تبلیغات
Krystal Universe - Resident Evil 8 ;The War Ends Now Chapter 20


Chapter 20

Trust

اعتماد



جیک پرسید نقشت چیه؟ سولین جواب داد: آخر شب از اینجا خارج میشیم تو منو به عنوان گروگان میگیری و فرار میکنیم. جیک پرسید: چی؟ چطوری؟ این شرکت بسیاری آدم داره من بدون اسلحه هستم. 
سولین گفت: تو بدون اسلحه هم از پسشون برمیای مگه نه؟ مگه تو پسر وسکر نیستی؟ در ضمن اونا خیلی به تو نمیتونن صدمه بزنن از این بابت همه چی اوکیه.
جیک گفت: آو آره میدونم من خیلی قوی هستم میترسن.
سولین مکثی کرد و گفت: خب..آم آره ولی میدونی؟ اونا به خاطر من به تو صدمه نمیزنن
جیک گفت: مگه تو چه ارزشی واسشون داری؟ سولین گفت:من... بهت توضیح میدم....
از اونور کلر و لیان در انتظار کریس و جیل بودند.
کلر گوشه ای نشسته بود و به گردنبند پیرز که در دستانش بود زل زده بود و با خود در دل گفت: تو چیکار کردی؟؟؟ بامن؟ با کریس؟ ینی تو هنوز به خاطر ما داری عذاب میکشی؟
لیان نگاهی به کلر کرد و سمت او آمد و نشست و گفت: کلر خوبی؟ همه چی اوکیه؟
کلر گفت: آم هیچی نیس همه چیز مرتبه،فقط یکم استرس دارم. من خیلی نگرانم سولین چه ربطی میتونه به پیرز داشته باشه.
ناگهان چند زامبی از دور و ور آنان سر درآوردن و به طرف آنها اومدن و لیان و کلر سریعا تفنگ خود را درآوردند و قبل اینکه شلیک کنند چند تا از زامبی ها سرهاشون شکافته شد و چندتا دیگر هم با لگد پرت شدند و با تیر در سرشون کشته شدند.
کلر نگاهی  به او کرد و گفت: جیللل!!!
جیل سر خود را چرخاند و گفت: کلر!!  کریس بیا اونا اینجان.
سپس کریس سریعا به سمت آنها آمد و گفت: کلر!لیان! حالتون خوبه؟
لیان جواب داد: ما خوبیم. ولی اول باید به حساب این زامبی ها برسیم.
جیل و کلر تفنگ های خود را در اوردن و پشت هم قرار گرفتن و شروع به تیر اندازی به سر زامبی ها کردن.
کریس تفنگ خود را گزاشت بغل و با مشت صورت همشونو خورد کرد و لیان نیز با لگد زامبی ها رو زد و دخل همه رو در اوردن
جیل و کلر لبخند زدن و کلر گفت: جیل تو واقعا خیلی مهارت داریااا.
جیل جواب داد: این همه سال زامبی کشتم... دیگه چشم بسته هم میتونم بزنم. متشکر.
کریس به کلر گفت: کلر تو باید اطلاعات مفید تری به ما بدی نه اینکه از جیل تعریف کنی؟
جیل گفت: کریس!!ینی میخوای بگی من ضعیفم؟
کریس جواب داد: اع نه!! حالا بعدا هم میتونه تعریف کنه ازت الان تا وقت عس باید اطلاعاتمونو تکمیل کنیم.
جیل جواب داد:تو که نگفتی مگه اینکه کلر بهم بگه سپس دستای خودشو جلو گرفت و ادامه داد: باشه و بعدا سر این موضوع هم بحث میکنیم.
کریس و لیان نگاهی بهم کردند و لیان گفت: زن ها! (Women)
بریم یه جای امن تر بریم...
وقتی داشتن میرفتن جیل دست کلر رو گرفت و گفت: کلر میشه یه چی بهت بگم؟
کلر ایستاد وگفت: البته!چی شده؟
جیل مکثی کرد و گفت: کلرر! چرا ایدا رو نگرفتی؟ اگه اونو دست گیر میکردی همه چی تموم میشد؟
کلر با شک پرسید: اینکه ما گزاشتیم ایدا با اون پسره سولین  بره خیلی کریس رو عصبانی کرده؟
جیل چشمی چپ کرد و گفت: خودت چی فکر میکنی؟
کلر گفت: خب ایدا دوست منه. من که نمیتونم دست گیرش کنم.
جیل گفت: چی؟ دوست؟ هه ببخشید ولی تو و ایدا از کی دوست شدین؟
کلر جواب داد: از خیلی وقت پیش!از همون راکون سیتی اون به من و لیون کمک کرد و من همونجا باهاش آشنا شدم ما باهم دوستیم. یادت نیس چه قد دفعه پیش به ما کمک کرد؟
جیل چند ثانیه نگاهی به کلر کرد و گفت: کلر!! تو چرا انقدر ساده ای؟ به اون همکارت نیل اعتماد کردی بس نبود برات؟ تازه اون که انقدر بهت نزدیک بود و اونکه تو خود ترا سیو بود کار میکرد؟ اونوقت ایدا که  یه جاسوسه...هه باور نمیکنم.کلر به جیل نگاه کرد و گفت: جیل انقدر بدبین نباش. همین ایدا بود که لیان رو وقتی آنت تیر زد نجات داد. همین ایدا بود برای کشتن یکی از سخت ترین B.O.W ها براش اسنایپر رسوند. همین ایدا تو اروپا چن بار لیان رو از مرگ نجات داد همین ایدا تو کشتن سیمنز کمک کرد.
