تبلیغات
Krystal Universe - Resident Evil Revelations 3 Chapter 5


Chapter 5

Meting After Many Years

دیدار پس از سالها


کلر گفت: اون زن توسط اون وسیله کشی ( همون وسیله ایدا که میزد به یه جا خودشو میکشوند بالا) از اینجا دور شد. جیل گفت: درسته اون زن اون مرد هردو تو یه منطقه هستند ممکنه به هم ربط داشته باشن پس بهتره دنبال این زن بریم بهتره خیلی عادی با موتور بریم دنبالش..


کلر جواب داد: پس سریع بیا بالا.
هردو سوار شدند جیل رو شونه کلر زد وگفت: تو فقط حواست به روندن موتور باشه من حواسمو جمع اطراف میکنم. کلر هم قبول کرد و سپس راه افتاد
کلر با سرعت بالا ودقت زیادی موتور رو میروند  و از طرفی جاده کمی تاریک اما کاملا خلوت بود
جیل به کلر اشاره کرد: بپیچ سمت چپ، سپس دوربین رو به چشم زد وگفت: اووه اون دقیقا مث زن گربه ای میمونه خیلی سریع و فرز حرکت میکنه باید با همین سرعت ادامه بدیم تا بهش برسیم
کلر گفت: داریم از بروکلین خارج میشیم و به سمت برانکس میریم. جیل گفت: چاره ای جز این نداریم باید تعقیبش کنیم فک کنم اونم مث اون مرد  دستش تو کاسه باشه
حدود یک ساعت گذشت که اون زن ایستاد. جیل گفت متوقف شد اهسته برو پیشش
اون زن وارد یه مکانی شبیه به راهرو شد
جیل گفت: اون رفت اون داخل اصن من چنین جایی تو برانکس ندیدم اون دیگه چه جاییه؟
کلر و جیل وقتی به سمت انجا رفتند انجا کاملا ساده بود و هیچ دری در اطراف قابل مشاهده نبود
جیل گفت: خدای من ولی من خودم دیدم اون اینجا متوقف شد و یهو ناپدید شد.
کلر نگاهی به دیوار انداخت وگفت : هی جیل حق باتوئه اینجا در مخفی داره که کسی اصن روحشم  خبر نداره کلر دستگاه اسکنر رو دراورد وگفت: نگاه کن! همه مردم فکر میکنن این راهرو یه راهروی خالیه و دیوار بغلش یه سنگ تو پره
جیل گفت: ما مث ادمای احمق از خیلی چیزای این دنیا که هیچی از این شهر بی خبر هستیم
کلر نگاهی به جیل کرد وگفت: ما احمق نیستیم خلافکارا خیلی باهوش شدن
جیل لبخند زد وگفت: آرره از این جهتم میشه بهش نگاه کرد..خب به هر حال بیا سریع  بریم داخل تا از این دور  تر نشده و کلر انگشت هاشو لای در انداحت ودر به آرامی باز شد سپس هردو داخل شدند و با پله های زیر زمینی رو به رو شدند
جیل به آرامی گفت: اوه لعنت خیییلیی تاریکه! میدونی با ورود به این در مخفی پل پشت سرمونو خراب کردیم این منطقه اصن انتن نمیده حتی اگه بمیریم هم جسدمونو کسی پیدا نمیکنه
کلر به بی سیمش نگاهی کرد و متوجه شد هیچ گیرایی نداره شرط میبندم اونا موقعیت اون مرد هم گم کردن ولی امیدوارم از این منطقه جون سالم به در ببریم
جیل حرفشو تایید کرد وگفت: منم امیدوارم راستی اگه بخواییم بریم پایین با وجود نور کسی متوجه میشه ما اینجاییم
کلر گفت: حق باتوئه ولی ما از اون جا که اینبار اماده ومجهز اومدیم از عینک مادوم قرمز استفاده میکنیم که کسی متوجه نمیشه.
جیل گفت: اوه به کل یادم رفته بود، و از کیف بغلشون عینک ها رو دراوردن
کلرگقت: اوه همه جا کاملا سبزه خیلیم راحت نیست اما بهتر از هیچیه
