تبلیغات
Krystal Universe - Resident Evil 8: The War Ends Now Chapter 19




Chapter 19

Hero

قهرمان



جیک رو به شری کرد و گفت: به نظرت نباید یه کم ملاحظشو میکردی؟یکم عطوفت داشته باش!
شری اخمی کرد و جواب داد: چی داری میگی؟ اگه ساکت میموندم اون دختره منو درسته میخورد!وووه
سپس هردو کنار آتش نشستند و جیک پرسید: اونا کجان نمیان کنار آتیش؟

شری سری چرخاند و گفت: نمیدونم! برام مهم نیس بیان یا نیان!
جیک چند لحظه ای به شری نگاه کرد و گفت: شری! چی شده؟ اصلا مثل سابق نیستی؟
شری با چهره اندوهگین گفت:حق باتوئه خودمم نمیدونم چمه!تا حالاذانقدر استرس و نگرانی روم نبوده! جیک لبخندی زد و گفت: هه خنگول! وقتی پیش منی دیگه نباید نگرانی داشته باشی!
شری چند لحظه به جیک نگاه کرد و زد زیر خندن سپس جیک هم خندش گرفت.
بعد چند ثانیه جیک گفت: میدونی خیلی وقت پیشا یه خوابی دیده بودم هی سعی میکنم بهش فکر نکنم ولی نمیتونم فراموشش کنم!
شری دستی زیر چونه گزاشت و پرسید: خب چی دیدی؟کابوس یا رویا؟
جیک کمی فکرکرد و گفت: خواب دیدم که توی یه روستا شبیه روستاهای عربستان بودم و تمامی مردم اونجا مبتلا به ویروس بودن و فقط یه پسر بچه جز من سالم بود که به من پناه برده بود.
شری پرسید آخرش موفق شدی یا نه؟
جیک جواب داد:اوایلش بنظرش راحت بود امابه مرور زمان سخت ترشد.
شری گفت: امم نظر منو بخوای این یه رویاس!
جیک با تعجب پرسید: رویا؟
شری ادامه داد: آره.از این جنبه در نظر بگیر که تو به تنهایی به این جنگ خاتمه میدی نه اینکه گیر اونا بیفتی! تو یه قهرمانی!قهرمان من!
جیک لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت: فک میکردم لیون و کلر قهرمانات باشن!
شری گفت: خب اونا قهرمانای دوران بچگیمن و هرگز فراموششون نمیکنم اما الان تنها قهرمان من الان تویی!
جیک لبخند زد و گفت: جدی میگی؟
شری مشتی به بازوی جیک زد و گفت: مگه من باتو شوخی دارم؟
سپس هردو خندیدند!
پس از مدتی جیک گفت: یکم گرمه من میرم یه ذره قدم بزنم!
شری گفت: باشه، فقط زود بیا که بدون تو فکرم باز درگیر میشه،جیک لبخندی زد و رفت! 
پس از مدتی  مویرا کنار آتش نشست و بدون اینکه حرفی بزند به آتش زل زده بود پس از چند ثانیه سکوت شری شروع به صحبت کرد و گفت: ببین مویرا خیلی متاسفم اگه ناراحتت کردم....میدونی..راستش اصلا تازگیا تمرکز ندارم و یکم دلهره دارم.
مویرا گفت: مهم نیس، دیگه تموم شد راستش منم تازگیا یکم بهم ریختم!
شری پرسید:مگه چی شده؟
مویرا جواب داد: خب راستش به قول بابام نمیدونم واقعا کار درستی  کردم که همراه بابام اومدم یا اینکه باید پیش مامانمینا میموندم!
شری گفت: جای مامامنتینا امنه درسته؟
مویرا گفت:آره.ولی بابا همش گیر میده! اصن رو اعصاب منه!
شری گفت: پس من باید چی بگم درباره بابام؟
مویرا پرسید: بابای تو هم بهت گیر میداد؟
شری گفت: بابای من اصن با من حرف نمیزد.اصن من براش مهم نبودم، شرط میبندم اگه ازش میپرسیدی من اون زمان چندسالم بود نمیدونست!
بابای تو چون خیلی بهتون اهمیت میده اینجوری میکنه!
مویرا گفت: بابای تو خیلی بی نمکه ولی بابای من خیلی شوررره!
سپس هر دو خندیدند!
پس از مدتی بری آمد و شروع به صحبت کردند.
