تبلیغات
Krystal Universe - Resident Evil 8: The War Ends Now Chapter 13




Chapter 13


We Are The Burtons

ما بارتون هستیم



- اوه خدای من باورم نمیشه چی میبینم، شماها اینجا چیکار میکنید؟چه جای خنکیه این چه جور لباسایه؟ خارق العادست!
- کریس؟کریس؟حالت خوبه؟
چی؟
کریس از خواب بیدار شد و جیل را رو دید که رو به روش ایستاده بود!

جیل پرسید: کریس خواب بدی میدیدی؟ یه چیزایی تکرار میکردی!
کریس از روی تخت بلند شد و نگاهی به اطراف کرد،آنها در آزمایشگاه بودند و متوجه دکترانی شد که در آزمایشگاه مشغول آزمایش بودند و مدام این ور و آن ور میرفتند.
کریس پرسید: آزمایشا به کجا کشیده؟ کارا تا کجا پیش رفته؟
جیل جواب داد: همه چی خوب پیش رفته، بحثو عوض نکن! حالت خوبه؟چی میدیدی؟
کریس مدتی نگاهی تو چشمای جیل انداخت و سپس گفت: خیلی زیبا بود، سپس ادامه داد: من وارد یه جا شده بودم یه جای نورانی و قشنگ اما هرچه فکر میکنم نمیتونم تو ذهنم اون جا رو به خاطر بیارم.
جیل با کنجکاوی بسیار پرسید: جدا؟ خب این خیلی خوبه، حالا چه اتفاقی افتاد؟ کریس ادامه داد: تمامی سربازام اونجا بودن با لباس های سفید دور یه میز نشسته بودن و مشغول خوردن غذاهای رنگی بودن، همه خوشحال بودن و با خوش رویی از من استقبال کردن که به جمع اونا ملحق شم! جیل اون لحظه واقعا احساس خوبی داشتم چون همشون خوشحال بودن! جیل همانطور که با احساس به صحبت های کریس گوش میداد گفت: معلومه که خوشحال هستن،آدمایی که جونشون رو به خاطر خانواده و مردمشون از دست دادن بایدم چنین جایگاهی رو داشته باشن. کریس افزود: حق باتوئه،امیدوارم هیچ بدی از من به دل نگرفته باشند،
جیل گفت: مطمن باش که از دستت ناراحت نیستن، این درسته که تو یه ذره نظامی و سخت گیری اما تو واقعا قلبی مهربونی داری کریس و خودتم میدونی که تو واقعا به اونا اهمیت میدادی و دوسشون داشتی!...اصلا اونا رو مثل اعضای خانوادت میدیدی! مثل برادرات میدونستی! پس الکی خودتو سرزنش نکن، واقعا خوشحالم که دیدیشون!
کریس لبخندی زد و گفت: آره منم خوشحالم، اما یه چیزی اصن خوشحالم نکرد!!!جیل با تعجب بسیار پرسید: چی؟ کریس ادامه داد: تو اون مهمونی همه سربازام بودن به جز پیرز! از همه بیشتر مشتاق دیدن پیرز بودم، اما اون اونجا نبود من با دقت همه جا رو نگاه کردم اون بین سربازام نبود! سپس درحالی که چشمانش کمی خیس شدند ادامه داد: حیف که زمان کافی نبود که از کسی بپرسم اون تو اون دنیا چطوره؟تنهاس، خوشحاله؟اون جونشو برای من داد من نتونستم حتی برای یه لحظه ببینمش!
جیل کنار کریس نشست و سر او را در آغوش گرفت و دستش را در دست او گزاشت و گفت: عزیزم، ناراحت نباش پیرز حالش خوبه،میدونم که خیلی برات سخته،درکت میکنم، اما خواهش میکنم غصه نخور عزیزم چون اینجوری منم ناراحت میکنی!