سپس به آرامی از پله ها پایین رفتند و وارد یه راهرو شدن داخل راهرو چند هیولا درون شیشه ازمایشی خوابیده بودن جیل و کلر همونطور که جلو میرفتن میگفتن: اوه خدای من اینا این همه مدت اینجا چیکار میکردن؟ چرا ما بی خبر بودیم ؟کلر گفت:دقیقا مث دو سال پیش که تو اون جزیره نفرت انگیز بودم یه نفر روی موجودات بدبخت ازمایش انجام میده باورش سخته اینا همون موجوداتی مث اون گربه باشن که الان انقدرر بزرگ شده باشن
جیل گفت: حیون بیچاره به اجبار اونو کشتیم اما یه سوال چرا تو این راهرو فقط حیوونا به این شکل در اومدن اثری از انسان ها نیس
کلر گفت: حرف خوبی زدی شاید این ویروس فقط روی حیوونات طراحی شده باشه ولی بهتره اتاق های دیگه هم بگردیم به احتمال خیلی زیاد باید برای انسان ها یه جا دیگه گذاشته باشن.
جیل اتاقی رو اشاره کرد و گفت:اولین اتاق اینه بزار بریم یه نگاهی بندازیم وقتی دستگیره رو چرخوندند باز نشد
جیل و کلر باهم گفتند: ای بابا این درا هم که همیشه قفلن باید بریم کلیدشو پیدا کنیم
جیل ادامه داد: اه حالا تو این تاریکی کلیدش کدوم گوریه؟
کلر گفت: امیدوارم در جلوییش  باز باشه
کلر به سمت در رفت وفتی دستگیره رو چرخوند به راحتی بازشد سپس با احتیاط داخل شدند. درون اتاق یه میز و صندلی بود کلر گفت: این میز داخلش یه چیزی هست بزار چک کنیم سپس در رو بیرون کشید داخلش یه کلید بود.
جیل گفت: چی؟؟ کلید؟؟ اخه برای چی اینجاست یعنی امکانش هست این کلید همون در باشه؟
کلر گفت: یه کاسه ای زیر نیم کاسست یه نفر عاقل هیچوقت کلید مهم یه در رو اینجا نمیزاره ولی بزار برش داریم ،کلید رو برداشتند و سمت در رفتند جیل گفت: من مطمن نیستم  باید اینکارو بکنیم ولی به لطف خدا هیچی پیش نمیاد کلر در رو باز کزد و در باز شد که ناگهااان اژیر به صدا در اومد جیل گفت: اوه لعنت به این شانسسس
کلر وجیل هر دو دویدند و به سمت پله های رو به رو رفتند کلرگفت: بنظرت به کجا میره؟
جیل گفت: فقط بروووووو
و هر دو سریع به بالای پله ها رفتند بالای پله ها یه اسانسور بوداما اون ها باز از پله ها برای بالا رفتن استفاده کردند. و  زیر یکی از میزها قایم شدند
جیل گفت: خوب شد این میز اینجا بودکلربا دقت نگاه انداخت وگفت: هیششش یکی اینجاس باید اروم نفس بکشیم
کلر تو دلش گفت: خدای من این دقیقا همون شکلیه که تو جزیره پیش میمود
جیل به ارامی کفت: صدای پای یکی میاد.  یک نفر از در وارد شد و عجله کنان دوید و اطرافش رو بادقت کاوید  وگفت: احمق
کلر گفت: این همون زنس خوبه گمش نکردیم
اون زن به راهش ادامه داد و سپس گفت: پس معلومه همین نزدیکی ها هستی! سپس گفت: اوه بله الان میام بیرون و دری مخفی دیگری باز کرد ورفت: کلر  وجیل پس از چند دقیقه  بیرون امدند و به طرف در مخفی دوم رفتند .
رفته رفته محیط روشن و روشن میشد
کلر گفت: بهتره عینک هامونو در بیاریم
جیل گفت: اره ولی از شانس بد دیگه میدونن ما اینجاییم باید سریع یا از اینجا خارج شیم یا قایم شیم