جیل گفت: ببینم همه این داستانا رو لیان برات تعریف کرده؟
هه!باش همه اینا درست ولی کلر تو از خودت نپرسیدی؟ برای چی به لیان کمک کرده؟ اون دنبال کار خودشه تو ماموریت  خودش پیش میرفته. اون به این خاطر به لیان کمک کرده که اعتماد لیان رو جلب کنه و هروقت خودش هم تو خطر بود لیان بهش کمک کنه. و کارهای خودشو پیش ببره لیان هم یه مرده مردها همشون راحت گول میخورن. تو چرا با طناب لیان میری تو چاه؟ این زن برای وسکر کار میکرده برای سیمنز کار میکرده دقیقا دشمنای ماااا.
کلر گفت: ولی دیدی که اون به خاطر ما هم سیمنز و هم وسکرو از خودش باز کرد.
جیل جواب داد: نکته همین جاااس!کلر چی؟ باز زد؟ ینی اگه ما بعس اعتماد کنیم ما رو هم وقتی خرش از پل بگذره سرباز میزنه. ایدا خوب و بد نمیشناسه! ایدا خیانتکاره... اگه واقعا آقای لیان شما هم براش مهم بود بعد این همه مدت بهش ملحق میشد. این نشون میده ایدا کارش میلنگه. بابا این زن جاسوسه وانمود میکنه یار شماهاس. سپس دست خود را رو شونه کلر گزاشت و گفت: کلر! تو غیر از اینکه خواهر شوهرمی بهترین دوستمم محسوب میشی!
کریس برادرته! باشه! ولی ما فرض میکنیم کریس هر حرفی راجب ایدا میزنه به خاطر اینکه اون دید منفی راجب کارلا داره ولی کلر من دوست دارم دلم نمیخواد از دست بری اونم به خاطر ایدا که هیچ ثبوتی نداره،ببینم تو به من بیشتر اعتماد داری یا ایدا؟
کلر جواب داد: خب معلومه تو! 
جیل گفت: خب کلر پس به من اعتماد کن! ایدا شیاده شما باید همون موقع اونو میگرفتید این اصلی ترین ماموریت ماست. ایدا همه چی رو میدونه! دفعه بعد که دیدیش باید دستگیرش کنی!
اگه اینکه خبش برسه تو و لیان به ایدا کمک کردید که بره براتون پرونده درست میشه.من به خاطر احترام به تو و لیان ازش چشم پوشی میکنم.
کلر نگاهی کرد وگفت: ممنونم جیل!
جیل لبخندی زد و به بازوی کلر دستی زد و گفت: بیا بریم پیش بقیه.
از آنور سولین مخفیانه اسلحه ای برداشت و زیر لباس خود قایم کرد و پیش جیک رفت و گفت: هی جیک! پیس! این اسلحه رو بگیر! با این منو بگیر و وانمود کن منو گروگان گرفتی! جیک اسلحه رو گرفت و سولین رو به خود چسبوند و با دستی زیرگردن او و دستی به اسلحه. سپس گفت: آماده ای؟ حالا. با لگد به در کوبید و بیرون آمد.
چند سرباز با تفنگ به سمت جیک آمدند ولی جیک با سرعت تمام آنان رو تیر زد و کشت و سپس با سولین دوید یکی از سربازها زنگ آژیر رو به صدا درآورد.
سولین گفت: واای نه بدوووو. بدوووو 
جیک و سولین باهم دویدند و جیک به سرعت سربازان زیادی را کشت.
الکس از دوربین شاهد ماجرا بود و با تعجب گفت: اوه شتتت.
سربازای بیشتری بفرستیننن
تمامی خروجی ها رو ببندین!
جیک دوید و گفت: تعدادشون خیلی زیاده چجوری رد شم سولین به اطراف نگاهی کرد و گفت: در خروجی اونجاست بدو  تا بسته نشده
سپس سمت در دویدند.سولین گفت: سریع تررررر سریع تر سپس هردو دویدند و لیز خوردند زیر در و رد شدند.
سپس هردو نفس نفس زنان به هم نگاه کردند
ناگهان چند سرباز به سمت آنها امدند جیک سولین رو گرفت و  عقب عقب رفت.
سولین الکی از روی ترس گفت: اون خطرناکه اسلحه هاتونو بندازید‌.
و به سختی فرار کردند و از آنجا دور شدند.
مدتی جیک و سولین پشت بوته ای نشستند.
جیک گفت: دمت گرم. نقشه خوبی بود. ما آزاد شدیم 
سولین جواب داد: قابلی نداشت جیک. خیلی مهارت هات عالیه در واقع فرار از اونجا خیلی سخته.
جیک گفت: ما اینیم . راستی باید بریم وقت نداریم.
سولین تایید کرد و بی سیم خود را انداخت و با پا خورد کرد وگفت: حالا  هیچ کدومتون بهم دسترسی ندارین. سپس به جلو نگاه کرد و گفت: نگران نباش پیرز من بر میگردم و تو رو نجاتت میدم هرطور که شده باشه.

The End Of Chapter 20





طبقه بندی: (Resident Evil 8 : The War Ends Now (Complete،
برچسب ها: Resident Evil، Resident Evil 8: The War Ends Now،

تاریخ : دوشنبه 1 خرداد 1396 | 02:07 ب.ظ | نویسنده : Fabulous Solinar | نظرات
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.