تبلیغات
Krystal Universe - Resident Evil 8 :The War Ends Now Chapter 7


Chapter 7

Wongs

وانگ ها


سولین چشمی بالا انداخت و گفت:چه قدر خوب که این تویی که همیشه منو پیدا میکنی نه من تو رو
!ایدا لبخند زد و گفت: درسته ولی هرچی باشه این تو بودی که اولین بار سرغ من اومدی یادت نرفته که؟
!سولین گفت: اما دیگه وضع تغییر کرده
 !ایدا دست به کمر ایستاد و نگاهی کرد و گفت: خب اگه ناراحتی برم
سولین لبخند زد و گفت: نه ناراحت نشو داشتم شوخی میکردم!
ایدا جواب داد: بسیار خب،اینجا تا چند دقیه دیگه ویرون میشه اگه هرچه سریع تر از اینجا نریم بیرون غذای زامبی هات میشیم.
سولین سرش را تکان داد و گفت: جدا؟ اوه خدای از همین الان حوصله جنگیدن ندارم.
ایدا با دست پشت سر سولین زد و گفت: تقصیر خودته پسر نادون اگه یه جای بهتری رو انتخاب میکردی الان تو این مخمصه نمیموندیم! اوه من تعجب میکنم که هنوز سالم موندی!
سولین نگاهی انداخت و جواب داد: مثل اینکه من از خودت تیراندازی و مبارزه رو یاد گرفتما نکنه به خودت شک داری!
ایدا با غرور چند قدم جلو رفت و گفت: درسته! اگه مثل من باشی هرگز بازنده نمیشی!
سولین به تمسخر نگاهی کرد: امیدوارم! خانم افاده ای!
ایدا گفت: خب دیگه حرف زدن دیگه بسه اونا الان میریزن داخل!
سولین به سمت پله هار فت و دستش را کنار گوشش گزاشت و گفت: اونا الانم داخل هستن!
ایدا باتعجب نگاهی کرد و ریلکس گفت: اوه تقصیر توئه ما گیر افتادیم!حالا چیکار کنیم؟
سولین دست به کمر ایستاد و گفت: من چه بدونم! این شماایی که هرگز نمیبازی خودت یه فکری کن!!!!
ایدا نگاهی به  راه پله انداخت زامبی ها همچنان از پله ها بالا میومدند! ایدا ادامه داد: تو این وضعیت داری شوخی میکنی؟
سولین لبخند زد و دست ایدا را گرفت و  به سمت دیوار برد و سپس شلیکی به پنجره کرد و گفت: با هو ک شات میتونیم از اینجا خارج شیم! اون بالا یه بریدگی داره  قبل اینکه بیام این اتاق اونجارو برای فرار اظطراری چک کردم!
ایدا نگاهی انداخت و گفت: نه خوشم اومد!
سپس سولین با هوک شات خود به میله فلزی وصل شد و از انجا خارج شد!
ایدا نگاهی پشت سر خود کرد زامبی ها وارد اتاق شده بودند!سولین دا زد: پس برای چی وایسادی بیا بیرون بدو دیگه!
ایدا نیز همانند سولین از آنجا خارج شد و سپس هردو به قسمت سقف  کتابخانه رسیده بودند!
ایدا گفت: خب دیگه اینجا در امانیم!
سولین با جدیت گفت: به هیچ وجه تا دو دقیقه دیگه اینجا با خاک یکسان میشه چون توش بمب کار گزاشته شده!
ایدا بدون هیچ حرفی به لبه بام کتابخانه دوید و سریعا با هوک شات به جای دیگر رفت! سولین نیز پشت سر او آمد.
چند زامبی از کتا بخانه خارج شدند و درحالی که جفت دستشان را دراز کرد بودند به طرف آنها میدویدند سولین و ایدا به آنها تیر انداز کردند و خود نیز عقب عقب میرفتند.
سولین درحالی که تیر اندازی میکرد گفت: ما وقت نداریم تیرامون رو برای اینا هدر بدیم این زامبی ها دیگه با دو گلوله نیمیرن باید هرچه سریع تر از جلوی کتابخونه فرار کنیم!
ایدا و سولین هر دو با سرعت دویدند و 7 زامبی با سرعت کم تر آنها را تعقیب میکردند!
پس از مدتی سولین ایستاد و ریموتی در آورد و فشار داد!
کتابخانه منفجر شد و تمام زامبی های نزدیک کتابخانه از شدت انفجار پرت شدند و با برخورد به جای دیگر کشته شدند!
ایدا نگاهی به سولین کرد و گفت: واو من نمیدونستم که تو این بمب رو کار گزاشته بودی!
سولین لبخند تلخی زد و گفت: درسته امیدوارم صاحبش از اینکه اینجارو منفجر کردم ناراحت نشه بهترین کار همین بود اخه همه زامبی شده بودن بهتر بود همونجا کارشون تموم شه
ایدا گفت: هه بیخیال تو باید بدونی که جون از مال با ارزش تره!البته فک نمیکنم که طرف هنوز خودش زنده باشه!
سولین تایید کرد و به شعله های آتش چشم دوخت و  اندکی احساس ناراحتی میکرد که ایدا پرسید: چی شده ؟ چرا ناراحتی؟
سولین با ناراحتی گفت: هروقت به آتش نگاه میکنم یاد گذشتم میفتم!
ایدا نگاهی از روی بی حوصلگی انداخت: دست بردار خب که چی؟یه نفر تو رو تو آتیش نجات داد و تموم شد  رفت! این اتفاق مال ۷ سال پیشه کی میدونه اون کجاست و اون نمیدونه تو اینجایی اصلا مطمئنم تو رو به خاطر نمیاره!
