تبلیغات
Krystal Universe - Resident Evil 8: The War Ends Now Chapter 21




Chapter 21

Two Taws

دو  مهره



سولین و جیک به سرعت راه میرفتند تا از هر لحاظ از چنگ ماموران الکس مخفی بمونند.
در حین دویدن جیک از سولین پرسید: خب حالا نقشت چیه؟
سولین پرسید  :منظورت چیه ؟مم از اینجا به بعد بستگی به تو داره دیگه ما باید به سمت دوستات بریم باید بگم که چه فاجعه ای  در راهه.
جیک گفت: ولی درواقع من نمیدونم الان اونا کجان!
سولین گفت: اینجا نیویورکه،میدونی که؟ خب ینی هیشکی از یاراتون اینجا نبوده؟
جیک اندکی فکر کرد و گفت: قهرمانای شری باید اینجا باشن!
سولین سریع سرشو برگردوند و گفت: ها؟ قهرمانا...چی چی؟


جیک جواب داد: هیچی مهم نیس!
سولین گفت: راستی بی سیمت! با اون نمیتونی تماسی چیزی برقرار کنی؟
جیک دستی به خود زد و گفت: اوه شت! اون لعنتیا تمومی وسایلما ازم گرفتن فقط یه اسلحه برام باقی مونده که تو بهم دادی! اسلحه هاتئن خوبنا!!!
سولین آهی کشید و گفت: واقعا چرا گزاشتی بگیرنت تو خیلی قوی تر از اونایی، البته از دید خوب بخواییم  نگاه کنیم تونستم یکی رو پیدا کنم که فرار کنم! راستی تو لیان وکلر رو میشناسی؟
جیک گفت: آره. چطور؟
سولین پاسخ داد: من اونا رو دیده ام اگه بنونیم پیش اونا برگردیم خیلی خوبه، آه اینجا واقعا خیلی رومخیه من حالا شدم تحت تعقیب اصلا از این وضغیتم راضی نیستم.
جیک لبخندی زد و گفت: هه، این که برای من خیلی عادیه، فرار و گریز بخشی از منه!
سولین با بی حوصلگی جواب داد: آقای فرار و گریز میشه یه کاری کنیم زودتر از این مخمصه خلاص بشیم؟
ناگهان یکی از سربازای الکس سر رسید و آن ها را دید و فریاد زد: همه بیایین پیداشون کردممم.
جیک به سرعت دست سولین را گرفت و فرار کرد و سرباز شلیک کرد.
سرباز دیگر ضربه ای به سر آندیگری زد وگفت: احمق تیرراندازی نکن رءیس اون دوتا رو سالم میخواد بجمب!
جیک و سولین به سرعت میدویدند و جیک همچنان تیراندازی میکرد.
سولین به اطراف نگاه کرد و درحال دوییدن دست جیک را کشید و گفت: من اینجاها رو میشناسم بدوو یه اراه در رو هس. سپس ازگوشه ای پیچیدند و  به کوچه ای تنگ رسیدند.
سربازان  به سرعت به سمت کوچه و اطراف آن رفتند و شروع به جست و جو کردند.
سرباز اولی به دومی گفت: کجا رفتن؟ میدونی؟
سرباز دومی جواب داد: نه! به احتمال زیاد مستقیم رفتن بریم جلوتر
سپس سربازها آنجا را ترک کردند.
جیک و سولین سر خود را از درون سطل آشغال بیرون آوردند و وقتی مطمن شدند سرباز ها نیستند بیرون آمدند،سولین با ناراحتی گفت اوه شت بوی گند گرفتیم.
جیک گفت: هه ! ترجیح میدی زنده باشی ولی کثیف یا ایمکه بمیری و تمیز باشی!
سولین بلافاصله گفت: قطعا گزینه اولل!
جیک دستی به بازوی سولین زد و گفت: آفرین حالا بدو از این منطقه خارج شیم تعداد دیگشون به زودی میان.
ناگهان یک سرباز آنها را دید و با دست به 3سه سرباز دیگر اشاره کرد: از این طرف اینجاان!
جیک نگاهی پوکر به سولین کرد و گفت: نگفنم الان میان!! بدو بریممم.
سپس هردو به سرعت دیدند و از کوچه بیرون آمدند و سر از خیابان دراوردند.
جیک نگاهی کرد و گفت بدو باید بریم بالای اون پل هواایی از اونور میتونیم بریم!
سولین تایید  کرد و به سرعت دویدند و از پله ها بالا رفتند و رو پل دویدند که ناگهان از آنطرف پل دو سرباز با اسلحه درحال باا آمدن بئدند و از پشت نیز سرباز ها داشتند بالا میامدند.
