تبلیغات
Krystal Universe - 12 Resident Evil 8: The War Ends Now Chapter




Chapter 12

My Hero

قهرمان من



درون غار بسیار تاریک بود بنابراین لیان چراغ قوه خود را روشن کرد و همچنان نگاهی مشکوکانه به  انداخت و گفت:بسیارخب اونا هنوز نرسیدن امیدوارم دلیل نرسیدنشون این نباشه که تو دردسر افتاده باشن.
سولین جواب داد: درسته،اما تنها دلیل نیومدنشون اینه که یه چیزی مانعشون شده باید ببینم چه خبره نظرم اینه که این راهو به عقب برگردیم تا پیداشون کنیم اینجوری خیال  راحت تره نظرت چیه؟
لیان فکرد و سری تکان داد و گفت:حق با توئه بزن بامم تو مطمنی که کمک نیاز نداری؟من تورو به چشم پارتنرم ببینم یا یه کسی که باید مراقبش باشم؟ سولین اخمی کرد اما سریع لبخند زد و گفت: ایدا خوب به من یاد داده ببینم درباره مهارتهای ایدا که شکی نداری؟ لیان حرفی نزد و فقط تماشا کرد، سولین لبخند زنان دور لیان چرخی زد و دستی به روی شانه لیان کشید و گفت:که اینطور،پس درباره مهارتای منم نباید شک داشته باشی.
لیان لبخندی زد و گفت: امیدوارم مهارتای ایدا رو مثل ادا و حرکاتش خوب بلد باشی.
 سپس هر دو به دنبال کلر و ایدا رفتند، از آنطرف جیک و شری نیز دوباره به مکانی سردسیر رفته بودند تا به دنبال نشانی از شیوع ویروس ها باشند، درون هلی کوپتر شری مدام با بی سیم خود ورمیرفت، بعد مدتی شری بی سیم را کنار گزاشت و به صندلی تکیه داد و با ناراحتی گفت: آه خدای من یعنی چه مشکلی پیش اومده چرا نمیگیرتش؟ یه بار دیگه...جیک نگاهی به او کرد و گفت: داری کلر رو میگیری؟ شری با عجله جواب داد: آره نمیدونم چرا نمیتونم بگیرمشون نه لیون جواب میده نه کلر نکنه بلایی سرشون اومده باشه!
جیک لبخندی زد و گفت: هه چی میگی؟ ما که هنوز  سرنخی چیزی پیدا نکردیم که بخواییم بهشون اطلاع بدیم  بعدش این تو نبودی که همش از لیون و کلر میگفتی؟اونا خیلی خاصن اونا قدرمندن،سپس مکثی کرد و بالحن خاصی ادامه داد: قهرمانای تمام زندگیتن.... پس چرا انقدر بیخودی مظطربی؟
شری چند لحظه به جیک نگاه کرد و سپس نگاهش رو به پایین انداخت وگفت: لیون و کلر تنها قهرمانای من نیستن اونا الگوی منن مثل خانوادم میمونن میدونی جیک من هیچ وقت اون صحنه هایی که دیدم رو نمیتونم از یاد ببرم چطوری کلر از من محافظت میکرد درصورتی که پدر و مادرم علیه اونا بودن با این حال به بهترین شکل ممکن مراقبت کردن.
جیک نگاهی به شری سپس از پنجره هلی کوپتر به بیرون خیره شد و به فکر فرو رفت، پس از مدتی صدای خلبان رشته افکارش را پاره کرد که گفت:  همینجاست لطفا پیاده شید.
جیک و شری از هلی کوپتر پیاده شدند و شروع به کار کردند!
جیک پرسید:خب چه گزارشی در این باره بهمون رسیده؟
