رو کنار زد و همینطور ماشین را پرت کرد بالا و همچنان به راهش ادامه داد!
لی لی و آسوکا نگاهی به هم انداختند و سپس با عصبانیت به دنبال شایو دویدند!
اما پاندا سرعت زیادی داشت و باعث شد که از دست آنها فرار کند!
آسوکا و لی لی نفس زنان ایستادند و لی لی نگاهی با عصبانیت به آسوکا کرد و گفت: همش تقصیر توئه اگه مانع راه من نمیشدی الان این اتفاق نمیفتاد.
آسوکا تعجب کرد و دست به کمر ایستاد و گفت: چی؟ اما تو بودی جلوی من پیچیدی من به تو چیکار داشتم؟
لی لی اخمی کرد و جواب داد: تو باید یاد بگیری هروقت من دارم میرم مانع من نشی( من کجا تو کجا عاخه؟)
سباستین به تندی خود را به آنها رساند و درحالی که نفس نفس میزد گفت: خانم ها به جای این حرفا به فکر مدرستون باشد دیر میشه ها! لی لی و اسوکا با ناراحتی داد و بیداد کردند!
تاکسی به سمت آن ا آمد و آسوکا با عجله سمت  تاکسی رفت و هوار  هوار کنان گفت: ماااا مدرسمووون دیر شده مارو ببرین مدرسسسهههه بدووو ! و سپس به کاپوت مشت زد.
راننده از ترس سریعا سرعت خود را زیاد کرد و فرار کرد. آسوکا بالا و پایین پرید و گفت: هیی وایساااا کجاا میری؟
لی لی آسوکا رو هل داد و با ناراحتی گفت:  برو اونور تو نمیتونی(خاک بر سر بی عرضت کنن)
سپس کنار پیاده رو ایستاد و مدتی بعد ماشینی ایستاد! لی لی با عشوه کنار ماشین رفت و گفت: اوه آقا ببخشید ما مدرسمون دیر شده میشه لطف کنید مارو برسونید؟
راننده لبانش رو غنچه کرد و گفت: جووون چه جیگری هستی تو اگه یه بوس بدی میرسونمتون!
لی لی عصبانی شد و سیلی محکمی به رانند زد و گفت: خفه شو بی فرهنگ آشغال!
راننده با ناراحتی حرکت کرد و گفت: بابا این دختره روانیه!
لی لی بالا پایین پرید و داد کشید: خفه شو روانی خودتی( روانی هفت جد و آبادته)
آسوکا لبخندی زذد و گفت: چی شد خانم خانمااا؟
لی لی اول اخم کرد و سپس ریلکس گفت: خب میدونی خوشگلی دردسر هم داره دیه البته تو چون خوشگل نیستی نمیفهمی حرفمو که سباستین آمد و گفت بسه دیگه! تمومش کنید خودم یه کاری میکنم!
ماشینی دیگر ایستاد و سباستین جلو رفت و گفت: ببخشید آقا این خانم ها مدرسشون دیر شده میشه لطفا اونا رو به مدرسه ببرید؟
راننده لبخند زد و گفت: البته بیایین سوار شین!
لی لی و آسوکا به سرعت سوار شدند و سباستین دوچرخه آسوکا را پشت صندق گزاشت و ماشین حرکت کرد.

The End Of Chapter 3





طبقه بندی: (Tekken: Lili`s Dream (Ongoing،
برچسب ها: Tekken: Lili`s dream، Tekken،

تاریخ : پنجشنبه 12 شهریور 1394 | 06:07 ب.ظ | نویسنده : Fabulous Solinar | نظرات
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.