تبلیغات
Krystal Universe - Resident Evil 8: The War Ends Now Chapter 23




Chapter 23

Piers s Redolence

خاطرات با پیرز



کریس ادامه داد: چرا زودتر یادمون نیفتاد که یه متخصص داریم؟
جیل لبخند زد و گفت : حواس نداریم چون،خب من باهاش تماس میگیرم!
لیان اندکی فکر کرد و به کلر گفت: ربکا!! همون زن که توی ماموریت مشترک با کریس بودم دیدمش؟
کلر جواب داد: بله خودشه، البته شاید تو مهارتهای جنگی خیلی قوی نباشه ولی واقعا از یه دانشمند هیچی کم نداره!

جیل بی سیم خود را برداشت و گفت: آم سلام ولنتاین هستم مشاور بی اس آ آ میتونم با خانم چمبرز صحبت کنم؟
صدای پشت تلفن:آمم خانم ولنتاین ایشون وقت کافی ندارن سرشون خیلی شلوغه
جبل پاسخ داد: خواهش میکنم بهشون اطلاع بدید این کار بی اس آ آ از هرچیز واجب تره!
صدای پشت تلفن: امم بزارید بهشون اطلاع بدم...خانم چمبرز از طرف بی اس آ آ تماس دارید ممکنه پاسخ بدید یا نه؟
ربکا در حالی که عینک و لباس دکتری تنش بود و پشت میز نشسته بود با تعجب سرش را بالا گرفت و گفت: بی اس آ آ ؟ سریع وصل کن به من! مگه نگفته بودم بی اس آ آ و کاپیتان در هرصورت مقدم و اولویتن؟
سپس منشی تلف را اتصال داد.
ربکا گوشی را برداشت و با روی خوش گفت: سلامم
جیل لبخند زد و گفت: هیی ربکا خوبی؟
ربکا پاسخ داد: هیی جیل، خوشحالم صداتو میشنوم، کاری از دست من ساختس؟
جیل جواب داد: اوه بله ربکا به کمکت احتیاج داریم..سپس نگاهی به سولین انداخت و ادامه داد: ببین ربکا داستانش مفصله مربوط میشه به واکسیناسیون و ضد ویروس خواهشا هرچه سریع تر به دفتر بی اس آ آ بیا خودت جریانو میفهمی!
ربکا سری تکان داد و گفت بسیار خب.
تماس قطع شد و جیل به کریس گفت: خب بهش گفتم به سرعت میاد اینجا!
کریس گفت: عالیه امیدوارم کارها اینبار هم به خوبی پیش بره!
کلر در فکر بود که ناگهان یاد یه مسئله ای افتاد تو به سرعت سمت سولین رفت و گفت: سولین؟
سولین درحالی که کتاب میخواند گفت: بله؟
کلر کنار او نشست و گفت: مثل اینکه تو یادت رفته یه مسئله مهمی رو به من و برادرم بگی؟
سولین پرسید: چی رو یادم رفت؟
کلر گردنبند را در آورد و گفت: این رو! پیرز!
سولین سریعا یادش افتاد و اندکی چشمانش خیس شد و گفت: اوه بله!درسته!...کلر تو پیرز رو میشناختی؟ از چه زمانی؟
کلر به پلاک نگاهی کرد و با بغض و لبخند گفت: هرگز فراموش نمیکنم! پیرز خیلی کم سن بود حدود 18سال داشت...عضو بی اس آ آ شد و زیر دست برادرم آموزش دید اون خیلی بچه دا پاکی بود مودب و دلسوز.. هه میدونی کریس اونو خیلی دوست داشت ولی مردها اصلا احساستشون رو به راحتی بروز نمیدن،اما من به عنوان یک زن احساساتم رو راحت نشون میدادم بهش اصلا به عنوان یک کارآموز نگاه نمیکردم،مثل برادر کوچکترم بود من با پیرز و کریس اون زمان ها با هم گردش و رستوران میرفتیم و اون حتی منو خواهر صدام میکرد سال ها گذشت که پیرز دیگه برا خودش مردی شد قوی شجاعتر حتی بعضی وقتا کریس کار داشت پیرز بقیه کار آموزا رو رهبری میکرد. کریس ماموریت ها و جنگ های زیادی میرفت و به خاطر از دست دادن سربازش افسرده میشد کریس مثل کوه خودشو نگه داشت من اگه جای برادرم بودم مطمننا تا الان از افسردگی مرده بودم چندسال پیش کریس بسیار افسرده بود و همش سراغ سیگار و مشروب میرفت.
