تبلیغات
Krystal Universe - Tekken:Lili`s Dream Chapter 6



Chapter 6


I was The Cook

من آشپز بودم
 


لی لی نگاهی به پاندا کرد و متوجه شد که پاندا داره بهش چشمک میزنه! لی لی به زور لبخندی زدو رویش را برگرداند!
سباستین به همراه لی لی به طبقه بالا رفت تا اتاقش را نشان دهد!
لی لی دور شدن آن دو را تماشا کرد و در دلش گفت: واه حتی این خرسم داره به من روحیه میده واقعا که...
سباستین شایو رو به اتاق برد و در را بازکرد!
شایو با دیدن اتاق حیرت زده شد و گفت: واو چه اتاق لوکسی!!!
اتاق دارای تختی نسکافه ای و فرشی نارنجی که چند پنجره با پرده های طوسی طرح دار و چند تزئینات در اطراف بود و یک بالکن و یک دراور و کمد خالی نیز داشت!
شایو باخوشحالی وارد شد و چرخ و فلک زد و گفت: وای محشره چه اتاق قشنگی!!!!
سباستین گفت: بله خانم! تمامی اتاق های این خونه شیک و مجلل هستند! آمم دوشیزه سفارش کردند که از بالکن استفاده نکنید چون ممکنه کسی شما رو اینجا ببینه! لطفا لباستون رو عوض کنید و بامن بیایید! شایو باخوشحالی گفت: آمم باشه باشه! سپس در اتاق رو بست!
شایو سارافون صورتی خود را پوشید و از اتاق خارج شد!
سباستین شایو رو تا آشپزخانه همراهی کرد و لی لی نیز در آنجا منتظر بود!
لی لی نگاهی به شایو انداخت گفت: چه لباس قشنگی پوشیدی!( البته از لباس خودم قشنگ تر نیست) شایو تشکر کرد و گفت: خیلی ممنون از نظرت راستش این لباسو موقعی که  با عمّم رفته بودم پکن از یکی از... لی لی حرفش را قطع کرد گفت: ما نیومدیم درباره لباسامون حرف بزنیم قرارمون چی بود؟؟
شایو به خود آمد و گفت: اوه درسته! خوب ما دوتا پیش بند لازم داریم تا لباسامون کثیف نشه!
لی لی به گوشه اشاره کرد و گفت: اونجا داخل کشو دوتا هستش بردار بیار!!
شایو پیش بندهارو از داخلکش درآورد و به داخل کشو نگاهی انداخت و گفت: واو این چیه؟
لی لی جواب داد: اوه مای.. فضولی نکن فقط پیش بندارو بیار دیگه...
شایو هل هل در کشو را بست و سمت لی لی برگشت و ادامه داد: خب چه پیشبندای قشنگی دارید! هنوز بوی نویی میده چقدر خوب نگه داشتید که هنوز بوش نرفته!
لی لی به پیشونی خود زد و گفت: احمق اونا بوی نویی میده چون اصلا استفاده نشده!گفتم که تو این خونه خیللی به ندرت آشپزی میکنن و تموم غذاهامون سفارشی از بیرونه! اون پیشبندا هنوز مارکش سرجاشه!
شایو دقتی کرد و گفت: اوه حق باتوئه! سپس پیشبندارو بستند!
شایو لی لی رو به طرف اجاق برد و لی لی گفت: خب ببین اول ازهمه بهت بگم که غذاهای چینی رو حق یاد دادنشو نداری و حتی اینکه اسمشونو ببری!
شایو گفت: منظورت ! سوسک، سالاد خفاش و  ادویه مورچه گازی و....
لی لی گفت: اه اه خفه شو..خفه شو... مگه نگفتم اسمشونو جلوم نیار!
شایو گفت: اوه باش من دیگه نمیگم و اصلا حرفی درباره ی پخت و پز اونا نمیگم!خب بگو بببینم:تو چه غذاهایی بلدی بپزی؟
لی لی فکر کرد و گفت:راستش فقط نیمرو بلدم!!! تازه اخرین بار که درست کردم چسبید به ماهی تابه نمیدونم چرا!