اواسط صحبت شری بلند شد و گفت:من میرم دنبال جیک یکم دیر کرده. مویرا گفت: باشه، زود بیاییداا
شری به دنبال جیک گشت و او را صدا میزد،سپس از دور او را دید که به سمتش می آید شری اورا صدا زد و توجهش را جلب کرد،اما ناگهان اشخاصی غول پیکر به سمت جیک آمدند و دور او جمع شدند.
آنها به سرعت به جیک حمله کردند و فرصتی برای جیک نبود تا اسلحه بکشد و مجبور بود با مشت و لگد با آنها مبارزه کند،شری تفنگ خود را درآورد و پیاپی شروع به تیراندازی کرد و به سرعت به سمت آنها دوید، وقتی که به آنها نزدیک شد پای خودرا بلند کرد تا لگد بزند اما یکی از آنها به سرعت برگشت و پای اورا گرفت و چرخاند و با دست دیگر مشتی محکمی بهش زد و اورا چند متر پرت کرد.
جیک هواسش پرت شد و فریاد زد:شریییی! ناگهان خود نیز چند مشت خورد و به زمین افتاد و اشخاص غول پیکر اورا گرفتند و بردند.
شری به سختی از زمین بلند شد و به دنبال آنها دوید و همچنان اسم جیک را صدا میزد!اما موفق به گرفتن آنها نشد! پس از مدتی ایستاد و دیوانه وار فریاد زد: جیککک! جیکککک!
با صدای فریاد شری مویرا و بری به سمت شری آمدند و بری سریعا پرسید: شری! چی شده؟ چه بلایی سر جیک اومده؟ اون کجاست؟
شری هول هول گفت: او..اونا جیک رو بردند من سعی کردمم .....مانع بشم ولی.....اااااه همش تقصر منههه. جیکککک!
مویرا گفت: اوکی آروم باش(Ok Calm Down) پیداش میکنیم!
شری گفت:  باید سریعا به کریس اطلاع بدیم! 
سپس بی سیم خود را در آورد و سریعا کریس را گرفت:
- شری؟ خوشحالم صداتو میشنوم.
- منم،  کریس، جیک! چند نفر جیک و دستگیر کردن ..من خواستم جلوشونو بگیرم ولی نشد...
- آروم باش.مشکلی نیس، جیک از پس خودش برمیاد و ما نجاتش میدیم.خونسرد باش
-اوکی سعی میکنم خونسرد باشم!
-ماموریتتون انجام شده؟
- آره، موفق شدیم
-خب پس اونجا موندن بی فایدس بقیشونو بسپرید به نیروهای تجسس خودتون برگردید پیش ما!
از آنطرف اشخاص غول پیکر جیک رو به آزمایشگاه وسکر بردند و آنرا بیهوش در اتاقی روی صندلی بستند.
سولین درحالی که روپوش سفیدی برتن داشت به سمت ماموران غول پیکر رفت و گفت: بهش که صدمه نزدین؟ آقای وسکر اونو سالم میخواد!ماموران گفتند: نه!اون سالمه فقط چندتا ضربه سطحی بود که مجبور شدیم!
سولین گفت: مهم نیس! حالا برید و بقیه کار رو بسپارید به من!
ماموران رفتند و سولین داخل اتاق شد!
جیک بیهوش روی صندلی بود، سولین با عطری خاص او را به هوش آورد و رو به روی او ایستاد!
جیک چشمانش را باز کرد و به سولین زل زد و پرسید: تو دیگه کی هستی؟
سولین پاسخ داد: سلام آقای مولر خیلی خوشحالم که شما را ملاقات میکنم! من سولین وانگ هستم یکی از دانش آموزای دکتر برکین!
جیک پرسید: چی؟ برکین؟ کدوم برکین؟ اون مرده!
سولین پاسخ داد: بله، ایشون حدود بیست و خورده ای سال پیش بر اثر ویروس فوت کردند! اما من تنها کسی هستم که از دانش ایشون مطلع هستم!
جیک پرسید: چی؟ منظورت چیه؟ تو چی از من میخوای؟ آزادم کن!
سولین با جدیت گفت: متاسفم ولی من نمیتونم اینکارو کنم!
جیک باز داد زد: بزار برم! سولین پاسخ داد: اگه اینکارو کنم تمام سربازا جفتمونو میکشن، پس بهتره کار احمقانه ای نکنم!
جیک باز پرسید: با من چیکار داری؟