کریس به سختی احساساتش را کنترل کرد و آرام از جیل جدا شد و گفت: مرسی عزیزم،سپس دستی به صورتش کشید و یکی از دکتر ها به سمت آنها آمد و گفت: آقای ردفیلد آزمایشایی که درخواست دادید رو تکمیل کردیم، میتونید همراه ما تشریف بیارید، دکتر گفت: ما چند اطلاعات از این ویروس به دست آوردیم و هنوزم داریم روش کار میکنیم، نتایجی که ما از این آزمایش گرفتیم اینه که این ویروس وقتی وارد بدن فرد میشه شروع به تکثیر میکنه و فرد هرچه بیشتر آلوده بشه قدرتمند تر میشه تقریبا میشه گفت: هر یک ساعت با سرعت تکثیر این ویروس تاثیرش بیشتر میشه، اما این احتمالم میدیم که باید پادزهری هم در کار باشه چون ویروس پس از تاثیر زیاد باعث مرگ میشه و به بدن مسلط میشه مطمننا باید پادزهری باشه که  از تکثیر زیاد جلوگیری کنه،
کریس با تعجب پرسید: جدا؟ خیلی عجیبه، شما میتونید پادزهرشو بسازید؟ دکتر جواب داد: خب ما هنوز در حال تحقیق هستیم اما واقعا فکرنمیکنم که بتونیم، این ویروس خیلی پیچدست فقط تنها کسی که ویروسو ساخته میتونه پادزهرشم طراحی کنه! متاسفانه این کار خارج از کارماست!
کریس تشکر کرد و با جیل از اتاق بیرون رفتند و کریس همانطور که راه میرفت در فکر بود! جیل پرسید: کریس به نظرت چیکار کنیم؟ هر دفعه با چیزای عجیب تر مقابل میشیم یعنی کی میتونه پشت تمام این ماجراها باشه؟
کریس به فکر فرو رفت و گفت: ساختن ویروس پیشرفته مثل این کار هرکس نیس این باید تنها کار کسی باشه که مدت زیادی با ویروس ها سرکار داشته باشه و واقعا یه نخبه باشه،جیل سری تکان داد و گفت: درسته، یه نفر مثل وسکر!
کریس سریعا صورتش را به طرف جیل چرخاند و گفت:یه بار دیگه حرفتو تکرار کن!! جیل گفت: یکی مث وسکر!!!
کریس سریع گفت: زدی به هدف پشت این قضیه هم وسکره مطمنم!
جیل با تعجب گفت: چی؟ ولی کریس وسکر خیلی وقته مرده! ما خودمون کشتیمش، الکس هم همینطور بعد اینکه بری و کلر کشتنش و از بدن ناتالیا آزادش کردن دیگه برای همیشه کشته شد!
کریس پرسید: کاریکی از این دوتاس شک ندارم! وسکر ها حتما به همه چی فکر کردن اونا واقعا ادمای باهوشین، مطمن باش یا آلبرت یا الکس
پشت این ماجرا هستند،اونا به هیچ عنوان هیچ مشابهی ندارن اونا اشخاص تکین! شک ندارم بازم پشت همه چی خودشونن!
جیل با تردید و نگرانی پرسید:  جدا؟بازم قراره با اونا روبه روشیم؟ چرا این وسکرها هیچ وقت دست از سرمون برنمیدارن؟ 
کریس دستی به روی شونه جیل گزاشت و گفت:نگران نباش حتی اگه واقعا وسکر پشت این ماجرا باشه ما شکستش میدیم! مثل همیشه! هرچی باشه تمومش میکنیم با کمک هم و دوستامون البته بهتره بگم با کمک خانوادمون،! جیل لبخندی زد و گفت: درسته! ما پیروز این جنگ هستیم، ما باهم بعد این جنگ میریم پیش دخترمون با هم با خیال راحت به تعطیلات میریم!
سپس کریس و جیل هم دیگه را بغل کردند و بعد چند ثانیه جیل گفت: خب قهرمان من چه دستوری میدی؟
کریس گفت:باید به کارمون ادامه بدیم با شری و جیک در تماس بودم وضعیتشون رو چک کردم اونا خوب دارن پیش میرن!  با لیون و کلر هم نمیتونم ارتباط برقرار کنم امیدوارم مشکل جدی نباشه!  بزار یه خبری از بری بگیرم!
