تبلیغات
Krystal Universe - Resident Evil 8 :The War Ends Now Chapter 8



Chapter 8


New Evil

شیطان جدید


استیو بدون اینکه حرفی بزند در آغوش آلبرت مانده بود و آلبرت همچنان با خوشحالی اورا نوازش 
میکرد
بعد مدتی آلبرت استیو را از آغوش خود رها کرد و دستش را به روی شانه اش گزاشت و گفت:چیزی یادت میاد؟
!استیو بدون اینکه حرفی بزند سرش را به نشانه منفی تکان داد

آلبرت پرسید خب اسمت چی؟ اسمتو یادت میاد؟
استیو در حالی که میلرزید اندکی فکر کرد و گفت: ا...ستیو!
آلبرت لبخندی زد و گفت: خوبه.. استیو برنساید این اسمته!
استیو  به آرامی گفت: د.. درسته!
آلبرت حوله ای آورد و دور بدن استیو پیچید و دست او را گرفت و به روی صندلی نشاند!
استیو گفت: تو.. کی ....هستی؟ اینجا.... کجاست؟
آلبرت دستش را فشرد و جواب داد: آروم باش تو جای امنی هستی! من آلبرت وسکر هستم و قراره از این به بعد باهم باشیم!
استیو به آلبرت نگاه کرد و گفت: با..هم باشم؟ چه بلایی سرم اومده؟ من اینجا چیکار میکردم؟
آلبرت به صندلی خود تکیه داد و انگشتانش را درهم فشرد و گفت: خب من تو رو در حالی که در حال مرگ بودی و به دیوار تکیه داده بودی پیدا کردم و به اینجا آوردم قبل از اون رو خودت باید به یاد بیاری!
استیو پرسید: چی؟ من درحال مرگ؟ کی منو به اینجا آوردی؟
آلبرت گفت: 17 سال پیش!
استیو با تعجب گفت: چی؟ 17 سال پیش؟ هه شوخیت گرفته؟ من اینجا چیکار میکنم وتو بامن چیکارداری؟
آلبرت دستش را به طرف شیشه آزمایشی دراز کرد و گفت: به اون شیشه نگاه کن! تو از اون بیرون آمدی! خیلی وقته اونجا بودی چند سال!!! من و خواهرم خیلی اتفاقات برامون افتاد ولی در هرصورت ما تورو درون شیشه نگه داشتیم و به سختی تو رو به جاهای امن میبردیم تا اتفاقی برات نیفته و حالا وقتش رسیده بود که تو بیرون بیای!
استیو با تعجب به شیشه نگاه کرد و اندکی فکر کرد و گفت: خب.. حالا من برای چی اینجام چرا منو نجات دادی؟
آلبرت لبخندی زد و گفت: خب به نکته خوبی اشاره کردی! من تو رو نجات دادم که جانشین من بشی و راه منو ادامه بدی و به اهداف خودت برسی!
استیو با تعجب گفت: اهداف؟ چه اهدافی؟ من هیچی نمیدونم و کاری از دستم ساخته نیست!
آلبرت گفت: خب پسرم! خوب فکرکن.. خوب خوب به جز اسم خودت چه چیزهایی رو میتونی به یاد بیاری؟ اصلا چه اسمی برات آشنا به نظر میاد؟ خوب بهش فکر کن تا بتونی همه چیزو یاد بیاری!
استیو چشمانش را بست و به فکر فرو رفت!
بعد مدتی درحالی که چشمانش بسته بود گفت: ک.. ک.. کل.. کلر! کلر.. اره کلر این اسمو یادم میاد خیلی آشناست!
آلبرت با خوشحالی گفت: خوبه..آفرین پسرم! کلر ردفیلد درسته!
استیو گفت: کلر..ردفیلد؟ باید همین باشه!
آلبرت ادامه داد: درسته کلر ردفیلد تو با چنین دختری ملاقات داشتی! درسته!
استیو دستانش را روی سرش قرار داد و فشرد و سعی  در یاد آوری گذشته کرد!
آلبرت همچنان ادامه میداد: آفرین استیو به یاد بیار که کجا اون دختر رو دیدی با هم چیکار کردید!
استیو در ذهنش گذشته ی خود را با کلر دید و گفت: داره یادم میاد که چه شکلی بود! اون یه دختری با موهای دم اسبی بود که لباس قرمز داشت و خیلی دختری زیبا و باهوش بود!