جیک به اطراف نگاه کرد و متوجه یک کامیون باربری شد که داشت از زیر پل رد میشد.
جیک از سولین پرسید: از پرش و ارتفاع نمیترسی؟
سولین جواب دد: اصلا و ابدا
جیک گفت: خوبه! سپس دست سولین رو گرفت و م با سرعت از پل پریدند و روی کامیون افتادند.
سربازها از دو طرف بالا آمدند ولی دیر رسیدند و اثری از جیک و سولین نبود!
جیک به سولین گفت: تو حالت خوبه؟ آسیب ندیدی؟
سوین لبخند زد و گفت: نه، خیلیم حال کردم هههه
جیک نیز با لبخند تایید کرد و گفت:خب این کامیون داره راهو درست میره بیا یکم همین بالا استراحت کنیم تا برسیم به مقصد!
از آنطرف سربازها به الکس پیغام دادند: سرورم ما مطمنیم که جیک و سولین پیش ما بودند ولی متاسفانه گمشون کردیم. چه دستوری میدید؟
الکس با عصبانیت گفت: خودتونو بندازید جلوی یه مشت زامبی احمقای به درد نخور!سپس ارتباط رو قطع کرد!
آلبرت و جسیکا و استیو دور میزی نشسته بودن!و مشغول خوردن چای بودند!
الکس گفت: این همه زحمت کشیدیم آخرشم هم جیک رو از دست دادیم هم اون جوجه رو!
آلبرت گفت: هم اون پسر منه باید هم بتونه به راحتی فرار کنه!
الکس با کلافگی گفت:  حالا چیکار کنیم! اگه موفق بشن سولین رو ببرن پیش ردفیلدا؟
آلبرت جواب داد: باید بریم! باید اینجا رو تخلیه کنیم!
باید به یه شعبه دیگه بریم!
الکس با تعجب پرسید: چی؟ برای چی؟ ما باید اون دو تارو  برگردونیم به هر قیمتی که شده!آلبرت جواب داد: نه!نباید عجولانه تصمیم بگریم! اونا میتونن با فاش شدن اینجا بیان و اینجا رو نابود کنن!
الکس لبخندی زد و گفت: هه! برادر! مگه ما بزدلیم که فرار کنیم؟ ما نیرویی بیشتر از اونا داریم!
آلبرت گفت: درسته! ولی ما هنوز که هنوزه قدرتمون تکمیل نشده، در ضمن نباید اونارو دست کم بگیریم اونا همشون قهرمانن تو هر شرایطی زنده موندن و به موفقیت رسیدن و الان همشون باهم متحد هستن! اصلا خطر اصلی ما جیل ولنتاین!
الکس پرسید: جیل ولنتاین؟ همسر ردفیلد رو میگی؟
آلبرت ادامه داد: بله! اون زن باهوشیه و به تنهایی در صورتی که خیلی کم سن بود نمسیس رو شکست داد و با شهامت تر از کریس جنگید و حتی به خاطر نجات جون کریس بود که اون منو از پنجره پرت کرد پایین و جون خودش براش بی ارزش بود!اون خیلی باهوش بود و من اونو برای رسیدن به اهداف خودم تحت سلطه گرفتم! اما باز موفق نشدم! اون زن انقدر قلبش برای اون کریس احمق میتپید بعد اینکه کریس چندبار صداش کرد عقلش برگشت!
همین جیل تنهایی برای کل ویران کردن اینجا کافیه!
جسیکا تایید کرد و گفت: بله آقای وسکر درست میگن!منم میشناسمش! سپس سرش را پایین انداخت و با چشمان بسته کفت: با اینکه هرگز باهم نبرد نکردیم ولی ازش شکست خوردم! واقعا نباید دست کم گرفتش!
الکس گفت: که اینطور!سپس اندکی تامل کرد و لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت: خب خب! درسته که سولین رو از دست دادیم و الان اون دست رقیبه!در واقع مهره اصلی اونا محسوب میشه امااا ما هنوز هم میتونیم برنده این بازی باشیم! سادس فقط باید اتحادشونو بهم بزنیم و راحت برنده میشیم!
استیو پرسید: چجوری میخوایین اینکارو انجام بدین؟
الکس دور خودش چرخی زد و گفت: مثل اینکه فراموش کردید ما با از دست دادن سولین یه مهره خیلی بزرگ داریم!باید حرکتش بدیم! اون ایدا وانگه!!!!!