شایو با تعجب سرش را تکان داد و گفت: آ..هان.. خب بهتره از همون نیمرو شروع کنیم! لی لی معترضانه گفت: گفتم که من بلدم درست کنم نیمرو رو!  شایو جواب داد: خ..ب از املت شروع میکنیم خب بغل من وایسا ببین من چجوری درست میکنم! (شایو قیافش وحشت زده بود خخ)
از آنطرف بیک در باشگاه مشغول تمرین کردن بود و مدام به کیسه بوکس ضربه میزد!
هوارانگ آهسته و یواشکی وارد باشگاه شد و سعی کرد به آرامی به طرف رخکن برود!
بیک در حالی که پشتش به هورانگ بود  و تمرین میکرد گفت: هورانگ!!!!!!!
هورانگ سیخ شد و از اینکه لو رفته بود با ناراحتی گفت: ب..ب..له استاد؟
بیک همان طور که پشتش به او بود گفت: بازم که دیر اومدی!! کِی میخوای تمریناتت رو جدی بگیری پسرر؟
هورانگ دستش را پس کله اش گزاشت و گفت: آاا استاد شما از کجا متوجه من شدی! بیک جواب داد: از بس که تابلوئیی!!!!! هورانگ ادامه داد: استاد باور کن دنبال کار میگشتم! من واقعا به پول نیاز دارم!! استاد!
بیک از تمرین دست برداشت و به طرف هورانگ برگشت و گفت: جدا؟ پس وقتی به خونتون زنگ زدم گفتن که خوابیده بودی! یعنی اونا دروغ میگفتند؟
هورانگ سرش را پایین انداخت و زیرلب گفت: واای باز که خوب پیش نرفتید مامان!
بییک گفت: اخه پسر چند بار بهت باید بگم بامن روراست باش من تو رو مثل پسرم میدونم! هورانگ با عجله گفت: ولی ولی استاد باور کنید من به دنبال پولم من نمیتونم جایی کار گیر بیارم!
بیک گفت: چون تنبلی میکنی!!!! تا کِی میخوای با خودت و آیندت بازی کنی؟ اونم از سربازی رفتنت که گندشو درآورده بودی! اگه تو واقعا دنبال کار بودی تا لنگ ظهر نمیخوابیدی!.. خب حالا هم مثل همیشه جریمه میشی 300 تا شنا باید بری!!!!
هوران با حالت وحشت زده گفت: چی؟؟؟ استاد خواهش میکنم رحم کن من جونم درمیاد که بعدشم شما هیشه برای جریمه 150 تا شنا میدادید حالا چرا شد 300 تا؟؟؟
بیک گفت: 150 تا همیشه برای این بود که دیر میمودی! ولی 150 تا دیگه اضافه میکنم چون به من دروغ گفتی!
هوورانگ گفت: وااای نه اخه... بیک حرفش راقطع کرد: آخه نداره دفعه بعد یاد میگیری که نباید دروغ بگی و حالا برو سریع لباست رو عوض کن تا سریع تر...
هورانگ هل هل زنان وارد رخکن شد! بیک برگشت و باخود گفت: واای آرزو به دل موندم این پسر یه بار زود بیاد که جریمش نکنم فک کنم جریمه ها براش عادی شده! فوت!
در خانه لی لی ( ببخشید قصر اشرافی) موقع ناهار بود و سباستین و شایو و پاندا دور میز نشسته بودند! رو ی میز رو میزی زیبا پهن شده بود و و س ط آن یک گلدان کوچک
شایو از آنطرف داد زد: خب همونطور که بهت یاد دادم سفره رو بچین بلدی که؟....
لی لی جواب داد: باشه! سپس لی لی چند عدد پیش دستی به تعداد آورد و جلوی آن ها گزاشت! سپس لیوان ها رو چید و قاشق چنگال ها رو روی دستمال کاغذی گزاشت و دوباره به آشپزخانه برگشت و سالاد  با یک ظرف ژله به همرا نمک و فلفل آورد، خلاصه  سفره رو با دقت چید! و در آخرخود املت را آورد( خخخ فک کن تو اون میز با پیش دستی های گرون و انواع ژله غذا اصلی املته خخخخخ)سپس جلوی میز ایستاد وشروع به حساب کتاب کرد و گفت: آمم فکر کنم یه چیزی سر میز کم باشه!!!!