اصن شانسکی چشمون به این زن افتاد خودمون هیچ کشفی نکردیم
کلر گفت: درسته حتما یه تقدیدری بوده ما بی هیچ کشفی به اینجا برسیم
کلر و جیل با احتیاط از انجا دور شدند و کلر گفت: نباید چنین ریسکی میکردیم اصلاهنوز کلی اتاق هست که باید نگاه بندازیم ولی ممکنه تو اتاق های دیگه تله های بدتر برامون گزاشته باشن.
جیل گفت: خیلی بده گیر افتادیم  اوه اوه برق اون بالا روشن شد همین بغل پله ها بمون
کلر و جیل سر پله ها ایستادند و مخفیانه داخل رو سرک کشیدند اون زن دریچه سقف رو باز کرد وخارج شد
جیل گفت: شانس لعنتی تنها راه خروج همونه کلر پشتش رو نگاه انداخت تعدادی از حیوانات داشتند بالا میامدند.
کلر وجیل سریع از دریچه عبور کردند و به بیرون شهر رسیدند اون زن گوشه ایستاده بود
کلر به آرامی گفت:  خدا لعنت کنه این جا دیگه کجا بود؟وایسا این چهره چقدر اشناس ها؟ حالا یادم اومد این همون زنست که جاسوس امبرلا بود و به من و لیون کمک میکرد اسمش چی بود؟ ایدا، ایدا وانگ!
جیل گفت: تو اون زن رو میشناسی؟
مرد مرموز نیز در همین حال پیداش شد و از بالای یکی از ساختمان های نزدیک سر به بیرون کشید و اسلحه ای در دست داشت و با دوربین اسلحه روی ایدا نشانه گیری کرد وگفت: ههه دیگه کارت تمومه خانم جااسووسس
کلر که شاهد ماجرا بود وحشت کرد وفریاد زد: اوه نه ایدااااااااا بپاااا، و سریعا به سمت ایدا  دوید وبا هل محکم اورا بر زمین انداخت و تیر مرد مرموز به ایدا نخورد و از طرفی جیل سریعا تیری به دست مرد زد و اورا مجروح کرد سپس کلر و جیل وایدا هر 3 نفری به دنبال مرد دویدند جیل گفت: لعنتی عمرا بزارم فرار کنی وایساااا
ایدا و کلر همچنان میدویدند اما مرد مرموز توانست به سختی فرار کنه که یهو ایدا گفت: کافیه دنبال کردن بی فایدس.
و سپس اسلحه خود را به سوی کلر و جیل گرفت و گفت: شماها کی هستین؟ و نگاهی به کلر انداخت و ادامه داد: تومنو از کجا میشناسی؟
کلر گفت: من رو یادت نیست؟ چندین سال پیش من و لیون تو در راکون سیتی بودیم و در ازمایشگاه دکتر بیرکین دنبال ویروس میگشتیم.
ایدا با تعجب نگاهی انداخت اسحه اش رو پایین اورد وگفت: تو همون دختری بودی که دستیار لیون بود الان یادم اومد.
جیل ادامه داد: تو واقعا از چین به امریکا اومدی؟
ایدا با تعجب نگاهی انداخت وگفت: خب پس شماها همه چیو شنیدن حتما صدا در اوردن اون آژیر کار شما بود درسته؟
کلرگفت: اوه اشتباه از ما بود نمیخواستیم تو دردسر بندازیمت،راستی تو وقتی تو چین بودی از برادر من خبر نداشتی؟
ایدا گفت: برادرت کیه؟
کلر جواب داد: کریس ردفیلد
ایدا لبخندی زد وگفت: اووووه جاالب شده پس تو خواهر اونی
جیل گفت: پس کریس رو دیدی بگو ببینم اون در چه وضعیه؟
ایدا جواب داد: تو همکارش هستی؟درسته؟
جیل اخم کرد وبا جدیت گفت: نه خیرر من نامزد کریس هستم
ایدا خندید و گفت: تو چین خیلی خوش گذشت جای جفتتون خاالی بود اول تو کلر که یه زن جوون جاتو گرفته و شده دستیار فعلی لیون وتو؟
جیل اخمی کرد وگفت: جیل!
ایدا سریعا ادامه داد: چه اسم قشنگی جیللل!! که یه پسر جوون داره با نامزدت میگرده هه
