تبلیغات
Krystal Universe - Resident Evil 8: The war Ends Now Chapter 9


Chapter 9

Black Heart

قلب سیاه



استیو ادامه داد: ولی نمیشناسم اون مرد کیه؟ ولی کلر با من اونجا بود...
آلبرت پرسید: خب کلر اونجا چیکار میکرد اون باید بهت گفته باشه تو اونجا چیکار میکرد؟
استیو فکر کرد و گفت: نمیدونم ولی حتما دنبال کسی بوده!
آلبرت جواب داد: درست حدس زدی! اون به دنبال برادرش میگشته و به اونجا آمده بوده! به دنبال کریس ردفیلد!

استیو سری تکان داد و گفت: درسته! درسته! همین دلیل بوده یادمه!
آلبرت فکری کرد و گفت: خب انگار تو کلر رو بیشتر از خودت به خاطر میاری خب بهتره توسط کلر بهت کمک کنم!
خب بگو ببینم اولین بار کلر رو کجا دیدی؟
استیو چشمانش رو بست و چند صحنه به خاطر آورد و گفت: آممم یادم میاد که من داشتم از یه جا فرار میکردم اما به خاطر نمیارم از کجا! اونجا کلر رو دیدم که اول به طرفم اسلحه گرفت! بعد باهم دیگه کلی جاها رفتیم!
آلبرت دوباره پرسید: خب که اینطور با کلر...آمم خودت یادت نمیاد اونجا چیکار میکردی؟
استیو دوباره جواب داد: نه یادم نمیاد!
آلبرت نگاهی کرد و گفت: که اینطور! از کلر برام بگو!
استیو ادامه داد: من یادم میاد باهم دیگه سوار هلی کوپتر شدیم! و با اون مرد اشرافی درگیر شدیم!......... من پدرمو دیدم که تبدیل به زامبی شده بود و به ناچار کشتمش با اینکه هیچ وقت به من توجه نمیکرد! بعدش کلر ازم  دربارش پرسید و من بهش گفتم! آممم بعدش فک کنم من تو دردسر افتادم و توسط یه موجود ربوده شدم و وقتی چشمانم رو باز کردم کلر اونجانبود!
آلبرت لبخند زد و گفت: پس چون کلر اونجا نبود چیزی نمیتونی چیزی به خاطر بیاری نه؟
استیو جواب داد: درسته اون بیهوش شد و منم ربوده شدم!
آلبرت با جدیت پرسید: خیلی عجیبه تو خاطرات اونو به یاد داری.. ببینم تو به اون علاقه مند بودی درسته؟
استیو مکث کرد و بعد چند ثانیه جواب داد: درسته، من عاشق کلر بودم همیشه و همیشه و حالا همه چیو به خاطر آوردم! میدونستم یه حس خاصی دارم بهش چون بهش علاقه داشتم! لحظه آخر که ویروسی شدم و درحال مرگ بودم بهش اینو گفتم! آره من باید برم ببینمش باید پیداش کنم! باید بهش بگم چقدر بهش علاقه دارم!
آلبرت خندید و استیو با جدیت ادامه داد: هیچم خنده نداره من الان میدونم کی هستم و همه چیو به خاطر آوردم باید برم بگو کجاست؟
آلبرت خنده اش رو قطع کرد و  با  لحن جدی گفت: حماقت نکن پسر جون!!! اون دیگه اون دختر 19 ساله جوان نیست اون کم کم داره به سمت میانسالی میره کلر هیچ جایی تو قلبش برای تو نداره  ونداشته استیو!...
استیو شوکه شد سپس با عصبانیت گفت: چی؟ تو هیچی نمیدونی!!!!
آلبرت سریعا ادامه داد: ولی میدونم! من کلر ردفیلد و برادرش رو میشناسم! بگو ببینم کلر تو طی این مدت به تو به چشم یه عاشق نگاه میکرد؟
استیو جواب داد: ولی اون خیلی با من خوب و مهربون بود من تو عمرم هیچ احساس نزدیکی با هیچکس نداشتم!
آلبرت بدون اینکه توجهی کنه دوباره پرسید: جواب منو بده پسر! اون تو رو به چشم یه عاشق نگاه میکرد؟
استیو سکوت کرد و بعد چند ثانیه با تاسف گفت: نه!
آلبرت لبخندی پیروزمندانه زد و گفت: درسته اون دختر خوش قلبیه اما بسیار سرسنگین اون زمان هم مطمئنن عشق یه طرفه ای بوده و کلر فقط با مهربانی ازت استقبال کرده بود که باهاش همراه بشی همین!