جسیکا پرسید: ایدا وانگ؟ اون چه مزایای میتونه داشته باشه؟ اون که نتونست ماموریتش رو درست انجام بده!
الکس گفت: با مهارت هاش هیچ کاری ندارم!اون خودش برگ برندس!یه سوال:اون کیه که تو تیم رقیب بین یه عده مورد اعتماد و محبوب و بین یه عده دیگه نفرت انگیزه و اگه ظاهر شه همه چی شکراب میشه؟
آلبرت که معنی حرف الکس را فهمیده بود یک لبخند شیطانی زد!!!
از آنطرف کریس و بقیه افراد دور هم در آزمایشگاه و در آپارتمان  BSAAجمع شده بودند!
شری بسیار مضطرب بود و درحالی که نشسته بود و دستانش رو بهم میفشرد میگفت: هیچ خبری ازش نشد؟؟؟
مویرا گفت: اه کشتی تو ما رو باوا مگه بچه پنج سالس آخه؟
من مطمنم خودش با پای خودش برمیگرده اون قهرمااانه!
شری نگاهی به مویرا انداخت و گفت: ببین! تلاشت از اینکه میخوای منو آروم کنی قابل تحسینه ولی من الان دارم از استرس میمیرم،هیچ راهی و جود نداره که من آروم شم!
لیان گفت: منم چند بار بی سیم و ردشو گرفتم نتیجه نداد! هانیگان هم هیچ چیزی نتونست پیدا کنه!
شری از جاش بلند شد و گفت: من دیگه طاقت ندارم اصن خودم میرم پیداش کنم!
مویرا دستشو گرفت و گفت: شری!بشین سرجات باوا چرا عین فیلمای هندی موضوعو گرفتی؟ بلاخره یه ردی ازش پیدا میکنیم دیه! الان میخوای بری کجا رو تو این شلوغی بگردی!یه ذره عقل داشته باش اینجوری نه پیداش میکنی و نه خودت میتونی سالم بمونی!
کریس لبخند زد وبه مویرا گفت: مویرا! در آینده حتما کاپتتان خوبی میشی!
مویرا دستش رو به نشانه احنرام جلوی سرخود برد و گفت: هی ه مرسی! کاپیتان من اینارو از کلر یاد گرفتم!
جیل با تعجب گفت: هااا؟؟
کلر با تعجب جواب داد: البته منظورش مدیریت و سازماندهی و هندل کردن شرایط ولی طرز حرف زدنش عین پدرشه! به من ربطی نداره!
بری لبخند زد و گفت: هه! دیگه چیکار کنم نمیدونستم مویرا انقدر به من وابستس!
شری گفت: اوه اینارو! من آرزو میکنم جیک همین الان پیداش شه و بیاد اینجا! خوووب آرزو که میتونم بکنمم!خدایاا خواهش!!
ناگهان شخصی از بیرون داد گفت: کاپتان ردفیلد جناب مولر اینجاست!
همگی تعجب کردند!
شری با خوشحالی بلند شد و گفت: خدایا میدونستم جوابموو میدی!!!
پس جیک به همراه سولین داخل شدند!
شری به سمت جیک دوید تا اورا از خوشحالی بغل کند  و جیک آغوشش را باز کرد ولی وقتی که شری نزدیک اون رسید گفت: اه چه قدر بوی گندی میدید کجااا بودی؟
جیک گفت: حالا که اومدی، نمیخوای بغلم کنی؟
شری گفت: حرف نزن مستقیم یه دوش بگیر و برگرد!! راستی ایشون کین؟
لیان و  کلر گفتند: سولین؟ تو اینجا چیکار میکنی؟؟؟
کریس جلو آمد و گفت: سولین؟ سولین وانگ؟ با پای خودت اومدی پس؟
سولین دستی به صورت خود کشید و گفت: خیلی خوشحالم که دوباره همدیگرو ملاقات کردیم!
جیل پرسید: کریس! تو اونو میشناسی؟ قبلا دیدیش؟
کریس با تعجب گفت: نه،البته که نه!
سولین گفت: چرا دیدیم، اما ایشون منو یادش نمیاد ولی من خیلی خوب ایشون رو به یاد  میارم هم خودشون و هم همکارشون پیرز!!!!

The End Of Chapter 21







طبقه بندی: (Resident Evil 8 : The War Ends Now (Complete،
برچسب ها: Resident Evil، Resident Evil 8: The War Ends Now،

تاریخ : پنجشنبه 4 خرداد 1396 | 11:11 ب.ظ | نویسنده : Fabulous Solinar | نظرات
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.