شری جواب داد: اونجوری که میگن اینجا مدتیه که موجوداتی غیر طبیعی مشاهده شدن که مشخص نیست که انسان بودن که به اینروز در اومدن یا اینکه حیوون بودن،هدفمون اینه که منبع یا همون بیس ویروس رو پیدا کنیم و نابود کنیم تا بیشتر از این شیوع پیدا نکنه،
جیک سری تکان داد و گفت: بسیار خب تو آماده ای؟
شری جواب داد: خودمو برای هر خطری آماده کردم!
سپس هر دو اسلحه های خود را آماده کردند و به راه افتادند.
در اون منطقه برف زیادی نشسته بود و تمام ناحیه یکنواخت شده بود اما با تابش آفتاب هوا زیاد سرد نبود.
شری و جیک از هلی کوپتر پیاده شدند و راه خود را آغاز کردند. جیک پرسید:بگو ببینم اول کجاهارو بگردیم؟شری در جواب گفت:باید بریم سمت غرب مطمنم منشا از غربه
جیک سری تکان داد و گفت: بسیار خب بریم. آن دو به سمت غرب پیش میرفتند اما پس از پنج دقیقه راه رفتن  صداهایی خوفناکی را شنیدند
شری با تعجب نگاهی به اطراف و درختان انداخت و رو به جیک کرد و گفت: اوه لعنتی شنیدی صدارو؟شرط میبندم این صدا صدای یه حیوون وحشی نباشه مطمئنم اون آلوده شده.
جیک نگاهی به جلو انداخت و اسلحه خود را بالا نگه داشت و گفت:امکانش هست. مراقب باش!سپس آهسته آهسته هردو جلو رفتند و پشت سنگی بزرگ مخفی شدند!
شری از کیفش دوربین کوچکی در آورد و کمی سر خود را از پشت تخته سنگ بیرون آورد و با دوربین نگاه کرد
همه جا از برف پوشیده شده بود و چیزی دیده نمیشد.
جیک سر خود را به سنگ تکیه داد و پرسید: چی مبینی؟ شری همانطور که با دوربین سعی در پیدا کردن موجودی عجیب داشت جواب داد: فعلا هیچی منطقه کاملا سفیده هیچ موجودی دیده نمیشه.
جیک به تفنگ خود خیره شد و با گفت: اوه پسر! این اصلا به نظر خوب نمیاد معنیش اینکه خطر خیلی به ما نزدیکه. شری همین طور که با دوربین نگاه میکرد متوجه سایه ای شد! سپس با خوشحالی گفت: اوه آره میدونستم بلاخره یه خبری میشه.
جیک با کنجکاوی پرسید:جدا؟ رفیقمون چه شکلیه؟ شری گفت: نمیدونم به نظر میاد یه چیزی مثل  یه ادم باشه که دنبال چیزی میگرده!سپس زوم دوربین را بیشتر کرد و با دقت نگاه کرد.
شری به شدت تعجب کرد و گفت: اوه گاد! جیک گفت: چه خبرشده؟ شری جواب داد: جیک!  به نظر میرسه رفیقمون کلی مهمون با خودش هم داره! تازه اونا شغال نیستن انگاری یه جور گرگن! جیک گفت: بزار منم یه نگاهی بندازم، سپس دوربین رو از شری گرفت و نگاهی انداخت و گفت: خب وسایل پذیرایی از مهمونا آمادس قراره خوش بگذره.
سپس هردو اسلحه های خود را کنار خود نگه داشتند و به سرعت پیش رفتند.
در نزدیکی گرگ ها جیک و شری کنار بلندی  ایستادند سپس شری آهسته جلوتر از جیک قدم برداشت و با اسلحه دوربینی خود به یکی از گرگ ها نشانه گرفت و گفت:خب خداحافظ... اما قبل اینکه ماشه تفنگ خود رو بکشه جیک به سرعت خود را به روی شری انداخت و داد زد: بپاا!  سپس روی خود رو به راست  برگردوند و با حرکت سریعی به کله گرگ شلیک کرد و گرگ زوزه آرومی کشید و جان داد.