استیو اندکی اشک ریخت و گفت: درسته! حق باتوئه! اون بیشتر به من به چشم یه دوست کوچولو نگاه میکرد چون من ازش کوچیک تر بودم!!..سپس نفسی کشید و ادامه داد: شایدم اشکال از من بوده من تو اون مدت چندبار سعی کردم که عشق خودم رو نسبت بهش نشون بدم ولی موفق نشدم!
آلبرت سری تکان داد و گفت: نه اگه تو عشقت رو بهش ثابت میکردی اون دست رد به سینت میزد،سپس به دروغ ادامه داد: چون اون خودش عاشقه عاشق همکار قدیمیش!
استیو به سمت آلبرت برگشت و با عصبانیت کتش رو عقب داد و با عصبانیت گفت: چی؟ عاشق کیه؟؟؟؟؟؟؟؟
آلبرت گفت: اولین همکارش توی راکون سیتی لیان اسکات کندی! سپس از مانیتور تصویری از لیان را نشان داد!
استیو فکر کرد و گفت: چی؟؟؟؟ لیان کندی؟ اسمشو یادم اومد همون پسره که کلر از طریق ایمیل بهش درخواست کمک فرستاد! اون چطور تونست جلوی من با دوست پسرش تماس بگیره؟؟ من بیشتر از اون بهش اهمیت میدادم چرا اون منو نادیده گرفت؟
آلبرت با صندلی چرخ دار خود جلو رفت و دست استیو را فشرد و گفت: گوش کن پسرم! تو این دنیا خوبی هیچ معنی نداره..هیچ جایگاهی نداره..... تو هرکاری کنی در آخر با بدی جوابت رو میدن پس بهتره آدم بد باشه ! اون از پدرت که تو پسرش بودی هیچ اهمیتی بهت نداد و این از کلر که توبهش علاقه مند بودی تو رو به چشم بچه نگاه کرد و با دوست پسرش الان  تو ماموریته ولی مطمئننا دارن باهم خوش میگذرونن!
استیو دوباره اشک ریخت و گفت: حالا باید چیکار کنم؟
آلبرت لبخندی زد و گفت: خب حالا شدی همون استیوی که ما میخواستیم! تو باید کلر رو از ذهنت بندازی بیرون!! چون بهترین و درست ترین کار همینه! اون الان با این سنش تو رو کلا پوچ میبینه شایدم اصلا تو رو به خاطر نیاره!!!!!
استیو بسیار عصبانی شد و گفت: کلر لعنتییی نابودت میکنم!!!! سپس مشتی محکم به زمین زد و دور پایش ترکی بزرگ برداشت سپس به زمین افتاد و رو به آلبرت کرد و با وحشت زدگی گفت: خدای من زلزله اومده؟ چرا زمین متلاشی شد؟
آلبرت خندید و گفت: نه پسر جون زلزله کدومه؟ تو به زمین مشت کوبیدی و ترک برداشت هه خواهشا دیگه به ما خسارت نزن چون هممون تو دردسر  میفتیم!
استیو از زمین بلند شد و گفت: منظورت چیه؟ تو داری میگی من باعث شدم زمین ترک برداره؟ تو این وضعیت اصلا حوصله شوخی ندارم خواهش میکنم تو حالمو درک کن.
آلبرت عینک خود را از چشمانش برداشت و با چشمان قرمزش به استیو نگاه کرد و گفت: بگو ببینم به قیافه من میاد که اهل شوخی باشم؟
استیو موی بدنش سیخ شد و گفت: خ..خب پس بگو چطور اینجوری شد؟
آلبرت با صندلی چرخ دار خود سمت میز رفت و چاقویی برداشت و گفت: تو هرکاری بخوای میتونی بکنی فقط کافیه اراده داشته باشی! سپس چاقو رو کنار صورتش گزاشت و ادامه داد: من اینو به طرفت پرت میکنم! و تو چاقو رو بدون اینکه جا خالی بدی باید مهار کنی!!!!!
استیو با ترس و تعجب گفت: چی؟ منظورت چیه؟ چطوری میتونم؟
آلبرت گفت: به من اعتماد کن پسر! وقتی چنین کاری ازت میخوام دلیلش اینه که میتونی انجامش بدی فقط کافیه با قدرت درونت چاقو رو کنترل کنی! آماده باش!!!!
سپس چاقو رو به طرف استیو پرت کرد.. استیو با ترس گفت: نه!نه! و دستانش را به عنوان سپر جلوی صورتش گرفت و هنگام نزدیک شدن چاقو دست خود را  محکم جلو داد!
چاقو بدون اینکه به او برخورد کند به جهت مخالف پرت شد و به سمت آلبرت رفت!!
آلبرت با حرکت ماهرانه ای چاقو را لای دوانگشتش گرفت و سپس لبخندی زد و گفت: آفرین استیو شگفت انگیز بود! تو چاقو رو مهار کردی!!!!!