سولین با اخم به ایدا نگاه کرد و گفت: اصلا چرا باید این موضوعو باتو در میون میزاشتم تو احساس نداری!
ایدا با نگاهی معنی دار گفت: هه تو سنی نداری هیچی از گذشته من نمیدونی توهم جای من بودی  احساس برات مهم نبود!
ناگهان تعدادی موجودات ویروسی از نوع T و C پشت آنها ظاهر شدند.
ایدا با آرنج به پهلوی سولین زد و گفت: داستان گفتن رو تموم کن مهمون داریم! ایدا شروع به تیر اندازی کرد و سولین به همراه او تیراندازی میکرد! و هم چنان عقب عقب میرفتند.
سولین پس از چند تیر دوید وبه عقب رفت!
ایدا نگاهی کرد و گفت: کجا میری؟سپس دنبالش دوید!
ایدا خود را به سولین رساند و گفت: ببینم کجا میری ترسیدی؟
سولین گفت: یه ذره به پشتت نگاه کنی میفهی!
ایدا به پشت سر خود نگاهی کرد و متوجه دو غول بررگ شد که زامبی ها رو کنار میزدند و به جلو میدویدند.
ایدا سریعا نگاهی به اطراف کزد و متوجه یک نردبان شد و گفت: بدو اونجا!!!!!
سولین و ایدا هردو از نردبان به سرعت بالا رفتند و زامبی ها نیز به تعقیب آنها از نردبان بالا می آمدند.
سولین و ایدا از بالا شروع به تیر اندازی کردند!
ایدا گفت: اونا الان سرشون دقیقا بالاست سعی کن به کلشون شلیک کنی تا زودتر بمیرن فقط و فقط به مرکز سرشون  فهمیدی؟
سولین سری تکان داد و گفت: اووف باشه حالا چرا انقدر دلشون میخواد مارو گاز بگیرن؟
ایدا جواب داد: خب معلومه چون ماغذاشونیم واقعا نمیدونستی؟ هر موجود زنده ای غیر از خودشون رو غذا میبینن!
سولین اخمی کرد و گفت: خوبه یه ذره گوشتم به تنمون نیس با سرعت بیشتری به تیر اندازی ادامه داد!
دو غول نیز از نردبان شروع به بالا آمدن کردند!
سولین گفت:  اوه حالا چیکار کنیم؟
ایدا گفت:ببین و یاد بگیر،! سریعا با تفنگی قوی گلوله ای به آنها زد که باعث شدآنها به زمین بیفتند سپس با تیروکمان آنها را به زمین گیر داد سپس ادامه داد: وقتی که روی زمین گیر کردند با تفنگ  قوی و برد بالا به صورتشون شلیک میکنی کشته میشن!سپس هردوی آنها رو کشت.
سولین لبخند زد و گفت: واو چه خوب کشتیشون!!!!
ایدا تفنگ را در انگشتش چرخاند و گفت: درسته اما اگه بخواییم فقط تیر اندازی کنیم خیلی تیر هدر میدادیم.
سولین گفت:خب خوشبختانه همشون رو باهمکاری هم کشتیم! خب ایدا برنامت چیه؟
ایدا گفت: خب برنامه ما اینکه که بقیه فعالیتمون رو در غار wind ادامه بدیم باید سریعا خودمونو برسونیم اونجا!
سولین لبخندی زد و گفت: بسیار خب بزن بریم!
در آزمایشگاه هلس ساتر الکس درحال نوشیدن چای بود.
جسیکا وارد اتاق شد و گفت: سلام خانم وسکر حالتون چطوره؟
الکس لبخند موزیانه ای زد و گفت: من خوبم الان حال شما مهمتره که خوبید یانه؟
جسیکا دستی به سرش کشید و گفت: اوه درسته! ولی الان حالم خوب شده حتما به خاطر گرما زدگی بوده!
الکس باچهره مثلا ناراحت گفت: اوه چه بد کاش میتونستیم باهم چای بنوشیم!
جسیکا گفت: متشکرم ولی میل ندارم!
الکس گفت: خوب اشکال نداره،سپس لیوان چای را بر میز گزاشت و ادامه داد: خب پس بشینید تا باهم درباره ی مسائلی از آزمایشگاه صحبت کنیم!
از طرفی دیگر آلبرت در اتاقی وارد شد و رو به روی شیشه ای آزمایشی که انسانی در آن وجود داشت رفت و چند دقیقه نگاهی کرد وباخوشحالی گفت: بلاخره زمانش فرا رسیده که به من برگردی!
سپس دکمه ای را زد و شیشه باز شد ! در آن شیشه کسی نبود جز استیو برنساید!!!!!!!
استیو در حالی که بدنش کاملا خیس بود چشمانش را باز کرد! چشمانی قرمز!!!!!!
استیو با حالت مات و مبهوت نگاهی به اطراف کرد و گفت: من کجام؟ اینجا کجاست؟
آلبرت لبخندی زد و استیو رو در آغوش خود گرفت و سرش را نوازش کرد و گفت: یه جای خوب و امن هستی! پسرم!!!

The End Of Chapter 7





طبقه بندی: (Resident Evil 8 : The War Ends Now (Complete،
برچسب ها: Resident Evil، Resident Evil 8: The War Ends Now،

تاریخ : شنبه 14 شهریور 1394 | 02:44 ب.ظ | نویسنده : Fabulous Solinar | نظرات
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.