شایو تایید کرد و گفت: درسته یه چیزی رو نیاوردی خوب دقت کن بببین چی رو جا انداختی!!
لی لی به میزه نگاه کرد و  باخود گفت: خب املت،دستمال،قاشق و چنگال،ادویه جات،پیش غذاها،لیوان... آو نوشیدنی یادم رفت! الان میارم!
سپس با دو بطری نوشیدنی برگشت و نشست ! شایو لبخند زد و گفت: اشکال نداره! منم همیشه یا لیوان نمیارم یا نوشیدنی هه! خب این املت رو لی لی درست کرده و من فقط بهش گفتم چیکارکنه و چی بریزه این دستپخت لی لی هستش و من کوچکترین ذره ای بهش دست نزدم! سباستین گفت: واای دوشیزه لی لی باعث افتخاره که من دستپخت شما رو میل میکنم! بنظرم این املت که به دست شما پخته شده ارزشش از غذاهای گرون قیمت موناکو بیشتره!
لی لی با عشوه گفت: اوه مقسی سباستین! ( البته که دست پخت من از اونا بهتره بله پس چی) شایو گفت: خوب حالا پیش دستیاتونو جلو بیارید تا براتون بکشم! سپس املت را تکه تکه کرد و برای همه گزاشت سپس همگی بعد از دعا شروع به خوردن کردند!
شایو تکه ای خورد و گفت: همه چیش اندازست آفرین لی لی! سباسیتن لبخند زد و گفت: خیلی خوشمزس دوشیزه واقعا دستپخت شما عالیه!
لی لی با عشوه گفت: اوه ممنونم! مقسی!!!!( جرئت دارید بگید بدشده تا ماهی تابه رو بکوبونم تو صورتتون)
پاندا با دستانش حرکات و لب خونی کرد! شایو نگاهی به پاندا کرد و گفت: هییی پاندا زشته نزن تو ذوقش!
لی لی با تعجب گفت: ببینم اون چی گفت؟
شایو باخجالت زدگی گفت: آمم..هیچی اون میگه  تخم مرغ و گوجه آخه چی هستش که به دست پخت ربط داشته باشه!
لی لی گفت: واقعا که مگه من داشتم تو آشپزخونه گِل لقد میکردم؟؟؟
شایو هل هل کنان گفت: آمم نه.. نه  نه... کارت خوب بوده بلاخره اندازه روغن و ادویه هم واسه طمعش تاثیرداره! سپس به پاندا علامتی داد ( دهنتو ببند تا دیگه بیشتر از این تو دردسر نیفتادیم)
سپس شروع به خوردن ژله و نوشیندنی کردند!
سپس لی لی و شایو هردو برای تمیز کزدنمیز و شستن و سایل ها اقدام کردند!
در حین ظرف شستن لی لی آهی کشید
شایو با تعجب گفت: واای لی لی چی شد؟؟
لی لی با ناراحتی به دست خود نگاه کرد و گفت: لعنتی ناخنم شکست.
خلاصه تموم شد شستن.
لی لی گفت: خوب دیگه این ها تموم شد! الان دیگه وقت استراحته!
شایو گفت: آره جفتمون خسته هستیم بریم استراحت کنیم! آمم بعدا بهت سرخ کردن سیب زمینی و پختن لازانیا و نودل و سوپ رو میگم اینا غذاهای آسونیه! آمم راستی لی لی حالا که اینجام میشه لطفا تو درس ریاضی کمی کمکم کنی؟
لی لی گفت: بسیار خب ولی الان خیلی خستم بعدا نگاه میکنم بهت میگم! راستی بعد ناهار حتما مسواک بزن!
سپس هردو به اتاق های خودشان رفتند!
شایو به اتاق خود رفت و گفت: وای خدای من چه قدر این اتاق خنکه! حالا یه دل سیر میخوابم!
 او اول به سمت دسشویی رفت و پس از زدن مسواک به سمت تخت رفت و دراز کشید و پتو رو رو خودش کشید و ادامه داد: واای چه دشک نرمی وای خیلی حال میده!!! سپس چشمانش را بست و خود را برای خوابیدن آماده کرد! ... ناگهان موبایلش زنگ خورد!! شایو چشمانش را باز کرد و با ناراحتی گفت: واای کیه؟ چرا نمیزارن من با خیال راحت چرت بزنم؟ سپس گوشی خود را چک کرد و کسی نبود جز پدر بزرگش وانگ!!!