آلبرت با خوشحالی ادامه داد: درسته کلر دختری بسیار زیبا و جذابه خب اون دختر چیکار کرد؟

استیو بیشتر فکر کرد و گفت: نمیدونم! نمیدونم!

آلبرت دستش را باز کرد و گفت: کافیه استیو نمیخوام اذیت بشی! خب حالا بهتره یه ذره استراحت کنی و به ظاهرت برسی! سپس بشکنی زد و دو سرباز وارد اتاق شدند و آلبرت ادامه داد: خب آقای استیو را با احترام به اتاق ببرید و آمادش کنید!
سربازها اطاعت کردند و استیو را به اتاق بردند!
آلبرت دور شدن استیو را تماشا میکرد و با خود گفت: خب خانم ردفیلد عزیز خیلی دوست دارم قیافتو و قتی با استیو رو به رو میشی ببینم! و کریس برای توهم برنامه ها ریختم! هه اگه حتی پیروز هم بشید زخم عمیقی در قلب جفتتون به وجود میاد که اثرش تا ابد به جا میمونه! هاهاها!
ایدا و سولین همچنان در حال رفتن به غار بودند!
آن ها با وسیله کشی خود در حال حرکت بودند که سولین گفت: وای ایدا نرسیدیم هنوز؟
 !ایدا جواب داد: نه هنوز ولی بیشتر  راهو رفتیم
 سولین در حالی که با وسیله کشی این ور و اون ور میرفت گفت: خسته شدم همش دارم این ور و اون ور میشم!
ایدا نگاهی کرد و گفت: چی؟ خسته؟ خیلی هیجان داره من عاشق اینم که با این وسیله کارکنم چون مثل سوپرقهرمانا مثل بتمن و مرد عنکبوتی میشم اوناهم دقیقا اینجوری مثل ما خودشونو به مکان مورد نظرشون هرچقدر هم دور باشه میرسوندند به این زاویه دقت نکرده بودی نه؟
سولین با تمسخر گفت: اوه آره خوب شد گفتی چون من تا الان تو رو یه میمون که از این شاخه به اون شاخه میپرید تصور میکردم
ایدا نگاهی به سولین کرد و گفت: من هنوز نفهمیدم تو دوست منی یا دشمن من این چه طرز  حرف زدنه؟
سولین گفت: اخه  کدوم از قهرمانا برای چنین مسافتی از این روش مبتکرانه شما استفاده میکرد؟ اونا از داخل شهرک این روشو به کار میبردن ! ما نصف نیویورک رو داریم میریم برسیم به 
اون غار هیچ جونی برامون نمیمونه
!ایدا جواب داد: تو هنوز سنی نداری نباید به این سرعت جا بزنی
!!!!!سولین اخمی کرد و گفت: جا نزدم
!ایدا گفت: بسیار خب دیگه غر زدن کافیه تا نرسیدیم اونجا نمیخوام هیچ حرفی بشنوم
:در آزمایشگاه آلبرت منتظر نشسته بود و در حال فکر کردن بود که ناگهان سربازی آمد و گفت
!قربان همونجور که گفتید اونو آماده کردیم
.آلبرت لبخندی زد و گفت: خب عالیه!همه چیز روبه راهه اونو به  اینجا راهنمایی کنید
استیو در حالی که لباسی زیپ دار و شلواری سبز با چکمه هایی بلند و کتی بلند آبی رنگ پوشیده بود وارد شد 
!آلبرت لبخندی زد و گفت:بسیار زیبا و با ابهت!درست مثل یک وسکر واقعی
!استیو لبخندی از روی خجالت زد و آلبرت ادامه داد: خب پسرم بیا بنشین
استیو کنار آلبرت نشست و آلبرت پرسید:خب نظرت راجع به اینجا چیه؟
!استیو حرفی نزد و تنها به دور خود نگاه کرد
 آلبرت خندید و گفت: اشکالی نداره پسرم به زودی به این محیط عادت میکنی! راستی مایلم 
دونفر که اینجا فعالیت میکنند رو بهت معرفی کنم
سپس الکس و جسیکا وارد اتاق شدند و آلبرت گفت: خانم الکس وسکر خواهر من و خانم جسیکا شراوات شریک وهمکار ما دراین زمینه هستند!