جیک نفسی کشید و به شری نگاه کرد و گفت:مثل همیشه خودم نجاتت دادم خانم خانما! شری لبخندی زد و گفت: مرسی آقای قهرمان ..امم حالا اگه مشکلی نیس میشه از روم بلند شی؟ جیک نگاهی به شری کرد وگفت:  اوه البته! سپس هردو از روی زمین بلندشدند و برف را از روی لباس خود تکاندند، در نزدیکی آن ها گرگ های زیادی جمع شدند.
شری با عصبانیت نگاهی به جیک انداخت و گفت: ااوه جیک!! جیک دستی به سری خود کشید وگفت: اوه متاسفم، کلا یادم رفته بود اسلحه رو رو صدا خفه کن بزارم!
شری همانطورکه اسلحه خود رو طرف گرگ ها که به سمت آنها نزدیک میشدند گرفته بود گفت: اوه مثلا قرار بود کلا بی سروصدا وارد عمل بشیم حالا با این صدای شلیک کل کوهستان فهمیدن که ما اینجاییم خب حالا کی دردسرسازه؟من یا تو؟ سپس اندکی مکث کرد و به گله گرگ ها که به آن ها نزدیک میشدند نگاه کرد سپس ادامه داد: خب آقای قهرمان حالا میگی چیکار کنیم؟
جیک گفت: من یه نقشه عالی دارم.شری بی درنگ پرسید: بگو نقشت چیه؟ جیک خیلی خونسرد جواب داد: فرار!!! شری اندکی مکث کرد و سپس گفت: خیلی خوبه سپس پا به فرار گزاشت!جیک لبخندی زد و گفت: خودمم شک نداشتم نقشم حرف نداره! سپس او نیز دنبال شری فرار کرد.
گرگ ها با لحظه فرار جیک و شری سرعت خود را بیشتر کردند و به دنبال آن ها دویدند.
شری و جیک به سرعت میدویدند، شری نگاهی به پشت انداخت و گفت: اوه شت خیلی سریعن، جیک نقشه دیگه ای نداری؟ جیک گفت نمیدونم سعی کن سریعتر بدویی!
 پس از اندکی دوییدن و نفس نفس زدن آن دو نزدیکی سراشیبی رسیدند،شری خواست حرفی بزند که جیک سریعا اورا محکم گرفت و هردو  را از سراشیبی سر داد، شری همانطور که باد به صورتش میخورد گفت:  خیییلی سردهه اگه صورتم کبودشه هیچ تعجبی هم نمیکنم! جیک جواب داد: بی خیال من که داره بهم خوش میگذره از کی سرسره بازی نکرده بودم!
اندکی بعد سرآشیبی به پایان رسید و هردو به شدت رو برف های صاف پرت شدند.
شری سرش رو بلند کرد و از بالای سرآشیبی دسته گرگ ها رو دید.
شری گفت:  اوه خدا من دیگه انرژی برای فرار کردن ندارم! جیک نیز همانطور که رو زمین بود به گرگ ها نگاه میکرد و با دقت به اطراف نیز نگاه میکرد بعد کمی دقت او متوجه کوه برفی در پشت خود شد سپس نگاهی به سرآشیبی و گرگ ها انداخت و رو به شری کرد و گفت: هی میدونم خیلی خسته ای ولی این آخرین راهه! شری با ناراحتی گفت: با فرار کردن به هیچ چیز نمیرسیم باید بکشیمشون! سپس از جای خود
بلند شد و شروع به تیر اندازی کرد اما جیک سریع اسلحه شری رو گرفت و به کوه برفی نشانه گرفت و شلیک کرد.
ناگهان بهمنی بزرگ رخ داد و هرلحظه حجیم ترشد.
جیک به سرعت دست شری رو گرفت و شروع به دوییدن کرد.