شایو تلفن را قطع کرد و شروع به خوابیدن کرد! اما دوباره گوشی زنگ خورد شایو موبایل را برداشت و باناراحتی باز کرد و با صدای خسته جواب داد:
_ بله؟
_ بله و زهرمار دختر بی ادب از کی تا حال گوشی رو رو من قطع میکنی؟
_ وای پدر بزرگ خوابم میاد بزار یه وقت دیگه  حرف بزنیم!
_ دختر نادون کجایی؟ امروز اومدم خونه ناهار حاضر نبود!
_ خب من که نامه گزاشتم گفتم نیستم!
_ مرده شور نامه نوشتنت رو ببرن که هیچی معلوم نیست! بگو ببینم چرا سرکار نرفتی؟
_ گفتم که یه هفته نمیرم!
_ تو غلط میکنی نمیری دختر از کی تا حالا سر خود تصمیم میگیری؟
_ ببین من الان خستم حال ندارم بعدشم کار دارم بزار بخوابم بعدا میگم!
سپس قطع کرد و گوشی خودرا خاموش کرد  پتو رو روی سرش کشید و خوابید!
راس ساعت 6 لی لی آمد و شایو رو از خواب بیدار کرد و گفت: خوب شایو وقت استراحت تموم شده بلند شو!
شایو با حالت گیج و منگ به لی لی نگاه کرد و گفت: الان که موقعش نیست بعدا بهت یاد میدم!
لی لی گفت: نه مگه نگفتم که ساعت  6 میریم مرخصیتو میگیریم!
شایو سریعا بلند شد و گفت: اوه اره راس میگی بریم بریم! سپس از جاش بلندشد  و سریع به وضع و ظاهرش رسید!
سپس همگی سوار ماشین شدند و راه افتادند! بعد مدتی شایو گفت: خب رستوران همینجاست!
شایو و لی لی از ماشین پیاده شدند و وارد رستوران شدند!
رستوران دار با عصبانیت گفت: شایو امروز کجا بودی؟
لی لی جلو رفت و گفت: بببخشیدآقا ولی اون به مدت یک هفته نمتونه بیاد و اومدم مرخصیشو بگیرم!
رستوران دار گفت: تو دیگه کی هستی؟
لی لی با جدیت گفت: مرخصیشو میدی یا در رستورانتو تخته کنم؟
صاحب رستوران گفت: توهیچ کاری نمیتونی بکنی و شایو توهم به خاطر غیبتت از حقوقت کم میشه!
لی لی با عصبانتیت گفت: ای مرد گستاخ هنوز نشناختی کی جلوت وایساده؟ من دختر جان روچفرت سرمایه گذار معروف هستم ! با زبون خوش میگم یا یه هفته به شایو مرخصی میدی یا اینکه خودت هم از کار بیکار میکنم!
صاحب رستوران گفت: اوه ش..شماا هستید اوه خانم روچفرت منو ببخشید اشتباه کردم چون شما هستید به شایو اجازه میدم یه هفته بره مرخصی ولی خب بدون شایو کارهای رستوران خوب پیش نمیره!
لی لی گفت: اما در عوض قدرشو بیشتر میدونید شایو تو این مدت برای تفریح نمیاد برای کار مهمی باید مرخصی داشته باشه!
ناگهان پسری از رستوران بلند شد و گفت: ببینم تو دختر همون سرمایه گزار معروف هستی که زمین های روغنشو از دست داده؟
شایو باتعجب نگاهی به پسر کرد و گفت:  هورانگ تو اینجا چیکار میکنی؟

The End Of Chapter 6







طبقه بندی: (Tekken: Lili`s Dream (Ongoing،
برچسب ها: Tekken: Lili`s Dream، Tekken،

تاریخ : جمعه 20 شهریور 1394 | 12:08 ب.ظ | نویسنده : Fabulous Solinar | نظرات
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.