جیل عصبانی شد و گفت: انقدر چرت و پرت نگو برو سراغ اصل مطلب
کلر گفت: هیش اروم باش جیل اون تو تیم ماست
کلرگفت: لیون؟ اون هم مگه تو چینه؟
ایدا پاسخ داد: درسته دارن با درک سیمنز مبارزه میکنن
کلر گفت: چی؟ من اونو میشناسم پس تو چرا به کمکش نرفتی لیون الان خوبه؟
ایدا گفت: من تا جایی که تونستم کمکش کردم تازه من دیگه تو چین هیچ کاری ندارم، برادرت هم حالش خوبه
کلر گفت: خدا روشکر،اون مرد چند بار از دست ما فرار کرد باید دستگیرش کنیم
ایدا با تعجب گفت: شما اونو میشناختین؟
کلر گفت: نه  ولی تصادفی فهمیدیم اون حمل کننده ویروسF هستش
ایدا گفت: اون رالف گراند (Ralf Grand) هستش یه عوضی بدبخت که  اسم خودشو گزاشته جاسوس. سپس مکثی کرد وگفت: خب حالا شما چی از اون ویروس میدونید؟ کلر گفت: چیز زیادی نمیدونیم ماهم فقط میدونیم که....
ناگهان جیل دست کلر رو کشید وگفت: کلر مگه دیوونه شدی؟ اون نباید هیچی بدونه اون هم به اندازه اون مرد خطرناکه.
کلرگفت: اوه جیل دست بردار اون تو تیم ماست لیون به اون اعتماد داره پس منم بهش اعتماد دارم
(ایدا همچنان درحال گوش دادن به صحبت های جیل و کلر بود)
جیل با عصبانیت به کلر گفت: هه از کی تا حالا لیون بیشتر از برادرت برات مهم شده یه درصد احتمال بده که این برای کریس  دردسر درست کرده باشه! سر تا پاش مشکوکه
کلر گفت: کافبه مطمئنم اون هیچ کاری که کریس رو رنجونده باشه نکرده،سپس روشو به طرف ایدا گرفت و نزدیکش رفت و گفت: خب ایدا توهم میخوای رالف رو به دام بندازی؟
ایدا پاسخ داد: درسته اون احمق ممکنه ویروس ها رو به باد بده
کلر گفت: پس الان هرسه تای ما یه هدف داریم دوست داری به ما ملحق بشی؟
جیل از اون طرف به کلر هی اشاره میکرد که ازش نخواد که بیاد
ایدا اندکی تامل کرد وگفت:متاسفم کارهای مهم تری دارم
کلر لبخند زد وگفت: مشکلی نیس از اینکه دیدمت خوشحال شدم مواظب خودت باش
سپس جیل و کلر از ایدا دور شدند
بی سیم ایدا به صدا درامد و صدای مرموزی به ایدا گفت: فرصت رو از دست نده باید نهایت استفاده رو ازشون کنی و سعی کن وانمود کنی که میخوای بهشون کمک کنی و سر یه فرصت مناسب هرجفتشونون رو بی سر و صدا بکشی اونا فقط دوتا مزاحم هستن !!!
ایدا اندکی تامل کرد وگفت: اوکی همین کارو میکنم، و سپس بی سیم قطع شد.
کلر و جیل زیاد دور نشده بودند پس ایدا داد زد: صبرکنید
کلر و جیل با تعجب به پشت سر نگاه کردند! ایدا سریعا خودش رو به انها رسوند وگفت: تا یه جاهایی میتونم باهاتون بیام !!!!
کلر لبخند زد وگفت: خوشحالم که قراره واسه مدتی باهم هستیم
و هر3تایی راه افتادند و ایدا با لبخند شیطنت آمیزی پشت کلر و جیل را افتاد........

The End Of Chapter 5





طبقه بندی: (Resident Evil Revelations 3 (Complete،
برچسب ها: Resident Evil Revelations 3، Resident Evil،

تاریخ : یکشنبه 25 مرداد 1394 | 07:15 ب.ظ | نویسنده : Fabulous Solinar | نظرات
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.