سپس با بری تماس گرفت!
- هی کریس..امم آقای ردفیلد،مویرا هستم.
-مویرا، خوبی؟ بری کجاست؟ بی سیم اون دست تو چیکار میکنه؟
-امم هیچی، دستش بنده بی سیم لعنتیشو (f**king wire) ینی بی سیم کوفتیش. امم ببخشید.. خلاصه من جواب دادم، هر سوالی داشتید از من بپرسید!
کریس با تعجب گفت: که اینطور،خب مویرا میشه به من بگید چه سر نخی پیدا کردید؟
- اومم باور کنید ما خیلی گشتیم اما چیزی خاصی پیدا نکردیم همش ویروسای لعنتی ساده تی بودن!
- مشکلی نیس لطفا سعی کنید اطلاعاتی یا چیزی کشف کردید بهمون خبر بدید چون واقعا لازممون میشه،
- خیالت تخت، امم یعنی حتما جور میکنیم و قول میدم که اولین گزارشو من بدم نه بری!
-جدا؟ منتظر گزارشت هستم مویرا!
- ممنون، ببین کی بهت گفتم! خب چیز دیگه؟
- هیچی،  موفق باشید!
-مرسی همچنین بای.
سپس پس از قطع بی سیم بری امد و گفت: مویرا؟  این بی سیم لعنتی منو ندیدی.... چی؟  اون دست تو چیکار میکنه، اون بی سیم منه، به چه اجازه برش داشتی؟ مویرا لبخند موذیانه ای زد و گفت: میدونستم کریس قراره باهات تماس بگیره منم بی سیمتو برداشتم تا اگه کاری داره به من بگه!
بری گفت:  چه بی ربط!  اونوقت که چی؟
مویرا گفت: اینجوری رنگ خودمو پررنگ تر میکنم تو ماموریت! میتونم با فرمانده مستقیم صحبت کنم!
بری گفت:  پس هدفت اینه! چرا یه ذره این سیاستاتو واسه مادر و خواهرات استفاده نکردی؟
مویرا غرغر کنان گفت: ای بابا لعنت، باز رفت سر خونه اول، بابا دست وردار من همینجوریشم الان که پیش توهم یه جورایی از اونا محافظت میکنم، اینکع من جوونم دلیل نمیشه هیچی سر در نمیارم،
بری نفسی کشید: دخترم، من به تو اعتماد دارم و میدونم که تو کارت ماهری برای همین ازت میخواستم پیش مادرت و خواهرات میموندی، اصلا تصمیم درستی نگرفتی که با من اومدی!
مویرا گفت:  نه خیر، مامان تازگیا به من پیغام داد و گفت همه چی در امن و امانه! واینکه اونطرفا هیشکی زامبی نشده و خبری نیس و دوم اینکه من بهت صابت میکنم که تصمیم اشتباه نبوده! 
بری گفت: بسیار خب انقدر حرف زدی که گشنم شد نظرت چیه بریم یه جا چندتا همبرگر  بخوریم و بعد به ادامه کارمون بریم؟
مویرا اندکی فکرد کرد و گفت: فکر خوبیه! اما کم میخوریاا زیاد خوردن باعث خواب آلودگی میشه!
بری با بی حوصلگی گفت: باشه بابا، توهم داری ادای مامانتو درمیاری برای من؟
سپس بعد چند دقیقه به یک ساندویچی سرراهی رسیدن و سپرد شدند و هنگامی که وارد شدند شخصی با لباس پوشیده مخفیانه آن هارا میکاوید!

End Of Chapter 13

 





طبقه بندی: (Resident Evil 8 : The War Ends Now (Complete،
برچسب ها: Resident Evil، Resident Evil 8: The War Ends Now،

تاریخ : یکشنبه 25 بهمن 1394 | 12:06 ق.ظ | نویسنده : Fabulous Solinar | نظرات
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.