استیو با تعجب و گیج شدگی گفت: من مهارش کردم؟ واقعا کار من بود؟ سپس به آلبرت نگاه کرد و ادامه داد: اوه متاسفم دستت زخمی شد؟
آلبرت خندید و گفت: هه انقدر ضعیف نشدم که از پس یه چاقویی ناچیز برنیام! کارت عالی بود استیو!
استیو با خوشحالی گفت: متشکرم!راستش خودمم فکر کردم الان دستم زخمی میشه!
آلبرت گفت: خب پسر جوان حالا نظرت چیه که در عرض 2 ثانیه از اینجا تا ته سالن بدویی و برگردی؟
استیو با هیجان گفت: چی؟ یعنی میتونم؟ امکانش هست؟
آلبرت لبخندی زد و گفت: هه هه پسر جون معلومه که میتونی چرا خودت امتحان نمیکنی؟
استیو جلو رفت و با تمام قدرت به سمت ته سالن آزمایشگاه رفت ! سرعت او سریع درست مثل سرعت آلبرت بود! او سریعا رسید و برگشت!
استیو با شادمانی گفت: واای خدای من خارق العادست !باورنکردنیه! من چنین کاری انجام دادم!
آلبرت خندید و گفت: درسته استیو تو این مدت طولانی بدنت منجمد بود اما چنین تاثیرهایی هم داشت تو الان قدرتی داری که هیچ کس نمیتونه داشته باشه! این همون قدرتی بود که ما دربارش حرف میزدیم حالا خودت باور کردی؟
استیو با خوشحالی گفت: آره من خیلی این قدرت رو دوست دارم خیلی زیاد حتما کارهای دیگه ای هم میتونم بکنم درسته؟
آلبرت جواب داد: خیلی کارها که به موقعش خودت متوجه میشی!
استیو چند حرکت جادویی انجام داد و  بسیار خوشحال شده بود! سپس رو به آلبرت کرد و گفت: خب من الان باید با این قدرت چیکار کنم؟
آلبرت جواب داد: سوال خوب و به موقعی بود! تو باید حالا که من تو رو به عنوان جانشین خودم انتخاب کردم هدف های من رو ... بهتره بگم هدف های مشترکمون رو به تحقق برسونی!
استیو  با تعجب گفت: منظورت از بین بردن کلره؟
آلبرت جوای داد: درسته پسر جون! از بین بردن کلر و کریس ردفیلد و تمام دارو دسته هاشون!! کسایی که فکر میکنن اگه نباشن دنیا هم نیست.کسایی که خودشون رو از همه بالاتر میدونن!!!
کسایی که خوب رو بی اهمیت میبینن!
استیو اندکی فکر کرد و گفت: میتونم بهت اعتماد کنم؟
آلبرت خندید و گفت: این منم که باید اینو از تو بپرسم!! من و خواهرم کلی از تو مواظبت کردیم که الان زنده موندی و با قدرتی چندین برابر جلوی من ایستادی!
استیو لبخدی زد و دست آلبرت را فشرد و گفت: متشکرم که منو با ارزش دیدی که چنین قدرتی به من دادی منم سوگند میخورم که تا لحظه آخر بهت وفادار باشم!
آلبرت لبخندی زد و در دل گفت: بلاخره همون چیزی که میخواستم رو پیدا کردم کلر دیگه کارت تمومه من با این کارم ضربه بزرگ تری نسبت  به گذشته بهت میزنم همینطور بزرگ ترش رو به برادرت!
استیو جلوی آلبرت ایستاد و  با قدرت دست خود را باز کرد و با چشمان زرد رنگ خود  به سقف نگاه کرد و شروع به چرخیدن کرد و گفت: ما فرمانروای جهانم میشیم! ما قدرتمند ترین انسان های دنیا هستیم! ..سپس دستانش رو مشت کرد و ادامه داد: کلر ردفیلد میبینی که چطور جلوی چشمات لیون رو خورد میکنم و همینطور خودت رو تیکه تیکه میکنم!!!!!!!! سپس با صدای بلند شروع به خندیدن کرد! درست مثل یک شیطان !!!!!!!

The End Of Chapter 9






طبقه بندی: (Resident Evil 8 : The War Ends Now (Complete،
برچسب ها: Resident Evil، Resident Evil 8: The War Ends Now،

تاریخ : سه شنبه 17 شهریور 1394 | 12:10 ب.ظ | نویسنده : Fabulous Solinar | نظرات
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.