حتی جیل که همسرش بود هم باهاش کاری نداشت جیل میگفت: ادم بعضی وقتا برای بهتر شدن باید تنها باشه نیاز به کسی نداره درست میگفت ولی من و جیل هردو مثل شمع برای کریس میسوختیم ولی پیرز به من گفت که از کریس مواظبت میکنه گقت: یک کاری میکنم که به خاطر غرور مردونگیش به کار برگرده و خودشو بسازه، من قبول کردم و پیرز کریس را راضی کرد که خودش را جمع کنه و همون مرد سابق بشه با اینکه کریس حالش خوب نبود ولی به سختی جنگید و پیرز هم پابه پاش رفت پیرز خیلی خوب کریس رو ساپورت کرد و هواشو داشت. این سومین ماموریتش بود که با کریس میرفت. اونا موفق شدن ماموریتشون رو به خوبی تموم کنند اما از بخت بد آخرش پیرز ما جونشو از دست داد.خودشو فدا کرد!
سولین با ناراحتی سرش را پایین انداخت و گفت:خیلی بد بود، پیرز خیلی شجاع بود!این بهم ثابت شدست ((وقتی که من یه دانش آموز بودم رفته بودم توی سالن آزمایشگاه مدرسه و مشغول کار کردن بودم البته اون زمان مادر گرزیلا برای شک و اطمینان بیشتر تمام ذرهای آزمایشگاه رو بسته بود وقتی که بیندی و نانا مدرسه رو نابود کردند کلاس ها هم آتش گرفت داخل سالن آتش گرفته بودند بقیه هم زامبی شده بودند سرو صدای زیادی هم میومد من شانس زنده موندن نداشتم داخل آزمایشگاه هم پر از وسایل منفجره بود  و آتش هر لحظه  نزدیک تر میشد و من فقط از ترس کمک کمک میکردم.قفل درهم داغ بود صورت  و لباسم پر از دود بود و به سختی نفس میکشیدم.. به لطف خدا پیرز صدامو شنید و به کمک من اومد شدت آتش خیلی زیاد بود و ساختمتن همچنان درحال ریزش بود اما با این حال پیرز لباس خودشو خیس کرد و دوباره برگشت تو مدرسه منم با تمام قدرت سروصدا میکردم که بتونه منو پیدا کنه! اون به سختی اتاق رو پیدا کرد و با اینکه صدای سرفه کردنشو میشنیدم میدیدم به سختی درحال باز کردنه در اتاقه در نهایت در رو شکوند و سریعا منو که نیمه جان بودم از زمین بلند کردو به سختی از مدرسه فرار کرد چیزی نمونده بود پیرز به خاطر من کشته بشه من در اون حال با چشمان نیمه باز میدیمش که ازم میخواست طاقت بیارم و زنده بمونم. بعد اینکه نجاتم داد من حتی جون نداشتم ازش تشکر کنم یا حتی دست خودمو برای تشکر کمی تکون بدم فقط زنده بودم پیرز منو بله خدمات درمانی داد و با کاپیتان رفتند خودشم تو وشعیت خوبی نبود یکی از دوستاش کشته شده بود سپس با حالت عصبی و نارحت گفت: حقش نیست!! این حقش نیست!! که بمیره و موش آزمایشگاهی بشه!
کلر درحالی که سعی در آرام کردن سولین داشت گفت: میدونم، هم باری ما سخته هم برای تو ولی پیرز دیگه بین ما نیست!
سولین به چشمان کلر نگاهی کرد و پس از مکثی گفت: کلر میخوام یه حقیقتی رو بهت بگم ولی شرط داره شرطش اینه که هم آروم باشی و هم در برابر شنیدنش محکم!