شری به سختی میدویید و جیک محکم دست او را میکشید تمامی گرگ ها زیر بهمن ماندند و خفه شدند و هرلحظه به جیک و شری نزدیک تر میشد، جیک همانطور که میدوید به دنبال سر پناه میگشت. شری که دیگه  قدرتی برای دوییدن نداشت به پشت نگاه کرد و بهمن رو دید که کاملا بهش اصابت میکنه، در آن لحظه جیک دست او را کشید و شری چشمان خود را بست.
شری صدای بهمن را میشنید و چشمان خود را باز کرد و خود را کنار جیک پشت تخته سنگی بزرگ دید و از رو به رو بهمن رو میدید که هنوز در حال عبوره.
جیک به شری نگاهی انداخت و گفت: منظره رو حال میکنی؟
شری مشتی به بازوی جیک زد و جیک گفت:  آووخ،  هی این برای چی بود؟ شری گفت:  یه لحظه فک کردم دیگه دارم آخرین لحظات زندگیمو جلوی چشام میبینم! جیک لبخندی زد و گفت:  دختر بزرگ(Super Girl) دفعه پیش خیلی قدرتمند تر و با اعتماد به نفس تر بودی، راستی نقشه رو حال کردی؟بدون اینکه گلوله ای هدر بدیم همه گرگ ها رو کشتیم.
شری گفت: آره اما بازم مجبور شدیم فرار کنیم.آه نفسم دیگه بالا نمیاد.
ناگهان بی سیم شری به صدا در آمد و شری با تعجب و عجله آنرا نگاه کرد و گفت:  اوه بلاخره جواب داد اون کریسه،سپس جواب داد:
- سلام کریس چطوری؟ من سعی کردم باهات تماس بگیرم اما جواب ندادی
- سلام شری، متاسفم من نتونستم جواب بدم وگرنه تماستو دریافت کردم
- نه مشکلی نیس حرفشم نزن خب چه خبر؟
- من و جیل تقریبا منطقه مورد نظرمونو بررسی کردیم من تونستم یه ذره سرنخ از منشا گیر بیارم که بعدا دربارش میگم شما چکار کردید؟
- ما هیچی فعلا... اما یه گله گرگ الوده رو پیدا کردیم و با نقشه جیک نابودشون کردیم اونا زیر بهمن موندن.
- خب عالیه،پس سعی کنید زودتر منشا رو پیدا کنید  نصف کارو انجام دادید اگه یه نمونه از اون گرگ ها رو برسی کنید کمک بزرگیه و همینطور قبل هرکاری با جیک مشورت کن
- چی؟ اممم (در این لحظه جیک نیشخند زد)
-راستی کریس من نمیتونم با کلر ارتباط برقرار کنم. امیدوارم حالش خوب باشه
- نگران اون نباش اون خواهر منه یه ردفیلده حتی اگه لیون هم باهاش نباشه میتونه پیش بره، خب چیز دیگه ای هست؟
-نه موفق باشی بای
- توهم همینطور بای
سپس بی سیم را قطع کرد و جیک نگاهی به شری کرد و گفت: خب هرچی فرمانده گفت باید اجرا شه مگه نه؟ 
شری ابرویی کج کرد و گفت: خیلی جوگیر نشو اون این حرفو زد که نشون بده به یاد توهم هست!
جیک گفت:  به هرحال خانما همیشه باید از آقایون اطاعت کنند! شری لبخندی زد وگفت: تو خواب ببینی!

در این لحظه که شری و جیک در حال بحث بودند شخصی ناشناس از دور دست مشغول تماشای آنها بود.

The End Of Chapter 12
 






طبقه بندی: (Resident Evil 8 : The War Ends Now (Complete،
برچسب ها: Resident Evil، Resident Evil 8: The War Ends Now،

تاریخ : پنجشنبه 8 بهمن 1394 | 02:15 ق.ظ | نویسنده : Fabulous Solinar | نظرات
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.