سولین پاسخ داد: من از طرف پدرتون وسکر مامور به ساخت ویروسی شدم که قدرت بی پایان داره!
جیک با تعجب پرسید: پدرم؟ اون زندس؟ اون خیلی وقت پیش توسط ردفیلد کشته شد.
سولین گفت: بله،اما پدرتون با استفاده از کلی سرنگ آمپول فقط تونست زنده بمونه!پدرتون دیگه وسکر سابق نیس! اما هنوز افکارش همونه!
جیک با تعجب گفت: اون کجاست؟ باید ببینمش! منو ببر پیشش!
سولین گفت: من هنوز دقیقا نگفتم برای چی اینجام! من برای درست کردن ویروس پدرتون به خون شما احتیاج دارم خون شما یکی از مواد سازنده اون ویروسه!
جیک پرسید: تو خون منو میخوای؟
سولین جواب داد: سوال خوبیه!سپس جلوی جیک رفت و نشست و ادامه داد:  آقای مولر خوب به من گوش بدید! من دشمن شما نیستم! نه شما و نه تمام همکاراتون! من فقط شمارو آوردم اینجا تا به من کمک کنید تا منم به شما کمک کنم! من به خون بدن شما نیاز ندارم چون نمیخوام چنین ویروسی ساخته بشه!
شما باید از آقای ردفیلد اطلاعات به من بدید! تنها چیزی که میخوام همینه!
جیک لبخندی زد و گفت: من هیچی نمیدونم و به تو هم هیج اطلاعاتی نمیدم!
سولین پافشاری کرد و گفت:نه! نباید اینجوری کنید، باید به من اعتماد کنید،من دشمن نیستم! من میتونستم فقط بیام و ازشما خونتون رو بکیرم و آزمایشمو تکمیل کنم، آقای مولر من به کمک شما احتیاج دارم، اگه شما به من کمک کنید من شمارو از اینجا آزاد میکنم و نمیزارم به شما و همکاراتون آسیبی وارد شه!
جیک گفت: چطور بهت میتونم اعتماد کنم؟
سولین گفت: شما چاره ای ندارید! این آزمایشگاه به این بزرگی کلللی موجودات ویروسی داخل شیشه ذاره و کلی ویروس در حال تکثیر به قدری که واقعا ماها و دوستان شما در برابرش هیچیم! آقای مولر به اطرافت نگاه کن کجایی؟ دقیقا تو مشت دشمن! پدرتون و همکاراش اصلا مرگ و زندگی شما براشون مهم نیس! اطلاعاتی که من دارم کسی از این ویروس نداره چون فرمول این ویروس تو یه دفترچه بود که فقط آقا وخانم برکین میدونستند و من تنها بازمانده هستم و اگه من طرف هرکی باشم اون طرف برندس! 
پس خواهش میکنم جای آقای ردفیلد رو به من بگید ما هردو باید از اینجا سالم بریم بیرون من میتونم به کمک شما به این جنگ خاتمه بدم! 
جیک گفت: بسیار خب، من به تو کمک میکنم ولی تو کی منو آزاد میکنی؟
سولین جواب داد: من نقشه خوبی دارم! فردا شب من و شما اینجا رو ترک میکنیم! ولی شما منو به عنوان گروگان میگیری و از اینجا میریم بیرون!
جیک گفت: اما ممکنه اونا مارو بکشن!
سولین گفت: اینطور نیس! اونا به من احتیاج دارن و آسیبی به من نمیزنن و همینطور شما باید سالم باشی تا خونتون رو به دست بیارن!
جیک گفت: نقشه خوبیه!..اما قسم بخور که دروغی درکار نیس!
سولین با جدیت گفت: من واقعا صادق هستم!
جیک گفت: بهت اعتماد میکنم!
سولین لبخندی زد و با چاقویی پشت پای خود را زخم کرد و خون خود را در شیشه ریخت و گفت: خون ما هیچ فرقی باهم نداره!
سپس هردو لبخند زدند.

The End Of Chapter 19






طبقه بندی: (Resident Evil 8 : The War Ends Now (Complete،
برچسب ها: Resident Evil، Resident Evil 8: The War Ends Now،

تاریخ : سه شنبه 26 مرداد 1395 | 12:53 ق.ظ | نویسنده : Fabulous Solinar | نظرات
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.