کلر با استرس و  نگرانی گفت: چی شده؟؟ خواهش میکنم بگو!!
سولین گفت: من متوجه شدم! پیرز نمرده اون زندست! اون دست آلبرت و الکس لعنتیه! اونا میخوان روی پیرز به عنوان یه صلاح بیوارگانیک قوی کار کنن چیزی که تاحالا سابقه نداشته اون لعنتیا میخوان شما رو عذاب بدن میخوان مجبور شین خودتون دوست خودتونو بکشین و روحیه تونو از دست بدبن و ضعیف شین نت اون احمقای حرومزاده بتونن با نابودی شما به اهدافشون برسن!
کلر همینطور که میشنید و مات بود گفت: نههه این چطور ممکنه پیرز!
سپس از جای خود بلند شد و گفت: من باد هرچه سریع تر به کریس بگم!
سولین برخاست و گفت:کلر!هرکاری میکنید فقط از رو عجله تصمیم نگیرید!
کلر سریعا به سمت کریس رفت و تمام ماجرا را برایش تعریف کرد!
کریس با تعجب و حالت مظطرب به سمت سولین آمد و دستانش را روی شونه او گذاشت و با صدای بلند گفت: پسر تو مطمنی اون پیرز بود؟هاا؟
سولین گفت: بله خودش بود! هرچه بیشتر در دست اون پست فطرتا باشه جونش بیشتر در خطره!
کریس به سرعت بلند شد و گفت:باید همین الان بریم اونجا!این تنها راه نجات اون پسر بیچارس هرگز نمیزارم دوباره از دستش بدم!
جیل سمت کریس آمد و گفت: منم باهات میام!
کریس گفت: نه!جیل!... سپس رو به لیان کرد و گفت: لیان تو با من میای؟ من میتونم رو کمکت حساب کنم رفیق؟
لیان سری تکان داد و گفت: تا آخرش پشتتم!
کریس به لیان لبخندی زد و دستی رو شونش زد!
جیک هم گفت:منم با شما میام!من یه بار اونجا رفتم و باهاش آشنایی دارم بهتره سه نفری بریم!
کریس مکثی کرد و گفت:فکر خوبیه!پس ما سه تایی اونجا میریم!
جیل جلو آمد و گفت:ببینم داری تیم مردونه تشکیل میدی؟ برای همین نمیزاری من بیام؟
کریس سمت جیل آمد و گفت: جیل عزیزم!میخوام اینجا بمونی! من به یک کاپیتان قوی و با اراده نیاز دارم که اینجا رو مدیریت کنه!اینجا اصلا امن نیست، سولین به عنوان یک اطلاعات مهم و ربکا هم میاد اینجا، در غیاب من فقط میتونم ازتو بخوام که مواظب اوضاع باشی ، باشه؟
جیل نگاهی به کریس کرد و سری تکان داد و صورت او را بوسید و گفت: بسیارخب مواظب خودت باش عزیزم حواسمو جمع میکنم!
سپس کریس رو به بری کرد و علامت داد و بری تاکید کرد.
لیان نگاهی به کلر کرد و گفت: تا بعد کلر!
کلر چشمکی زد و گفت: مراقب خودت باش!
سپس هر سه تا رفتند!
جیل رو به بثیه کرد و گفت: بچه ها ازتون میخوام تحت هر شرایطی مراقب باشن و پشت هم باشید به دنیا نشون میدیم ما خانما چکارای میکنیم!
مویرا و شری با جدیت اسلحه خود را گرفتند و گفتند:بله کاپیتان!
دو دقیقه پس از رفتن آنها ربکا سر رسید و پس از  احوال پرسی کلر او را به سمت سولین برد و ربکا و سولین باهم شروع به کار کردند!

The End Of Chapter 23







طبقه بندی: (Resident Evil 8 : The War Ends Now (Complete،
برچسب ها: Resident Evil 8: The War Ends Now، Resident Evil،

تاریخ : جمعه 16 تیر 1396 | 11:53 ق.ظ | نویسنده : Fabulous Solinar | نظرات
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.