.استیو باحالت مات و مبهوت گفت: آ..آم خوشبختم از آشناییتون
الکس با چشمان گرد شده جلو رفت و دستی به صورت استیو کشید و موهای نارنجی او را از صورتش کنار داد و گفت: واو باور نکردنیه!بلاخره بعد این همه سال دوباره متولد شدی! سپس نگاهی به آلبرت انداخت و ادامه داد: اوه اون با این لباس بسیار خارق العاده شده اون الان مثل 
نوجوانی های تو شده
آلبرت گفت: درسته ولی با قدرتی بیشتر استیو با تعجب پرسید:قدرت؟ منظورتون از این قدرت چیه ؟من کاری از دستم برنمیاد
الکس گفت: آووه استیو چرا انقدر خودتو دسته کم میگیری تو یک انسان قدر تمند هستی و با این قدرتت به اهدافت میرسی و همچنین جانشین برادر من
استیو سرش را پایین انداخت و گفت: متاسفم که اینو میگم ولی من هیچ کاری نمیتونم براتون 
انجام بدم چون کاری از دستم ساخته نیست خانم
.....الکس با تعجب گفت: چی گفتی؟ ولی تو 
آلبرت حرفش را قطع کرد و گفت: الکس!آروم باش تو داری خیلی تند میری اون هنوز نتونسته حافظشو کاملا به دست بیاره اون یک روز هم نمیشه که بدنش از انجماد آزاد شده باید یکم بهش وقت بدیم تا اول خودشو بشناسه بعد اهدافش رو
الکس  نگاهی به آلبرت سپس نگاهی به استیو کرد و گفت: آوو حق باتوئه برادر  فعلا صحبت کردن درباره ی این چیزا زوده خب استیو امیدوارم هرچه زودتر همه چی رو به یاد بیاری چون کلی کار داریم پسر جوان
سپس الکس و جسیکا از آنجا خارج شدند
استیو با نگرانی به خود نگاه کرد و به آلبرت گفت: ببین آقا من نمیدونم اینجا کجاست و شما کی هستین من هیچی به خاطر نمیارم باید چیکار کنم؟
آلبرت گفت: آروم باش پسرم به زودی همه چی رو به خاطر میاری حافظه ی تو پاک نشده فقط در مغزت گم شده نیازی به نگرانی نیست
استیو  گفت: ولی من نمیتونم چند روز صبر کنم من باید همین امشب همه چی رو به خاطر بیارم!
بسیار خب حالا که خودت انقدر اصرار داری باشه یه بار دیگه امتحان  میکنیم خب چشماتو ببند و به کلر فکر کن  ببین چیزی دیگه به خاطر نمیاری؟
استیو چشانش را بست و به فکر فرو رفت و چهره کلر رو به خاطر آورد و باز تلاش به یاد آوری کرد و سپس سرش را گرفت و شروع به ناله کرد
آلبرت گفت: بسیار خب کافیه!خب چی داشتی به خاطر میاوردی؟
استیو با ناراحتی گفت: بی فایدس من به جز چهره کلر ردفیلد هیچ چیز دیگه ای به خاطر نمیارم
آلبرت گفت: خب اما نباید به همین زودی تسلیم بشی بلاخره موفق به یاد آوری میشی! آمم بزار کمکت کنم سعی کن به این کلمه فکر کنی شاید چیزی یادت بیاد
استیو با کنجکاوی پرسید: چه کلمه ای؟
T vronicaآلبرت جواب داد: این کلمه چقدر برات آشناییت داره؟ 
استیو با حیرت گفت: تی ورونیکا؟ خیلی آشناس! تی ورونیکا تی ورونیکا من میدونم اون چیه خیلی آشناس منو یاد یه قصر میدازه یاد یه مرد با لباس اشرافی

The End Of Chapter 8






طبقه بندی: (Resident Evil 8 : The War Ends Now (Complete،
برچسب ها: Resident Evil، Resident Evil 8: The War Ends Now،

تاریخ : یکشنبه 15 شهریور 1394 | 01:11 ب.ظ | نویسنده : Fabulous Solinar | نظرات
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.